«مهم آن بود که او خود احساس میکرد مقهور شده است و ارادهی خودش بر کارش حاکم نیست،نیروی دیگری است که محرک اوست. امروز تصادفی مبارک او را نجات داد، اما مسلم است که اگر نه امروز، فردا، یا دو روز بعد، سقوط خواهد کرد. تباه خواهد شد.»
صفحه ۵۷ · سیزده
The Devil
«شیطان» از لئو تولستوی رمانی کوتاه اما بسیار پرتنش و روانشناختی است که در فضای روسیهی قرن نوزدهم میگذرد. داستان بر زندگی یک زمیندار جوان به نام یوگنی ایروخین متمرکز است؛ مردی که در ظاهر همهچیز دارد، اما درگیر کشمکشهای درونی، میل، وسوسه و احساس گناهی میشود که آرامآرام زندگیاش را از درون فرسوده میکند. تولستوی در این اثر، بهجای روایت بیرونیِ پرحادثه، با دقتی موشکافانه ذهن و عواطف شخصیت اصلی را میکاود. روابط خانوادگی، عشق، تعهد، وسوسه و اخلاق در این رمان به شکلی فشرده و دردناک به هم گره میخورند و فضایی میسازند که هم صمیمی است و هم آزاردهنده. «شیطان» بیش از آنکه درباره یک رویداد باشد، درباره نبرد پنهان انسان با خودش است. نثر اثر، ساده اما عمیق است و همین سادگی، اضطراب و سنگینی فضای داستان را پررنگتر میکند. اگر به رمانهای کلاسیک روسی، روایتهای شخصیتمحور و آثار تأملبرانگیز درباره اخلاق و میل انسانی علاقه دارید، «شیطان» میتواند برایتان خواندنی و ماندگار باشد.
جملههای ماندگار
«مهم آن بود که او خود احساس میکرد مقهور شده است و ارادهی خودش بر کارش حاکم نیست،نیروی دیگری است که محرک اوست. امروز تصادفی مبارک او را نجات داد، اما مسلم است که اگر نه امروز، فردا، یا دو روز بعد، سقوط خواهد کرد. تباه خواهد شد.»
صفحه ۵۷ · سیزده
۲ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن
۱۴۰۵/۵/۲۴
سومین تجربه کوتاه و جذاب از آقای تولستوی بعد از مرگ ایوان ایلیچ و پدر سرگی این دقیقا ایدهآل من برای یک داستانه بدون توضیحات اضافی و خستهکننده شخصیتپردازی قوی موضوعی جالب و البته دغدغهمند تنها نکتهایش رو که خوشم نیومد وجود دو تا پایان متفاوت بود پایان اول برای من بسیار عالی و بهترین پایان ممکن بود اما حتی اگه بدم میبود، بازم دوست نداشتم که سراغ پایان دیگهای برم کلا از این متنفرم و به نظرم کج سلیقگیه باعث میشه که قصه رو تموم نشده ببینم البته نه تموم نشده به معنای پایان باز؛ چون پایان باز هم اگه در جای مناسبش استفاده بشه (که بهترین مثالش فیلمای اصغر فرهادیه) به نوبه خود میتونه بهترین شیوه باشه اما این داستانای چند پایانه به من میگه که نویسنده خودش نتونسته با خودش به جمعبندی برسه و این کار رو به عهده مخاطب گذاشته البته ظاهرا تولستوی پایان دوم رو بعدها جایگزین پایان اول کرده و اصلا قصدش نبوده که دو تا پایان بذاره ولی خب به هر حال برای من یک قصه دو پایانه هست و اما بپردازیم به دغدغه کتاب که به نظر من بسیار جذاب و مهمه کشمکش میان میل/شهوت/هوس و اخلاق/وجدان/تعهد موضوع اصلی کتاب شیطان، بررسی و واکاوی یه واقعیت عمیق و جهانشموله تو زندگی انسان: کشمکش دائمی بین میل و اخلاق، یا به بیان دیگه، جدال همیشگی بین خواستههای غریزی و الزامهای وجدان و تعهد. در واقع میشه شیطان رو نه به عنوان موجودی ماورایی، بلکه به عنوان نیرویی درونی و روانشناختی پذیرفت. نیرویی که ریشه در تمایلات سرکوبشده، کششهای شهوانی و میل به لذت داره. این شیطان (نفس اماره) بخشی از طبیعت انسانه که در لحظههای خاص، مخصوصاً وقتی عقل یا ارزشهای اخلاقی تو موقعیت ضعف قرار میگیرن، بر اراده غلبه میکنه. دغدغه تولستوی اینه که نشون بده چطور این نیروی درونی، اگه نادیده گرفته بشه یا فقط سرکوب بشه، نه تنها از بین نمیره، بلکه پنهان و قویتر میشه و آخرش میتونه به رفتارهایی ویرانگر منجر بشه. حالا جالب میشه اگه گریزی بزنیم به