خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

داستانی ماندگار و تاثیرگذار در سیر ادبی پارسی ایران با چاشنی طنز و کنایه های اجتماعی سیاسی. با خواندن این اثر سرگرم شدم و به وفور لذت بردم

مدیر مدرسه

‌فکرش را بکنید! فقط می‌توانید در مکانی خاص، روی یک صندلی خاص بنشینید و برگردید به زمان گذشته با علم به این‌که نمی‌توانید حال را تغییر دهید. جلویتان یک فنجان قهوه‌ی داغ گذاشته می‌شود و به قدر سرد شدن آن فرصت دارید در گذشته باقی‌بمانید و پیش از کاملاً سرد شدن آن، باید کامل بنوشیدش و به حال برگردید. کتاب پیش رو همین است، آدم‌هایی که تنها یک‌بار این فرصت را دارند و به گذشته برمی‌گردند. عشق و مرگ در تمامی سطور کتاب به هم تنیده‌اند...

‌ ویرجینا وولف، خود درباره‌ی کتابش می‌گوید:«این کتاب رؤیای من است برای بیان زندگی، ذهن، و خود؛ همچون موج‌هایی که به ساحل می‌زنند، بازمی‌گردند، و هیچ‌گاه یکی نیستند.»‌ ‌ موج‌ها، را می‌توان از پیشروترین و تجربی‌ترین آثار ادبیات مدرن دانست. این کتاب نه‌تنها در کارنامه وولف جایگاه ویژه‌ای دارد، بلکه از نظر ساختار، زبان و نگرش به ذهن انسان، از پیچیده‌ترین و در همان‌حال شاعرانه‌ترین آثار قرن بیستم است.‌ ‌ رمان سبک جریان سریال ذهن را پی می‌گیرد و از راه تک‌گویی‌ها شش شخصیت اصلی به نام‌های برنارد، سوزان، رودا، نویل، جینی و لوئیس پیش می‌رود. راوی اما سوم شخص غایب است و صدای درون ذهن شخصیت‌ها را با زبانی شاعرانه، بخش‌بخش و درونی می‌شنویم. اینان از کودکی تا کهن‌سالی را با یکدیگر می‌گذرانند. شخصیت هفتمی به نام پرسیوال نیز وجود دارد که اگرچه مستقیماً صحبت نمی‌کند، اما حضوری تأثیرگذار در زندگی و ذهنیت دیگران دارد.‌ ‌ برنارد مجذوب کلمات و روایت‌هاست، رودا درگیر است با ترس و انزوا، نویل غرقه است به عشق و زیبایی، جینی فریفته‌ی جسم، و شهوت و ظاهر و ظواهر، لوئیس جاه‌طلب است و سوزان پیچیده به طبیعت و حس مادرانگی. هر کدام جداگانه راوی سه مرحله‌ی زندگی خود از کودکی، نوجوانی و پیری هستند و در این میان فریفته‌ی پرسیوالی که هرگز در رمان حاضر نیست اما هر لحظه صحبت از اوست، گویی گودو.‌ ‌

موج ها

‌ ویلیام استونر، پسر جوان خانواده‌ای کشاورز، مزرعه‌شان در میسوری را ترک می‌کند و به قصد خواندن رشته‌ی کشاورزی در آغاز قرن بیستم به دانشگاه می‌رود. استونر بسیار ناگهانی به ادبیات انگلیسی علاقمند می‌شود و مسیر جدیدی را برای زندگانی برمی‌گزیند. استونر در این رشته مدرک دکتری خود را دریافت می‌کند و به عنوان استاد در دانشگاه محل تحصیل خود مشغول به کار می‌شود. زندگی او با شکست‌ و ناکامی، ازدواج ناموفق، روابط پیچیده و پر تنش در حرفه‌اش و با همکاران می‌گذرد. زندگی احساسی او زندگی‌ای مطلوب نیست. کتاب درون‌مایه‌های انزوا، تعهد و عشق به ادبیات و حقیقت، فداکاری و شرافت در زمان شکست را به زیبایی به تصویر می‌کشد و در سکوت و با قدرت و آرامش شما را با زندگی صادقانه‌ی مردانه همراه می‌کند.‌

استونر

من چون گفتن بر اساس واقعیته خریدمش و وقتی خوندمش... واقعا ارتباط گرفتم باهاش، چقدر پیش اومده در یک جمع پشت سرمون حرفی رو بزنن و بقیه از اون به بعد با ما رفتار متفاوتی پیش بگیرن! در بعد های بدتر یا نرم تر برای همه ما پیش اومده..

