جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
چهره فعال
goldبه ۲۰۰۰ امتیاز رسیدی.
خواننده محبوب
bronze۱۰ نفر تو رو دنبال میکنن.
صدای جمع
gold۱۰۰ پاسخ در حلقهها ثبت کردی.
صدای قابل اعتماد
silverبه ۱۲۰۰ امتیاز رسیدی.
گفتوگوساز
silver۳۰ پاسخ در حلقهها ثبت کردی.
کتابخوان جدی
silverبه ۷۰۰ امتیاز رسیدی.
منتقد جدی
silver۱۰ نظر برای کتابها نوشتی.
راهبر حلقهها
gold۵ حلقه کتابخوانی ساختی.
عضو حلقهها
silverعضو ۵ حلقه کتابخوانی شدی.
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
میزبان حلقه
bronzeاولین حلقه کتابخوانی خودت رو ساختی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
حلقههای کتابخوانی
صاحب حلقهدورِ یک میز
۵ عضو
صاحب حلقهآشنایی با الکساندر دوما و آثارش
۴ عضو
صاحب حلقهباهم خوانی «بیگانه» از «آلبر کامو»
بیگانه
۸ عضو
صاحب حلقهآیا پایان تلخ، یک کتاب را عمیقتر میکند؟
۸ عضو
صاحب حلقهبهترین ترجمه ادبیات روسیه
۵ عضو
صاحب حلقهترند یا انتخاب
۱۴ عضو
صاحب حلقهباهم خوانی قصر آبی
قصر آبی
۷ عضو
صاحب حلقهتحلیل ناطوردشت
ناطور دشت
۶ عضو
صاحب حلقهباهم خوانی
مغازه ی خودکشی
۱۴ عضو
صاحب حلقهکتاب خوب یا کتاب مورد علاقه؟
۱۵ عضو
عضو حلقه🪶با کاروان شعر
۳ عضو
عضو حلقهاسطوره خوانی
۵ عضو
حلقههای ساختهشده زودتر نمایش داده شدهاند؛ سپس تازهترین حلقههایی که این کاربر عضو آنهاست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابهای خواندهشده

برج بابل: پالیکوشکا
لیو تالستوی

اتاق شماره 6
آنتون چخوف، آنتوان پاولوویچ چخوف

سه تفنگدار
الکساندر دوما

بر باد رفته
مارگارت میچل

نازنین
فیودور داستایوسکی

بیگانه
آلبر کامو

قصه های خوب برای بچه های خوب 4: قصه هایی از مثنوی مولوی
مهدی آذریزدی

سعادت زناشویی
لئو تولستوی

جزیره ی گنج
رابرت لوییس استیونسون

تاریخ موسیقی غرب
ری بنت، هیوم ام میلر، دیل کاکرل

تئوری موسیقی
محسن الهامیان

تنگنا
لیانید آندری یف

الیور تویست
چارلز دیکنز

the forty rules of love: ملت عشق
الیف شافاک

تکه هایی از یک کل منسجم
پونه مقیمی

قصر آبی
ال ام مونتگمری، ال. ام. مونتگمری

مغازه ی خودکشی
ژان تولی

ناطور دشت
جی دی سلینجر، جی. دی. سلینجر، جروم دیوید سلینجر

شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری، آنتوان دوسنت اگزوپری، آنتوانت دوسنت اگزوپری

