خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

بر خلاف باقی کتاب های ادبیات فارسی با این کتاب کمتر تونستم ارتباط بگیرم و قلم نویسنده و روند داستانی برام جذاب نبود .

سووشون

کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بی‌خواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.

چشم هایش

من این کتاب ها رو به ترتیب خوندم بیگانه ، طاعون ، سقوط ... داستان ها به هم مربوط نیستن ولی قسمت های ریزی به هم اشاره میکنن . پیشنهاد میدم این ترتیب مطالعه رو 😊

سقوط

واقعا عالی بود از نظر خط داستانی سبک کتاب و گیرایی داستانی کتاب جزو محدود کتاب هایی بود که موقع خواندن گذر زمان رو احساس نمیکردم

عمیقا دوسش داشتم جز اولین کتاب هایی بود که خوندم. داستان پرکششی داره قلم نویسنده فوق العاده‌ست و روای یه کودک ۵ساله ست که داستان رو جالب و خواندنی تر میکنه اگر اشتباه نکنم باید براساس واقیعت باشه!.فیلم اقتباسی اتاق هم عالی بود پیشنهاد میشه

اتاق

لیلا، تو دختر خیلی باهوشی هستی و می‌توانی به هر چیزی که بخواهی، برسی. من مطمئنم موقعی که جنگ تمام شود، افغانستان مثل مردهایش به تو هم نیاز دارد یا حتی بیشتر از آن. چون اگر در یک جامعه زن‌هایش تحصیل نکنند، شانس موفقیت ندارد

تو کتاب نیمه شب جایی ک نورا ب خودش میگه شاید هدف زندگی همین زندگی کردنه ن موفق شدن ن خاص بودن فقط بودن خیلی جالب بود

با نهایت احترام به قلم نویسنده و سلیقه کتاب خوانی دوستان اما داستان کاملا یکنواخت و خیلی خسته کننده ست در طول مطالعه کاملا میدونی داستان چطور قرار پیش بره ،محتوای چیه و قراره چطور تموم بشه.! برای من جذاب نبود و بنظرم محتوایی که داشت اونطور که باید مخاطب رو به سمت خودش جذب نمی‌کرد. برای من تکراری بود.

اولین کتاب از این نویسنده بود که خوندم از نشر چشمه و ترجمه ی آقای سروش حبیبی ترجمه مشکلی نداشت.اما برای من کتابِ سخت خوانی بود با اینکه محتوای اصلی کتاب ،محتوای قوی و مفیدی بود اما داشتن اون همه اسم طولانی پشت هم برای من گیج کننده بود و از مسیر اصلی دورم می‌کرد. با اینکه سلیقه کتاب خوانی من نبود اما زود تموم شد و از خوندنش پیشمون نشدم

تصویر پروفایل FaFa@fa_readsجمله

تو هیچ وقت، آن طور که من دوستت دارم، دوستم نداشته ای؛ هیچ وقت، هیچ وقت! قلبت، پرشور و احساس نیست و در شعله ها نمی سوزد! تو در کل، یک جور شبح یا پری هستی، نه یک زن!

جود گمنام

کتاب بدی نیست. داستانش خواننده رو درگیر می کنه و پیامش هم واضحه (به نظر من البته) سبک نگارش هاردی هم ساده و گیراست... نکته مثبت کتاب این بود که هاردی در این کتاب چقدر زن سنتی (در آن زمان انگلستان) و عقاید مرد سالاری اون دوره رو نقد کرده و زیر سوال برده ... حتی نقدی هم بر دین گرایی افراطی کرده. ولی چیزی که اذیتم کرد پایان کتاب بود که یکم هندی بازی شد ولی برای یک بار خوندن بد نیست.

جود گمنام

کاپیتالیسم یا اقتصاد بازار نوعی نظام همکاری و تقسیم کار اجتماعی است که بر مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید استوار است. عوامل مادی تولید در مالکیت هر یک از شهروندان، سرمایه‌داران و زمینداران قرار دارد. کارخانه‌ها و مزارع را شرکت‌داران و کشاورزان اداره می‌کنند؛ یعنی افراد و اتحادیه‌هایی متشکل از افراد که سرمایه و زمین یا متعلق به خود آن‌هاست یا مالکانی دیگر این زمین و سرمایه را به آن‌ها قرض یا اجاره داده‌اند. شرکت‌داری آزاد ویژگی شاخص کاپیتالیسم است. هدف هر یک از شرکت‌داران، چه کاسب و چه زارع، کسب سود است. سرمایه‌داران، یعنی شرکت‌داران و زارعان، ابزار ادارۀ امور اقتصادی‌اند. آن‌ها سکان‌دارند و کشتی را هدایت می‌کنند. اما جهت را آن‌ها تعیین نمی‌کنند. آن‌ها جایگاه بالادست را در اختیار ندارند، بلکه فقط سکان‌دارانی‌اند که فرمان‌های کاپیتان را بی‌‌قیدوشرط اطلاعات می‌کنند. کاپیتان کیست؟ مصرف‌کننده. نه کاپیتالیست، نه شرکتدار و نه زارع، هیچ‌یک تعیین نمی‌کنند چه چیز باید تولید شود. این را مصرف‌کننده تعیین می‌کند. تولیدکنندگان برای مصرف شخصی خودشان تولید نمی‌کنند، بلکه برای بازار انبوه تولید می‌کنند. آن‌ها فقط می‌خواهند محصولات‌شان را بفروشند.