آدم خواران

راستش یکم طولانی بود و عجیب. از کتاب هایی که نمیدونی واقعا انقدر فلسفه داره یا چون داستایفسکی نوشته، ازش انقدر نقد و جملات در آوردن. در کل نمیگم بد بود، برام روان بود و راحت، ولی شاید چون من با ادبیات روسی یکم راحت کنار نمیام، برام اون تاثیر خوب رو نداشته.

قمارباز

اونجوری که ازش تعریف میکنن واقعن نبود. انگار خواننده یه غریبس وسط یه داستانی که داره پیش میره و شما از هیچی خبر ندارید. تا اخر های کتاب هم خیلی توضیح واضحی داده نمیشه از اتفاقا و فضا. برای من داستان خیلی کند و ساده ای بود.

انقد این کتاب به دلم نشست و داستانش روان و جالب بود که در عرض چند روز تمومش کردم.

بازی آرزوها

واقعن کتاب جالبی بود. من صوتیش رو قبل خواب گوش میدادم شبها. به نسبت کتاب (بخش دی) خیلی ملایم تر بود.

همکار

با احترام به سلیقه کتاب خوانی دوستان این کتاب رو هدیه گرفتم و بنظرم محتوی مفید و ویژه ای نداشت تقریبا میتونم بگم که فقط با جملات بازی میکرد و متن مدام تکرار می‌شد ۱۳۵ صفحه کتاب رو با دشواری خوندم انگار که از هر کتاب روانشناختی و روانشناسی یه چیزی برداشته بودن و گذاشتن توی این کتاب درکل که فکر نمیکنم دلم بخواد دوباره بخونمش

کتابخانه‌ی نیمه‌شب بیشتر با حسرت انتخاب‌ها روبه‌رومون می‌کرد؛ اینکه اگر مسیر دیگری رو می‌رفتیم، چی می‌شد. اما قطار نیمه‌شب انگار از حسرتی عمیق‌تری حرف می‌زنه؛ چیزهایی که در همین زندگی داشتیم اما ندیدیم، زود قضاوتشون کردیم و قدرشون رو ندونستیم.

