خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های - یکتا -

۵۶ جمله ثبت‌شده

- یکتا -

@vancouver · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دختری که رهایش کردی»

«اما من چیزی یادم نیست . عطر تنش یا صداش ، همش از یادم رفته. یادم نمیاد وقتی کنار هم بودیم چه حسی به من داشت . انگار اصلا وجود نداشته و بعدش با خودم میگم راستی چرا اینجوری شدی؟! اگر دیگه برنگرده چی؟!..»

- یکتا -

@vancouver · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دختری که رهایش کردی»

«دیدم که با نگاهش دارد حلقه ی ازدواجم را نگاه می کند تا ببیند که آیا مجردم یا متاهل . البته نیاز نبود خودش را اذیت کند ، من هم مثل همه ی زن های دیگر ، خیلی وقت بود آن را برای خرید غذا فروخته بودم…»

- یکتا -

@vancouver · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دختری که رهایش کردی»

«آن لحظات اولیه بیداری درد فقدان به سراغ انسان می آید و او را اذیت می کند ؛ و افکار آدمی را به فضایی ناشناخته و نفرت بار هدایت میکند…»

- یکتا -

@vancouver · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «دختری که رهایش کردی»

«طلاق خیلی چیز مزخرفیه ما همش به خودمون میگیم به خاطر بچه ها و این خیلی بدتره تا این بدبخت ها دائما شاهد داد و فریاد پدر و مادرشون باشن ؛ اما هیچوقت جرعت نکردیم از خودشون حقیقت رو بپرسیم ، اینکه واقعا اونا چی میخوان ؛ ما چون جوابو میدونیم معمولا با شنیدنش قلبمون میشکنه…»