خانه کتاب بی
برگشت به حلقه‌های باهم‌خوانی
شاهنامه
حلقه کتاب‌خوانیعمومی

شاهنامه

به نام خداوند جان و خرد، کزین برتر اندیشه برنگذرد. دفتر شاهنامه را می‌گشاییم و پای در جهانی می‌نهیم که سیمرغ و زال و رستم و افراسیاب در آن می‌زیند؛ جهانی آکنده از خرد و آز، مهر و کین، داد و بیداد، بخت و کردار. در این حلقه، شاهنامه را از آغاز، داستان به داستان و بیت به بیت می‌خوانیم؛ با پهلوانان و زنان و مردانش همراه می‌شویم، به کردارشان می‌نگریم و در سخن فردوسی درنگ می‌کنیم. از آفرینش و جان و خرد تا روزگار جمشید و فریدون، از سیمرغ و زال و رودابه تا رستم و سهراب؛ از پهلوانی و دلدادگی تا کین و آز و فرجام. مقصود تنها خواندن داستان‌های کهن نیست؛ هر داستان را بهانه‌ای می‌گیریم برای درنگ در آدمی، در کردار او و در راهی که پیش پایش نهاده می‌شود. باشد که در گذر این داستان‌ها، سخن فردوسی را نه تنها از زبان پهلوانان، که از دل روزگار بشنویم؛ و این دفتر کهن، پس از هزار سال، همچنان با جان ما سخن بگوید.

اعضا

11

بحث‌ها

2

میزبان

Yusof

بحث‌های حلقه

هر پرامپت یه بحث متمرکزه تا اعضا درباره کتاب نظر بدن.

بحث 2

🔥 نخستین فروغ

درود به همراهان 🌿 چون روزگارِ کیومرث به سر آمد، هوشنگ بر جای نیای خویش نشست و تاج بر سر نهاد: جهاندار هوشنگ با رای و داد / به جای نیا تاج بر سر نهاد بگشت از برش چرخ سالی چهل / پر از هوش مغز و پر از رای دل چهل سال بر او گذشت و جهان در روزگار او آبادان شد. تا روزی که شاه با چند تن از یاران به کوه رفت و ماری سهمگین پدیدار گشت: یکی روز شاه جهان سوی کوه / گذر کرد با چند کس هم‌گروه پدید آمد از دور چیزی دراز / سیه‌رنگ و تیره‌تن و تیزتاز دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون / ز دود دهانش جهان تیره‌گون هوشنگ سنگی برگرفت و بر آن مار افکند؛ مار از گزند او برست، اما سنگ بر سنگ آمد: نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ / گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ به زور کیانی رهانید دست / جهان‌سوز مار از جهان‌جوی جست بر آمد به سنگ گران سنگ خرد / همان و همین سنگ بشکست گرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ / دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ نشد مار کشته ولیکن ز راز / از این طبع سنگ آتش آمد فراز مار کشته نشد؛ اما از آن برخورد، فروغ آتش پدیدار شد. هوشنگ پیشگاه جهان‌آفرین را نیایش کرد و آن فروغ را گرامی داشت: جهاندار پیش جهان‌آفرین / نیایش همی کرد و خواند آفرین که او را فروغی چنین هدیه داد / همین آتش آنگاه قبله نهاد بگفتا فروغی است این ایزدی / پرستید باید اگر بخردی شب فرارسید و آتش برفروخت. شاه و گروهش گرد آن فراهم آمدند: شب آمد بر افروخت آتش چو کوه / همان شاه در گرد او با گروه یکی جشن کرد آن شب و باده خورد / سده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده یادگار / بسی باد چون او دگر شهریار کز آباد کردن جهان شاد کرد / جهانی به نیکی از او یاد کرد از اینجا نام سده در دل شاهنامه می‌ماند؛ جشنی که فردوسی آن را یادگار هوشنگ می‌خواند. اما کار هوشنگ تنها به آتش و جشن پایان نمی‌گیرد. آنچه شناخته بود، به کار مردمان آمد: چو بشناخت آهنگری پیشه کرد / از آهنگری ارّه و تیشه کرد چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت / ز دریای‌ها رودها را بتاخت به جوی و به رود آب‌ها راه کرد / به فرخندگی رنج کوتاه کرد چراگاه مردم بدان برفزود / پراگند پس تخم و کشت و درود آتش، آهن را به کار آورد؛ آهن، ارّه و تیشه را؛ آب به جوی و رود راه یافت و زمین روی به کشت و چراگاه نهاد. هوشنگ رفت، اما آنچه از او ماند، تخت و تاج نبود: برفت و به جز نام نیکی نبرد / بسی رنج برد اندر آن روزگار به افسون و اندیشهٔ بی‌شمار و سرانجام، چرخ روزگار او را نیز از تخت فرود آورد: زمانه ندادش زمانی درنگ / شد آن هوش هوشنگ با فرّ و سنگ نه پیوست خواهد جهان با تو مهر / نه نیز آشکارا نمایدت چهر هوشنگ از میان رفت؛ اما آتش ماند، سده ماند، آهن و ابزار ماند، آبادانی ماند و نام نیک او. به گمان شما، بزرگی هوشنگ در کدام جای این داستان بیشتر آشکار می‌شود؟ آن هنگام که سنگ را بر مار می‌افکند، آن هنگام که فروغ پدیدآمده را می‌شناسد و به کار می‌بندد، یا در آنچه از این شناخت برای مردمان به یادگار می‌گذارد؟

