ثنا
@sana_saberi
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده
آخرین نظرها و امتیازها

من آندرهیف را پیشتر با خندهٔ سرخ شناخته بودم و تنگنا دومین مواجههام با او بود؛ و چه تجربه عجیبی. روایت ذهن بیماری که حتی بیماری خودش را باور ندارد و گمان میکند با زیرکی در حال تمارض است تا از مجازات بگریزد. چیزی که بیش از همه برایم جذاب بود، هنرمندی آندرهیف در به تصویر کشیدن کشمکشهای روانی و پیچیدگیهای ذهن انسان بود؛ اینکه چطور قدمبهقدم ما را وارد ذهن آشفته قاتل میکند، بدون آنکه مرز میان عقل و جنون، واقعیت و توهم را برایمان روشن نگه دارد. آنقدر با ذهن او همراه میشویم که خودمان هم مدام در تشخیص حقیقت دچار تردید میشویم. شاید هولناکترین بخش داستان همین باشد: آدمی که دیگر نمیتواند به ذهن خودش اعتماد کند، اما هنوز تصور میکند کاملا بر آن مسلط است.

شیطان برای من بیش از آنکه درباره یک وسوسه ساده باشد، درباره میل سرکشیست که آرامآرام اختیار انسان را از او میگیرد. یوگنی در ابتدا گمان میکند میتواند میان زندگی عقلانی و میل خودش مرزی روشن بکشد اما هرچه بیشتر میکوشد آن میل را سرکوب کند، بیشتر در آن فرو میرود. انگار چیزی که قرار بود تنها یک لغزش باشد، کمکم به نیرویی بدل میشود که تمام ذهن و زندگی او را تسخیر میکند. تراژدی یوگنی همینجاست، او به جای آنکه با حقیقت درون خودش روبهرو شود، آن را به چیزی بیرونی و شیطانی نسبت میدهد. در نهایت، شیطان شاید نه موجودی بیرون از انسان، بلکه همان میلی باشد که انسان حاضر نیست مسئولیت وجودش را بپذیرد. میلی که یکبار به آن مجال میدهی و بعد، دیگر نمیدانی صاحب آنی یا اسیرش.

ابله برای من روایت برخورد معصومیت با جهانیست که در آن عشق، پول، شهوت، حسادت و قدرت در هم تنیدهاند. میشکین با سادگی و شفقتی کودکانه وارد جامعهای پر از ریا و تاریکی میشود و میکوشد با عشق و زیبایی، انسانها را نجات دهد؛ اما در نهایت، همین زیبایی و عشقی که قرار بود نجاتبخش باشد، به ویرانی میانجامد. شاید تراژدی میشکین همین باشد:در جهانی که همه در پی تملک و نابودی یکدیگرند، پاک ماندن خود به نوعی شکست تبدیل میشود.

بیگانه بیش از هر چیز دربارهی صداقت انسانی در جهانی پر از تظاهر و قضاوت است. مورسو حتی برای مرگ مادرش هم احساساتی را که ندارد به نمایش نمیگذارد، مادرم امروز مرد، شاید هم دیروز نه لزوماً نشانهی بیاهمیتی، بلکه نشانهی صادقبودن اوست. انگار کامو میپرسد: در جهانی که از ما میخواهد نقش آدم درست را بازی کنیم، سرنوشت کسی که حاضر نیست تظاهر کند چیست؟ و پاسخ، تلخ است: گاهی جامعه آدم صادق را نه به خاطر دروغهایش، بلکه به خاطر بازی نکردنش مجازات میکند.








