«میدانستم که دلم نمیخواهد به جلو گام بردارم، دوست داشتم بازگردم، نمیدانستم به کجا، اما میخواستم باز گردم.»
نان آن سال ها
The Bread of Those Early Years
معرفی کتاب نان آن سال ها
«نان آن سالها» رمانی کوتاه و تأملبرانگیز از هاینریش بل است که در فضای سرد و بیقرار آلمانِ پس از جنگ میگذرد؛ جایی که فقر، خستگی و خاطرهی روزهای سخت هنوز از زندگی آدمها جدا نشدهاند. بل با نثری ساده اما دقیق، روزی از زندگی یک جوان را روایت میکند که میان گذشتهی تلخ و حالِ ناپایدار، در جستوجوی چیزی شبیه آرامش و معناست. داستان بیش از آنکه بر حادثه تکیه کند، بر حالوهوای ذهنی شخصیتها و فشار زندگی روزمره تمرکز دارد. مسئلهی مرکزی اثر، مواجهه با کمبود، دگرگونی و میل به رهایی از چرخهی تکرار است؛ همانجایی که عشق، کار، خاطره و نیازهای اولیهی زندگی در هم تنیده میشوند. عنوان کتاب نیز بهخوبی از این جهان میآید: جهانی که در آن نان فقط غذا نیست، بلکه نشانهای از بقا، خاطره و تجربهی زیستن است. اگر به رمانهای کوتاه اما عمیق، شخصیتمحور و واقعگرایانه علاقه دارید، «نان آن سالها» انتخابی مناسب است. این کتاب برای کسانی جذاب است که دوست دارند در دل یک روایت کمحجم، با لایههای اجتماعی و روانی زندگی پس از بحران روبهرو شوند و از کنار آدمهایی عبور کنند که سکوتشان به اندازهی حرفهایشان معنا دارد.
مشخصات کتاب نان آن سال ها
نسخهها و ترجمههای موجود
جملههای ماندگار
نقلقولهای نان آن سال ها
«آدم میبیند اسبی که میخواسته رویش هزار مارک شرط ببندد، چگونه از خط پایان مسابقه میگذرد. آدم حتی برگهی شرط بندی پر نشده در دستش است، پرگهی سفیدی که اگر رویش شرط بسته میشد میتوانست ثروت هنگفتی را با خود به ارمغان بیاورد، اما شرط بسته نشده است و برگه بیارزش است، و نگهداری از آن به عنوان یادبود و خاطره بیهوده است.»
«آنچه را که درک میکردم و میشناختم هرگز برایم به اندازهی آنچه که میدانستم و نمیشناختم، جذاب نبود.»
«خداوند واژهای بزرگ بود که با آن بزرگترها سعی میکردند روی همه چیز پرده بکشند و خود را راحت کنند.»
«گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد.»
«گفتم: "یکبار دیگر لیست های حقوق را نگاه کن، لیست هایی را که تو می نوشتی- بلند و آن گونه که آدم شعر های مذهبی را می خواند با احساس - اسم آن ها را با صدای بلند بخوان و بعد از هر اسم بگو: مرا ببخش. بعدا اسم ها را جمع بزن، تعداد اسم ها را ضربدر هزاران نان بکن؛ نتیجه را دوباره در هزار ضرب کن. آنوقت از تعداد نفرین ها و فحش هایی که توی حساب بانکی پدرت جمع شده اند، اطلاع پیدا خواهی کرد. واحد محاسبات نان است، نان سالهایی که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است: سوپ بی مزه و گسی که به ما می دادند تنها شکم پرکن بود و شبها وقتی با تراموا در راه خانه تکان می خوردیم، مزه ی ترش و داغ آن را توی گلویمان حس می کردیم. بادگلویی که از روی ناتوانی و ناچاری می زدیم، و تنها تفریحی که داشتیم نفرت بود - نفرت "»
«من کتاب ها را بدون انتخاب بر می داشتم، معیار انتخاب من تنها قطر آنها بود؛ پدر من آنقدر کتاب زیاد داشت که فکر می کردم کسی متوجه نخواهد شد. تازه بعدا فهمیدم که او تک تک کتاب هایش را همچون چوپانی که گله ی گوسفندانش را می شناسد، می شناخت - و یکی از این کتاب ها خیلی کوچک و کهنه و زشت بود - من آن را به قیمت یک قوطی کبریت فروختم. اما بعدا اطلاع پیدا کردم که ارزش آن به اندازه ی یک واگن پر از نان بوده است. بعد ها پدرم از من تقاضا کرد که برنامه ی فروش کتاب ها را به او واگذار کنم ، او با گفتن این جمله از شرم صورتش سرخ شد، و به این ترتیب خودش کتاب ها را می فروخت و پول را برایم پست می کرد و من با آن برای خودم نان می خریدم...»
فعالیت خوانندهها
۰ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن
به این کتاب امتیاز بده
ثبت نظر درباره این کتاب
نظر کاربران درباره کتاب نان آن سال ها
۱۴۰۵/۷/۳
صادقانه فکر میکنم ایدهی کتاب از داستانش قویتره؛ ایده و موضوع فوقالعاده است ولی پرداخت داستان به اندازهی ایده قوی نیست. فضا، حس گرسنگی، خاطرات جنگ و اینکه گذشته چطور در زمان حال ادامه پیدا میکنه خوب نمایش داده شده و کتاب با وجود حجم کم، یک دنیا حرف داره. ولی از طرفی هم کمی کشدار و تکرارشوندهست و بیش از حد نمونهی فشردهای از تمها و نمادهای همیشگی نویسندهست. فکر میکنم اگر پرداخت شخصیتها قویتر بود، میتونست اثر خیلی بزرگتری باشه. اما حرف اصلی و نقطه قوت کتاب: بُل خیلی خوب نشون میده که فقر فقط نداشتن پول نیست و میتونه شیوهی نگاه کردن انسان به جهان رو تغییر بده. والتر در کودکی و نوجوانی دوران فقر و کمبود بعد از جنگ رو تجربه کرده؛ اونقدر که گرسنگی از یک نیاز جسمی تبدیل شده به چیزی روانی و حتی حالا که پول کافی رو داره، نمیتونه از کنار نانوایی رد شه و نان نخره چون نان برای او تبدیل شده به خاطرهی گرسنگی. جنگ و قحطی تمام شده، والتر شغل داره و میتونه غذا تهیه کنه؛ ولی هنوز اون کودک گرسنه درونش باهاش زندگی میکنه، و باعث شده بعدها هم ارزش چیزها رو با معیار همون سالهای گرسنگی بسنجه؛ آدمها، روابط، غذا، کار، حتی عشق، همه از فیلتر تجربهی گذشتهش عبور میکنن و این چند چهره بودن یا چند وجهی بودن گرسنگی رو نشون میده، و این تلخ ترین و همچنین موضوع اصلی کتابه. اینکه ممکنه شرایط زندگی آدم عوض شه، اما چیزی که در سالهای سخت درونش ساخته شده، لزوماً با اون شرایط از بین نمیره... والتر دیگه گرسنه نیست، اما هنوز با گرسنگی زندگی میکنه :) گاهی اتفاق تمام شده، ولی اثرش تمام نمیشه. و سوال اصلی کتاب اینه: آدم چقدر میتواند از گذشتهای که او را ساخته، جدا شود و زندگی دیگری انتخاب کند؟
۱۴۰۵/۵/۲۵
من کتاب رو دوست داشتم حتی با وجود تلخی داستان. نویسنده حس فقر و بیچارگی رو هنرمندانه و واقع گرایانه به تصویر کشیده بود.

















