Ladymarginalia
@ladymarginalia
کتابها را ورق میزنم، برای تکههایی از زندگی که هنوز نزیستهام. 📖 کلاسیکها | عشق | ادبیات 𓂃 Lady Marginalia
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
میزبان حلقه
bronzeاولین حلقه کتابخوانی خودت رو ساختی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده

بامداد خمار
فتانه حاج سیدجوادی

بلندی های بادگیر
امیلی برونته

دن کیشوت
میگل سروانتس

شب های روشن
فئودور داستایفسکی

من پیش از تو
جوجو مویز

هزار و یک شب
ابراهیم اقلیدی

سنگ کاغذ قیچی
آلیس فینی

دزیره 1
آن ماری سلینکو

برباد رفته
مارگارت میچل

مرگ ایوان ایلیچ
لئو تولستوی

نورثنگر ابی
جین آستین

غرور و تعصب
جین آستین

بینوایان
ویکتور هوگو

کنت مونت کریستو
الکساندر دوما
آخرین نظرها و امتیازها

من این کتاب رو با ترجمه آقای ذبیح الله منصوری خواندم. «دون کیشوت» برای من بیشتر یک تجربه سرگرمکننده بود تا اثری که نگاه مرا تغییر دهد. طنز کتاب در بخشهایی واقعاً شیرین و لذتبخش بود و همراهی دون کیشوت و سانچو پانزا لحظات جذابی ایجاد میکرد. با این حال، ساختار اپیزودیک و طولانی داستان باعث شد ارتباط عمیقی با آن پیدا نکنم و تمام کردنش برایم بیشتر شبیه انجام یک تعهد بود تا ادامه دادن یک لذت.

«نورثنگر ابی» برای من بیش از آنکه یک رمان عاشقانه پیچیده باشد، تجربهای شیرین و آرامشبخش بود؛ شبیه بازگشت به حالوهوای رمانهایی که در سالهای نوجوانی میخواندم. این کتاب برخلاف بسیاری از آثار کلاسیک، کشمکش سنگین و پیچیدگیهای فراوان ایجاد نمیکند و شاید همین ویژگی آن را به یک استراحت فکری میان داستانهای پرتنشتر تبدیل میکند. کاترین مورلند را نمیتوان صرفاً دختری سادهلوح دانست. اگر او را در بستر اجتماعی و تاریخی زمانهاش ببینیم، با دختری روبهرو هستیم که تجربه چندانی از جهان بیرون ندارد و تازه در حال شناختن جامعهای است که قواعد و ظرافتهایش را نمیشناسد. اشتباهات او بیشتر از جنس بیتجربگی است تا نادانی. ورود هنری تیلنی تقریباً از همان ابتدا مسیر عاطفی داستان را قابل حدس میکند. هرچند حضور شخصیتهایی مانند جان تورپ یا فردریک تیلنی برای مدتی امکان ایجاد تردید را به وجود میآورد، اما این تردیدها خیلی زود برطرف میشوند و داستان بدون غافلگیری جدی به مسیر اصلی خود بازمیگردد. ژنرال تیلنی نیز برای من از جذابترین شخصیتهای آستن نبود و بخشهای پایانی، بهخصوص در جمعبندی داستان، کمی شتابزده به نظر میرسید؛ گویی نویسنده قصد داشته مسیر داستان را سریعتر به پایان برساند. با این حال، ارزش اصلی «نورثنگر ابی» برای من نه در پیچیدگی داستان، بلکه در جهانی است که جین آستن میسازد: انگلستان قرن هجدهم، عمارتها، مهمانیها، رقصها، لباسها و روابط اجتماعی ظریف آن دوران. آستن جهانی خلق میکند که حتی در سادهترین داستانهایش نیز برای خواننده جذاب و دوستداشتنی است. این رمان را شاید در رده بالاترین آثار آستن قرار ندهم و همچنان «غرور و تعصب» را اثری پختهتر و کاملتر بدانم، اما «نورثنگر ابی» برای من تجربهای شیرین و دوستداشتنی بود؛ کتابی که شاید بزرگترین اثر نویسنده نباشد، اما جهانی دارد که میتوان با علاقه به آن بازگشت.