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.

بحث 1

⚔️ نخستین برخاستن

درود به همراهان 🌿 نخستین برگ‌های این دفتر کهن را با هم می‌گشاییم؛ از آنجا که فردوسی سخن از کیومرث آغاز می‌کند، نخستین شهریار و نخستین پایه‌گذار فرمانروایی در گیتی: «چنین گفت کآیین تخت و کلاه ، کیومرث آورد و او بود شاه چو آمد به برج حَمَل آفتاب ، جهان گشت با فرّ و آیین و آب» در همین آغاز، فرّ و فرمانروایی با کردار آدمی درهم می‌آمیزد و داستان، آرام‌آرام روی دیگر جهان خویش را آشکار می‌کند. کیومرث در کوه جای می‌گیرد، آیین زندگی را بنیاد می‌نهد و سیامک، فرزند دلبند او، مایه‌ی دل‌بستگی و شادی اوست. اما این آرامش دیر نمی‌پاید. اهریمن که چشم به جایگاه کیومرث دارد، فرزند خویش را به آوردگاه می‌فرستد و سیامک، بی‌آنکه جوشنی در کار باشد، تن به رزم می‌سپارد: «بپوشید تن را به چرم پلنگ ، که جوشن نبود و نه آیین جنگ پذیره شدش دیوِ جنگجوی ، سپه را چو روی اندر آمد به روی» سیامک کشته می‌شود و ناگهان آن گیتیِ تازه و آرام، با مرگ و سوگ روبه‌رو می‌شود. کیومرث در سوگ فرزند می‌شکند؛ اما داستان در سوگ نمی‌ماند. سروش از راه می‌رسد و او را به برخاستن فرامی‌خواند؛ سپاه باید گرد آید و برابر دشمن بایستد. از همین‌جا، شاید نخستین پرسش بزرگ شاهنامه سر برآورد: آدمی در برابر رنج چه می‌کند؟ آیا پهلوان آن کسی است که هرگز نمی‌ترسد و نمی‌شکند؟ یا آن‌کس که ترس و اندوه را با خود دارد، اما نمی‌گذارد این دو او را از پای بیندازند؟ در داستان کیومرث، سوگ پایان راه نیست؛ سوگ، آغاز برخاستن است. و فردوسی اندکی بعد، هوشنگ را در جایگاه سالار می‌نشاند: «چو بنهاد دل کینه و جنگ را ، بخواند آن گرانمایه هوشنگ را همه گفتنی‌ها بدو بازگفت ، همه رازها بر گشاد از نهفت» از اینجا، پرسش پهلوانی بار دیگر پیش روی ماست؛ پهلوانی در بازوست یا در دل و کردار آدمی؟ حالا پرسش را با شما در میان می‌گذارم: به گمان شما، پهلوانی از کجا آغاز می‌شود؟ از نترسیدن، یا از آن لحظه‌ای که آدمی با همه‌ی ترس و اندوه خویش، باز هم برمی‌خیزد و در برابر آنچه نابایست می‌داند، پای پس نمی‌کشد؟

ساخته‌شده توسط Yusof

این بخش فقط برای اعضای حلقه فعاله.

برای دیدن پاسخ‌ها، نوشتن نظر و شرکت در بحث، اول وارد حساب کاربری شو و عضو این حلقه شو.