قطار نیمه شب

ارزش کتاب بیشتر در باز کردن یک مناقشه است تا در بستن آن. مسئله‌ی اصلی برایم این شد که اقتصاد را نمی‌توان فقط با نیت‌های اخلاقی سنجید؛ هر نظام اقتصادی باید توضیح دهد تصمیم‌های پراکنده‌ی میلیون‌ها انسان چگونه با یکدیگر هماهنگ می‌شوند، اطلاعات چگونه منتقل می‌شود و هزینه‌ی اشتباه یک تصمیم تا کجا میان دیگران توزیع می‌شود. قیمت نیز در این میان، نوعی زبان اجتماعی است. افزایش قیمت یک محصول می‌تواند هم‌زمان کمبود، تغییر تقاضا، دشواری تولید یا انتظار مردم از آینده را منعکس کند. حذف این سازوکار بدون جایگزین کردن یک نظام اطلاعاتی هم‌سطح، مسئله‌ی اقتصاد را حل نمی‌کند؛ فقط آن را به اتاق‌های تصمیم‌گیری منتقل می‌کند. با این حال، دفاع از بازار وقتی جدی می‌شود که بتواند مسئله‌ی قدرت اقتصادی را هم توضیح دهد. در قسمت مربوط به مالکیت خصوصی هم ممکن است فرد از نظر حقوقی آزاد باشد، اما وابستگی شدید اقتصادی دامنه‌ی انتخاب‌های واقعی او را محدود کند. آزادی قرارداد زمانی معنای کامل‌تری پیدا می‌کند که طرفین از حداقلی از قدرت چانه‌زنی برخوردار باشند. تفاوت درآمدها هم لزوما نشانه‌ی بی‌عدالتی نیست؛ تفاوت استعداد، انتخاب، ریسک‌پذیری، سرمایه و بهره‌وری واقعا وجود دارد. اما این هم به همان اندازه نادرست است که هر تفاوت اقتصادی را نتیجه‌ی شایستگی فردی بدانیم. ثروت درون شبکه‌ای از آموزش، خانواده، قانون، زیرساخت و موقعیت تاریخی شکل می‌گیرد و هیچ فردی تولیدکننده‌ی مستقل همه‌ی شرایط موفقیت خودش نیست. چیزی که همیشه برایم مهم بوده، این است که ممکن است کسی کاملا حق قانونی داشته باشد که مالک چیزی باشد، اما این پرسش همچنان باقی بماند که قدرت ناشی از آن مالکیت چه اثری بر دیگران می‌گذارد. حقوق مالکیت برای جلوگیری از تعرض ضروری‌اند، اما خودشان نیازمند نهادی هستند که حدود و ضمانت اجرای آن‌ها را تعیین کند. از سوی دیگر، دولت هم موجودیتی است که بتواند با یک تصمیم اداری همه‌ی ناکارآمدی‌های بازار را اصلاح کند. دولت از انسان‌هایی تشکیل شده که همان محدودیت اطلاعاتی، انگیزه‌های شخصی و خطاهای شناختی را دارند. تفاوت فقط در مقیاس است؛ خطای یک فرد ممکن است زندگی خودش را تغییر دهد، اما خطای یک نهاد عمومی می‌تواند به میلیون‌ها نفر منتقل شود. مسئله‌ی یارانه و حمایت اجتماعی نیز به نظرم با دوگانه‌ی ساده‌ی «دولت خوب یا بازار خوب» قابل فهم نیست. جامعه‌ای که اجازه می‌دهد انسان در بیماری، فقر شدید یا ناتوانی کامل سقوط کند، با مسئله‌ی همبستگی اجتماعی روبه‌روست. در عین حال، حمایتی که هیچ رابطه‌ای با توانمندسازی ندارد می‌تواند وابستگی را تثبیت کند و انگیزه‌ی خروج از وضعیت موجود را کاهش دهد. تجربه‌ی قرن بیستم برای من یک نکته‌ی دیگر را روشن کرده است: هرجا دولت قرار است خیر عمومی را به نمایندگی از همه تعریف کند، باید پرسید چه کسی قدرت تعریف «خیر» را به دست می‌آورد. این مسئله به آزادی وجدان، سبک زندگی و حق متفاوت بودن هم مربوط می‌شود. اقتصاد متمرکز اگر با تمرکز فرهنگی و سیاسی همراه شود، خطرش چند برابر می‌شود. در مقابل، بازار می‌تواند منابع را با کارآمدی بیشتری تخصیص دهد و هم‌زمان به ترجیحات و خواسته‌هایی پاسخ دهد که الزاما ارزشمندترین خواسته‌های انسانی نیستند. اینکه مردم حاضرند برای چیزی پول بپردازند، فقط درباره‌ی تقاضای آن‌ها اطلاعات می‌دهد؛ درباره‌ی ارزش اخلاقی آن کالا یا رفتار، حکم نهایی صادر نمی‌کند. برای همین، من میان «اقتصاد بازار» و «جامعه‌ی بازار» تفاوت مهمی می‌بینم. اولی یک سازوکار برای هماهنگی اقتصادی است؛ دومی وضعیتی است که در آن منطق مبادله کم‌کم به معیار سنجش همه‌چیز تبدیل می‌شود. وقتی موفقیت انسان فقط با درآمد، بهره‌وری و قدرت خرید سنجیده شود، حتی آزادی اقتصادی هم می‌تواند به نوعی فقر معنایی منجر شود. در نهایت، نقد جدی سوسیالیسم برای من زمانی ارزشمند است که به دفاع ساده‌لوحانه از سرمایه‌داری ختم نشود. شکست برنامه‌ریزی متمرکز دلیل کافی برای عادلانه بودن هر شکل از بازار نیست؛ همان‌طور که وجود فقر یا نابرابری در سرمایه‌داری نیز به‌خودی‌خود مالکیت خصوصی را باطل نمی‌کند. مسئله‌ی واقعی، پیدا کردن نهادی است که هم اطلاعات پراکنده‌ی جامعه را جدی بگیرد، هم قدرت را مهار کند، هم امکان تحرک اجتماعی را حفظ کند و هم انسان را به یک واحد تولید و مصرف تقلیل ندهد. شاید مهم‌ترین چیزی که از این بحث برای خودم باقی ماند همین تفکیک باشد: آزادی اقتصادی، برابری، عدالت و رفاه یک مفهوم واحد نیستند و گاهی حتی با یکدیگر تنش پیدا می‌کنند. بلوغ سیاسی از جایی آغاز می‌شود که حاضر باشیم این تعارض‌ها را همان‌طور که هستند ببینیم و برای رسیدن به یک پاسخ ایدئولوژیک، پیچیدگی واقعیت را حذف نکنیم.

شاید اوایلش خوب ورق بخوره ولی جلوتر که رفت برای من خسته کننده شد به مرور و انگار دفتر خاطرات یه نفر رو داشتم میخوندم ولی اکر سر و کارتون با بچه هاست به خصوص تو زمینه آموزشی ارزشش رو داره که دیدگاه متفاوتش رو تجربه کنید

کتابی که برای من پر از چالش بود و از خواندنش به هیچ عنوان پشیمون نیستم. با اینکه نظرات خوبی درباره‌ش نشنیده بودم اما عالی بود. اگر به ادبیات روسیه علاقه دارید و قبلاً هم از قلم داستایفسکی مطالعه کردید، حتما پیشنهاد می‌کنم. 🪷✨

بانوی میزبان