کتابخانه نیمه شب
مت هیگ

بامداد خمار
فتانه حاج سیدجوادی

بلندی های بادگیر
امیلی برونته

دن کیشوت
میگل سروانتس، میگوئل دو سروانتس

شب های روشن
فئودور داستایفسکی، فئودور داستایوسکی، فیودور داستایوسکی

من پیش از تو
جوجو مویز

هزار و یک شب
ابراهیم اقلیدی، ّ

سنگ کاغذ قیچی
آلیس فینی

دزیره 1
آن ماری سلینکو

برباد رفته
مارگارت میچل

مرگ ایوان ایلیچ
لئو تولستوی، لیف تالستوی، لیو تالستوی

نورثنگر ابی
جین آستین

غرور و تعصب
جین آستین

بینوایان
ویکتور هوگو

کنت مونت کریستو
الکساندر دوما، آلکساندر دوما
آخرین نظرها و امتیازها

«پالیکوشکا» برای من بیش از آنکه داستانی درباره یک فاجعه باشد، تصویری کوتاه و تلخ از چهره فقر و بیاعتباری بود؛ از موقعیتی که در آن انسان فقیر نه تنها از آسایش و امنیت محروم است، بلکه حتی در برابر یک سوءظن کوچک نیز پشتوانهای برای دفاع از خود ندارد. پالیکوشکا از همان ابتدا در موقعیتی شکننده قرار دارد. گذشتهاش باعث شده دیگران با دیدهٔ تردید به او نگاه کنند و همین پیشداوری، اهمیت زیادی در سرنوشت او پیدا میکند. در چنین جهانی، گاهی لازم نیست انسان واقعاً گناهکار باشد؛ کافی است پیشاپیش شایستهٔ اعتماد دانسته نشود. فقر در این داستان فقط نداشتن پول نیست؛ نوعی بیپناهی اجتماعی است که آدم را در برابر قضاوت دیگران بسیار آسیبپذیر میکند.

جالبترین و دوست داشتنی ترین قسمت داستان نویسی دوما اینه که خواننده باید منتظر باشه اما نباید معطل بشه. اگرچه کتاب طولانیه ولی هیچ قسمتی ار کتاب حس نمیکنید داستان به پوچی و کش اومدن بیخود دچار شده. واقعاً دوما داستان پرداز حرفیه ای که شما رو هر فصل با داستان همراه میکنه.

«اتاق شماره ۶» بیش از آنکه دربارهی عقل و جنون باشد، دربارهی رنج انسان و بیتفاوتی انسانها نسبت به رنج یکدیگر است؛ دربارهی اینکه گاهی تا وقتی خودمان به اتاق شماره ۶ وارد نشدهایم، تصور میکنیم رنج دیگران را بهخوبی میفهمیم. شاید ترسناکترین بخش ماجرا هم همین باشد: هیچکس نمیداند مرز میان «آنها» و «ما» دقیقاً کجاست.

تا به امروز، اگر قرار باشد از میان تمام کتابهایی که خواندهام، نام اثری را بیاورم که برای من معنای واقعی جملهی «گاهی چه زود دیر میشود» باشد، بیشک «نازنین» داستایفسکی را انتخاب میکنم. کتابی که برای من فقط یک داستان نبود؛ انگار مواجههای بود با بخشی از حقیقت تلخ زندگی آدمها؛ با حرفهایی که گفته نمیشوند، احساساتی که پنهان میمانند، غروری که اجازه نمیدهد دستمان را به موقع دراز کنیم و فرصتهایی که خیال میکنیم همیشه برای جبرانشان وقت داریم. اما همیشه وقت نداریم. داستایفسکی در چند صفحهی پایانی کاری با من کرد که کمتر کتابی توانسته بود؛ چند صفحهی آخر را با اشک و آه خواندم و بعد از تمام شدنش، مدتی فقط به آخرین صفحه نگاه کردم. شاید بعضی کتابها را تمام میکنیم و کنار میگذاریم؛ اما بعضی کتابها تازه بعد از تمام شدن، در ذهنمان شروع میشوند. «نازنین» برای من از همانها بود.