«نورثنگر ابی» برای من بیش از آنکه یک رمان عاشقانه پیچیده باشد، تجربهای شیرین و آرامشبخش بود؛ شبیه بازگشت به حالوهوای رمانهایی که در سالهای نوجوانی میخواندم. این کتاب برخلاف بسیاری از آثار کلاسیک، کشمکش سنگین و پیچیدگیهای فراوان ایجاد نمیکند و شاید همین ویژگی آن را به یک استراحت فکری میان داستانهای پرتنشتر تبدیل میکند. کاترین مورلند را نمیتوان صرفاً دختری سادهلوح دانست. اگر او را در بستر اجتماعی و تاریخی زمانهاش ببینیم، با دختری هجدهساله روبهرو هستیم که تجربه چندانی از جهان بیرون ندارد و تازه در حال شناختن جامعهای است که قواعد و ظرافتهایش را نمیشناسد. اشتباهات او بیشتر از جنس بیتجربگی است تا نادانی. ورود هنری تیلنی تقریباً از همان ابتدا مسیر عاطفی داستان را قابل حدس میکند. هرچند حضور شخصیتهایی مانند جان تورپ یا فردریک تیلنی برای مدتی امکان ایجاد تردید را به وجود میآورد، اما این تردیدها خیلی زود برطرف میشوند و داستان بدون غافلگیری جدی به مسیر اصلی خود بازمیگردد. ژنرال تیلنی نیز برای من از جذابترین شخصیتهای آستن نبود و بخشهای پایانی، بهخصوص در جمعبندی داستان، کمی شتابزده به نظر میرسید؛ گویی نویسنده قصد داشته مسیر داستان را سریعتر به پایان برساند. با این حال، ارزش اصلی «نورثنگر ابی» برای من نه در پیچیدگی داستان، بلکه در جهانی است که جین آستن میسازد: انگلستان قرن هجدهم، عمارتها، مهمانیها، رقصها، لباسها و روابط اجتماعی ظریف آن دوران. آستن جهانی خلق میکند که حتی در سادهترین داستانهایش نیز برای خواننده جذاب و دوستداشتنی است. این رمان را شاید در رده بالاترین آثار آستن قرار ندهم و همچنان «غرور و تعصب» را اثری پختهتر و کاملتر بدانم، اما «نورثنگر ابی» برای من تجربهای شیرین و دوستداشتنی بود؛ کتابی که شاید بزرگترین اثر نویسنده نباشد، اما جهانی دارد که میتوان با علاقه به آن بازگشت.

نورثنگر ابی» برای من بیش از آنکه یک رمان عاشقانه پیچیده باشد، تجربهای شیرین و آرامشبخش بود؛ شبیه بازگشت به حالوهوای رمانهایی که در سالهای نوجوانی میخواندم. این کتاب برخلاف بسیاری از آثار کلاسیک، کشمکش سنگین و پیچیدگیهای فراوان ایجاد نمیکند و شاید همین ویژگی آن را به یک استراحت فکری میان داستانهای پرتنشتر تبدیل میکند. کاترین مورلند را نمیتوان صرفاً دختری سادهلوح دانست. اگر او را در بستر اجتماعی و تاریخی زمانهاش ببینیم، با دختری هجدهساله روبهرو هستیم که تجربه چندانی از جهان بیرون ندارد و تازه در حال شناختن جامعهای است که قواعد و ظرافتهایش را نمیشناسد. اشتباهات او بیشتر از جنس بیتجربگی است تا نادانی. ورود هنری تیلنی تقریباً از همان ابتدا مسیر عاطفی داستان را قابل حدس میکند. هرچند حضور شخصیتهایی مانند جان تورپ یا فردریک تیلنی برای مدتی امکان ایجاد تردید را به وجود میآورد، اما این تردیدها خیلی زود برطرف میشوند و داستان بدون غافلگیری جدی به مسیر اصلی خود بازمیگردد. ژنرال تیلنی نیز برای من از جذابترین شخصیتهای آستن نبود و بخشهای پایانی، بهخصوص در جمعبندی داستان، کمی شتابزده به نظر میرسید؛ گویی نویسنده قصد داشته مسیر داستان را سریعتر به پایان برساند. با این حال، ارزش اصلی «نورثنگر ابی» برای من نه در پیچیدگی داستان، بلکه در جهانی است که جین آستن میسازد: انگلستان قرن هجدهم، عمارتها، مهمانیها، رقصها، لباسها و روابط اجتماعی ظریف آن دوران. آستن جهانی خلق میکند که حتی در سادهترین داستانهایش نیز برای خواننده جذاب و دوستداشتنی است. این رمان را شاید در رده بالاترین آثار آستن قرار ندهم و همچنان «غرور و تعصب» را اثری پختهتر و کاملتر بدانم، اما «نورثنگر ابی» برای من تجربهای شیرین و دوستداشتنی بود؛ کتابی که شاید بزرگترین اثر نویسنده نباشد، اما جهانی دارد که میتوان با علاقه به آن بازگشت.

یک رمان رازآلود با فضاسازی فوق العاده که در صفحات پایانی غافگیرتون میکنه. جوری که تا چند دقیقه از شوک بیرون نمیاید

من فکر میکنم مرگ ایوان ایلیچ را نباید با معیار «داستان خوب» سنجید، بلکه باید با معیار «پرسش خوب» سنجید. این کتاب بیش از آنکه روایت یک زندگی باشد، روایت یک بیداری است؛ بیداریای که متأسفانه خیلی دیر اتفاق میافتد. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، ساختار روایت بود. تولستوی کتاب را از مرگ ایوان آغاز میکند. قبل از اینکه خود ایوان را بشناسیم، واکنش دیگران را به مرگش میبینیم. همکارانی که بیشتر به فکر ترفیع هستند تا سوگواری، و خانوادهای که خیلی زود درگیر مسائل روزمره میشوند. به نظرم این آغاز اتفاقی نیست؛ نویسنده از همان ابتدا میخواهد به خواننده بگوید که دنیا بعد از مرگ هیچکس متوقف نمیشود. اما سؤال مهمتر این است که اگر دنیا به راه خودش ادامه میدهد، پس انسان باید زندگیاش را بر چه اساسی بنا کند؟