روانشناسی یونگ و ایده سایه. سایه در روانشناسی تحلیلی یونگ، به اون بخش از شخصیت انسان گفته میشه که شامل ویژگیها، میلها و افکاریه که ما یا خودمون قبولشون نداریم یا جامعه و فرهنگ اطرافمون اونها رو نامطلوب میدونن، برای همین اونها رو سرکوب میکنیم و به ناخودآگاه میفرستیم. این ویژگیها میتونن منفی باشن، مثل خشم، شهوت، حرص یا میل انتقام و حتی مثبت، مثل استعداد یا شجاعتی که به خاطر ترس از قضاوت یا طرد شدن پنهانش کردیم. از بچگی یاد میگیریم برای پذیرفته شدن، بعضی احساسات و رفتارها رو نشون ندیم؛ این بخشها به مرور جمع میشن و هویت سایه رو میسازن. سایه معمولاً مستقیم و آشکار خودش رو نشون نمیده، بلکه از راههایی مثل فرافکنی ظاهر میشه؛ یعنی ما ویژگیهایی رو که تو خودمون سرکوب کردیم، تو دیگران میبینیم و به شدت قضاوتشون میکنیم یا حتی ازشون متنفر میشیم (مثالش در کتاب اونجاست که یوگنی میگه این زن خود شیطانه!). مشکل اصلی اینه که چون سایه در ناخودآگاهه، تا وقتی انسان باهاش روبهرو نشه، میتونه کنترل رفتار رو در لحظات خاص به دست بگیره و باعث تصمیمهای ناگهانی یا حتی ویرانگر بشه. یونگ تأکید میکنه که سایه ذاتاً بد نیست، بلکه بخشی از تمامیت وجود ماست و اگر بهش آگاه بشیم و بتونیم ادغامش کنیم، انرژی نهفتهش میتونه به شکلی سالم و سازنده وارد زندگی بشه. فرآیند ادغام سایه یعنی شجاعت دیدن و پذیرفتن این بخش تاریک و یاد گرفتن اینکه چطور بدون آسیب زدن به خود یا دیگران، از نیروش استفاده کنیم. از نگاه یونگ، شیطانی که تولستوی در این کتاب ازش حرف میزنه، درواقع همون سایهست که شخصیت اصلی داستان برای مقابله با اون، به جای حل مسئله، پاک کردن صورت مسئله رو انتخاب میکنه و چه بند جذابی رو تولستوی میاره "و به راستی اگر یوگنی اورتنیف را هنگام ارتکاب این جنایت دیوانه بشماریم همه مردم را باید دیوانه بدانیم. و دیوانهتر از همه بیتردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را میبینند که در خود نمیبینند..."
۱۴۰۵/۴/۱۰
نتیجه ی یکبار راه دادن به شیطان، میتونه خیلی بزرگتر از چیزی باشه که فکرش رو میکردی. داستان کوتاه و جذاب از تصمیماتی که انسان میگیره که آینه ای از درونشه.
۱۴۰۵/۵/۲۴
آنچه غلط است همواره غلط است و با هر اتفاقی هم بازز هم غلط است و نمیشود روی آن سرپوش نهاد . و شهوت آسان ترین راه برای نفوذ به آدمی است حسی که به سبب انتقام پروردگار به خاطر سر پیچی حضرت آدم به بشریت رسید . وهمین خطا چنان گریبان آدمی را می گیرد که جز مرگ خود یا بدکاره راهی نیست برای سرپوش نهادن بر آن
۱۴۰۵/۵/۲۴
آنچه غلط است همواره غلط است و با هر اتفاقی هم بازز هم غلط است و نمیشود روی آن سرپوش نهاد . و شهوت آسان ترین راه برای نفوذ به آدمی است حسی که به سبب انتقام پروردگار به خاطر سر پیچی حضرت آدم به بشریت رسید . وهمین خطا چنان گریبان آدمی را می گیرد که جز مرگ خود یا بدکاره راهی نیست برای سرپوش نهادن بر آن
۱۴۰۵/۵/۲۴
شیطان برای من بیش از آنکه درباره یک وسوسه ساده باشد، درباره میل سرکشیست که آرامآرام اختیار انسان را از او میگیرد. یوگنی در ابتدا گمان میکند میتواند میان زندگی عقلانی و میل خودش مرزی روشن بکشد اما هرچه بیشتر میکوشد آن میل را سرکوب کند، بیشتر در آن فرو میرود. انگار چیزی که قرار بود تنها یک لغزش باشد، کمکم به نیرویی بدل میشود که تمام ذهن و زندگی او را تسخیر میکند. تراژدی یوگنی همینجاست، او به جای آنکه با حقیقت درون خودش روبهرو شود، آن را به چیزی بیرونی و شیطانی نسبت میدهد. در نهایت، شیطان شاید نه موجودی بیرون از انسان، بلکه همان میلی باشد که انسان حاضر نیست مسئولیت وجودش را بپذیرد. میلی که یکبار به آن مجال میدهی و بعد، دیگر نمیدانی صاحب آنی یا اسیرش.