«میدانستم که دلم نمیخواهد به جلو گام بردارم، دوست داشتم بازگردم، نمیدانستم به کجا، اما میخواستم باز گردم.»

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار نان آن سال ها
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب نان آن سال ها رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«آدم میبیند اسبی که میخواسته رویش هزار مارک شرط ببندد، چگونه از خط پایان مسابقه میگذرد. آدم حتی برگهی شرط بندی پر نشده در دستش است، پرگهی سفیدی که اگر رویش شرط بسته میشد میتوانست ثروت هنگفتی را با خود به ارمغان بیاورد، اما شرط بسته نشده است و برگه بیارزش است، و نگهداری از آن به عنوان یادبود و خاطره بیهوده است.»
«آنچه را که درک میکردم و میشناختم هرگز برایم به اندازهی آنچه که میدانستم و نمیشناختم، جذاب نبود.»
«خداوند واژهای بزرگ بود که با آن بزرگترها سعی میکردند روی همه چیز پرده بکشند و خود را راحت کنند.»
«گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد.»
«گفتم: "یکبار دیگر لیست های حقوق را نگاه کن، لیست هایی را که تو می نوشتی- بلند و آن گونه که آدم شعر های مذهبی را می خواند با احساس - اسم آن ها را با صدای بلند بخوان و بعد از هر اسم بگو: مرا ببخش. بعدا اسم ها را جمع بزن، تعداد اسم ها را ضربدر هزاران نان بکن؛ نتیجه را دوباره در هزار ضرب کن. آنوقت از تعداد نفرین ها و فحش هایی که توی حساب بانکی پدرت جمع شده اند، اطلاع پیدا خواهی کرد. واحد محاسبات نان است، نان سالهایی که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است: سوپ بی مزه و گسی که به ما می دادند تنها شکم پرکن بود و شبها وقتی با تراموا در راه خانه تکان می خوردیم، مزه ی ترش و داغ آن را توی گلویمان حس می کردیم. بادگلویی که از روی ناتوانی و ناچاری می زدیم، و تنها تفریحی که داشتیم نفرت بود - نفرت "»
«من کتاب ها را بدون انتخاب بر می داشتم، معیار انتخاب من تنها قطر آنها بود؛ پدر من آنقدر کتاب زیاد داشت که فکر می کردم کسی متوجه نخواهد شد. تازه بعدا فهمیدم که او تک تک کتاب هایش را همچون چوپانی که گله ی گوسفندانش را می شناسد، می شناخت - و یکی از این کتاب ها خیلی کوچک و کهنه و زشت بود - من آن را به قیمت یک قوطی کبریت فروختم. اما بعدا اطلاع پیدا کردم که ارزش آن به اندازه ی یک واگن پر از نان بوده است. بعد ها پدرم از من تقاضا کرد که برنامه ی فروش کتاب ها را به او واگذار کنم ، او با گفتن این جمله از شرم صورتش سرخ شد، و به این ترتیب خودش کتاب ها را می فروخت و پول را برایم پست می کرد و من با آن برای خودم نان می خریدم...»
