بحث 2
🔥 نخستین فروغ
درود به همراهان 🌿 چون روزگارِ کیومرث به سر آمد، هوشنگ بر جای نیای خویش نشست و تاج بر سر نهاد: جهاندار هوشنگ با رای و داد / به جای نیا تاج بر سر نهاد بگشت از برش چرخ سالی چهل / پر از هوش مغز و پر از رای دل چهل سال بر او گذشت و جهان در روزگار او آبادان شد. تا روزی که شاه با چند تن از یاران به کوه رفت و ماری سهمگین پدیدار گشت: یکی روز شاه جهان سوی کوه / گذر کرد با چند کس همگروه پدید آمد از دور چیزی دراز / سیهرنگ و تیرهتن و تیزتاز دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون / ز دود دهانش جهان تیرهگون هوشنگ سنگی برگرفت و بر آن مار افکند؛ مار از گزند او برست، اما سنگ بر سنگ آمد: نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ / گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ به زور کیانی رهانید دست / جهانسوز مار از جهانجوی جست بر آمد به سنگ گران سنگ خرد / همان و همین سنگ بشکست گرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ / دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ نشد مار کشته ولیکن ز راز / از این طبع سنگ آتش آمد فراز مار کشته نشد؛ اما از آن برخورد، فروغ آتش پدیدار شد. هوشنگ پیشگاه جهانآفرین را نیایش کرد و آن فروغ را گرامی داشت: جهاندار پیش جهانآفرین / نیایش همی کرد و خواند آفرین که او را فروغی چنین هدیه داد / همین آتش آنگاه قبله نهاد بگفتا فروغی است این ایزدی / پرستید باید اگر بخردی شب فرارسید و آتش برفروخت. شاه و گروهش گرد آن فراهم آمدند: شب آمد بر افروخت آتش چو کوه / همان شاه در گرد او با گروه یکی جشن کرد آن شب و باده خورد / سده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده یادگار / بسی باد چون او دگر شهریار کز آباد کردن جهان شاد کرد / جهانی به نیکی از او یاد کرد از اینجا نام سده در دل شاهنامه میماند؛ جشنی که فردوسی آن را یادگار هوشنگ میخواند. اما کار هوشنگ تنها به آتش و جشن پایان نمیگیرد. آنچه شناخته بود، به کار مردمان آمد: چو بشناخت آهنگری پیشه کرد / از آهنگری ارّه و تیشه کرد چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت / ز دریایها رودها را بتاخت به جوی و به رود آبها راه کرد / به فرخندگی رنج کوتاه کرد چراگاه مردم بدان برفزود / پراگند پس تخم و کشت و درود آتش، آهن را به کار آورد؛ آهن، ارّه و تیشه را؛ آب به جوی و رود راه یافت و زمین روی به کشت و چراگاه نهاد. هوشنگ رفت، اما آنچه از او ماند، تخت و تاج نبود: برفت و به جز نام نیکی نبرد / بسی رنج برد اندر آن روزگار به افسون و اندیشهٔ بیشمار و سرانجام، چرخ روزگار او را نیز از تخت فرود آورد: زمانه ندادش زمانی درنگ / شد آن هوش هوشنگ با فرّ و سنگ نه پیوست خواهد جهان با تو مهر / نه نیز آشکارا نمایدت چهر هوشنگ از میان رفت؛ اما آتش ماند، سده ماند، آهن و ابزار ماند، آبادانی ماند و نام نیک او. به گمان شما، بزرگی هوشنگ در کدام جای این داستان بیشتر آشکار میشود؟ آن هنگام که سنگ را بر مار میافکند، آن هنگام که فروغ پدیدآمده را میشناسد و به کار میبندد، یا در آنچه از این شناخت برای مردمان به یادگار میگذارد؟
ساختهشده توسط Yusof
این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.
برای دیدن پاسخها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