بوروکراسی

چیزی که در زندگی شخصی خودم بارها تجربه کرده‌ام، این است که وقتی یک کار از اختیار یک نفر خارج می‌شود و میان چند مرحله‌ی رسمی می‌چرخد، دیگر هیچ‌کس احساس نمی‌کند نتیجه واقعا به او مربوط است. هرکس فقط بخش خودش را انجام داده و در نهایت، مسئولیتی شکل گرفته که صاحب مشخصی ندارد. همین تجربه‌ی ساده باعث شد بوروکراسی را بیشتر از زاویه‌ی رابطه‌ی انسان با تصمیم ببینم تا حجم کاغذ و مقررات. گاهی برای انجام کاری که از نظر من کاملا روشن است، باید توضیحی را به کسی بدهم که خودش اختیار حل مسئله را ندارد و او هم مرا به مرحله‌ی دیگری ارجاع می‌دهد. چیزی که آزاردهنده است، این است که منطق تصمیم‌گیری دیگر از خودِ مسئله نمی‌آید و از مسیری می‌آید که سازمان از قبل برای عبور آن مسئله تعیین کرده است. این همان جایی است که نقد میزس برایم جدی می‌شود: وقتی رویه جای قضاوت را بگیرد، حتی آدم‌های کارآمد هم ممکن است در مجموع نتیجه‌ی ناکارآمدی ایجاد کنند. به عنوان مثال در خرید کتاب هم نمونه‌ی دیگری از همین مسئله را دیده‌ام. گاهی انتخابی که برای من کاملا روشن است، در یک ساختار متمرکز می‌تواند با معیارهایی سنجیده شود که هیچ ارتباطی با نیاز واقعی من ندارند؛ چون تصمیم‌گیرنده اطلاعاتی را ندارد که من در موقعیت خودم دارم. میزس دقیقا به همین پراکندگی دانش توجه می‌کند و نشان می‌دهد که مسئله‌ی تصمیم‌گیری، دانستنِ اینکه چه تصمیمی باید گرفته شود، خودش مسئله‌ای مستقل است. حتی ممکن است افرادی که در ساختار یک بوروکراسی کار می‌کنند کاملا مسئول و دلسوز باشند، اما ساختار به شکلی باشد که رفتار عقلانی هر فرد، در مجموع نتیجه‌ای غیرعقلانی بسازد. در اینجا مسئله از سطح اخلاق فردی عبور می‌کند و متوجه خود سازوکار می‌شود. البته من با این بخش از نگاه میزس هم احتیاط دارم که مبادا نقد بوروکراسی ما را به این تصور برساند که هر تصمیم غیرمتمرکزی الزاما بهتر است. بازار هم می‌تواند خطا کند و انسان‌ها همیشه تصمیم‌های سنجیده نمی‌گیرند. ارزش استدلال میزس بیشتر در این است که: هیچ مرکز تصمیم‌گیری نباید درباره‌ی دانشی که در اختیارش نیست، بیش از اندازه مطمئن باشد. حتی چیزی که در ابتدا مزیت بوروکراسی به نظر می‌رسد، یعنی قابل پیش‌بینی بودن رفتار سازمان، می‌تواند در شرایطی به نقطه‌ضعف تبدیل شود. من ترجیح می‌دهم بدانم یک فرآیند چگونه پیش می‌رود، اما وقتی شرایط تغییر کرده و همان فرآیند بدون توجه به واقعیت ادامه پیدا می‌کند، نظم دیگر لزوما نشانه‌ی عقلانیت نیست. چون مسئله‌ی عمیق‌تر، حد و مرز دانایی در تصمیم‌گیری است. هرجا انسانی یا نهادی تصور کند می‌تواند واقعیت پیچیده‌ی دیگران را از پشت یک دستورالعمل، به‌طور کامل ببیند، احتمالا بخشی از واقعیت را از همان ابتدا از دست داده است.

بوروکراسی

بهتره سفر رو شروع کنی، یه اشتباه هایی هم بکنی و مسیرت رو اصلاح کنی، به جای اینکه منتظر بشینی تا همه چی عالی بشه و هیچ وقت شروع نکنی.

کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک رو از این نویسنده بیشتر دوست داشتم و متاسفانه ادبیات این کتاب جذابیت چندانی برام نداشت و فکر میکنم جملات کلیشه‌ای زیادی رو "عینا به همون صورتِ مرسوم و کلیشه‌ای" در کتاب آورده ولی با این حال ارزش خوندن داره و همچنین توانایی انتقال حال خوب؛ اما در مقابل از تصویرسازی و نقاشی های کتاب نهایت لذت رو بردم و بیشتر زمانم رو برای غرق شدن در تصاویر کتاب گذاشتم و حقیقتا مفهومِ "ذن" رو در تصاویر کتاب پیدا کردم.

طاعون هرگز نمی‌میرد؛ ناپدید هم نمیشود. طاعون سالها در وسایل شخصی و لباس ها خفه میشود. شاید روزی دوباره به دلیل شور بختی و جهل آدم‌ها، دوباره موشها را بیدار کند تا در شهر خوشبختی بمیرد.

طاعون