راستش «بیگانه» برای من بیشتر از اینکه یک رمان دربارهی پوچی باشه، دربارهی آدمی بود که آنقدر از احساس، رابطه و معنای زندگی فاصله گرفته که کمکم به یک آدم خالی تبدیل شده. مرسو برای من نه قهرمان بود، نه آدمی که بشه به خاطر «صادق بودن با خودش» تحسینش کرد. اتفاقاً یکی از چیزهایی که در طول خواندن کتاب آزارم داد همین بیتفاوتی عجیبش بود. انگار هیچچیز واقعاً برایش اهمیت نداشت؛ نه مرگ مادرش، نه احساسات ماری، نه آدمهایی که وارد زندگیاش میشدند و نه حتی آیندهی خودش. اینکه مرسو احساساتش را تظاهر نمیکرد، بهخودیخود برای من فضیلت محسوب نمیشه. آدم میتونه اهل تظاهر نباشه و در عین حال نسبت به آدمهای اطرافش احساس مسئولیت داشته باشه. اما مرسو به نظرم از این مرحله هم فراتر رفته بود؛ انگار اصلاً پیوندی با جهان اطرافش نداشت. و همینجا بود که برای من «پوچی» ترسناک شد. من فکر میکنم وقتی آدم هیچ معنا، دلبستگی یا مسئولیتی برای خودش قائل نباشه، ممکنه کمکم مرز بین درست و غلط هم براش بیرنگ بشه. اگر هیچچیز ارزشمند نباشه، پس چه چیزی قراره جلوی آدم رو از ویران کردن خودش یا حتی دیگری بگیره؟ برای همین من با این نگاه که «مرسو فقط آدم متفاوتی بود که جامعه نتونست درکش کنه» خیلی کنار نمیام.

بعضی کتابها رو که تموم میکنی، همون لحظه میدونی چه نظری دربارهشون داری. بعضیها اما باید یه گوشهای از ذهنت بمونن؛ چند روز بگذره، اتفاقی به یک جمله یا یک صحنهشون فکر کنی و تازه بفهمی چرا اینقدر درگیرت کردهاند. فکر میکنم «سعادت زناشویی» برای من از دستهی دومه. هنوز دربارهی پایانش نظر قطعی ندارم. نه اینکه پایانش ناراحتم کرده باشه؛ اتفاقاً کتاب برای من تلخ و ناگوار نبود. بیشتر شبیه دیدن یک واقعیت بود؛ واقعیتی که شاید چندان رمانتیک نباشه، اما صادقانهست. چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم این بود که تولستوی عشق رو فقط در لحظههای پرشور و قشنگش نگه نمیداره. میذاره عشق وارد زندگی بشه؛ وارد روزمرگی، ازدواج، خانواده، عادت و گذر زمان. و بعد نشونمون میده که آدمها همون آدمهای روز اول نمیمونن و شاید سختترین بخش یک رابطه، نه عاشق شدن، که فهمیدنِ آدمی باشه که کنارته و فهمیدنِ خودت در طول این سالها. برای همین، «سعادت زناشویی» برای من خیلی ملموستر از «مرگ ایوان ایلیچ» بود. «مرگ ایوان ایلیچ» من رو به فکر مرگ و معنای زندگی انداخت، اما این یکی بیشتر من رو برد سمت خودِ زندگی؛ سمت رابطههایی که قرار نیست همیشه شبیه روزهای اولشون بمونن، آدمهایی که تغییر میکنن و احساساتی که شکلشون عوض میشه، بدون اینکه الزاماً تمام چیزی که بین دو نفر بوده، دروغ یا بیارزش شده باشه. شاید عجیب باشه، ولی با اینکه کتاب دربارهی «سعادت» حرف میزنه، من بیشتر از خوشبختی، دربارهی واقعی بودن فکر کردم. اینکه شاید یک رابطهی واقعی قرار نیست همیشه هیجانانگیز باشه. قرار نیست همیشه همدیگه رو کامل بفهمیم. قرار نیست عشق همیشه همون شکلی بمونه که روز اول بوده. و شاید پذیرفتن همین تغییرات، خودش بخشی از بزرگ شدن آدمهاست. نمیدونم هنوز دقیقاً چه برداشتی از پایان دارم. باید بذارم کتاب کمی توی ذهنم بماند. ولی دربارهی یک چیز مطمئنم: من این کتاب رو خیلی دوست داشتم. شاید حتی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم. ۱۰ از ۱۰.
آخرین جملهها

«عشق يک نوع لاتارى است كه بردش مرگ است، پس خوشا به حال تو که باختی ونبردى؛ و اگر از من میشنوى، در این قمار تا توانى بباز و مبر.»

«از دست دادن شاید گاهی نوعی بدست آوردن باشد.»

«درست است که برای بیشتر مردان سر به هوا، نادانی زن کلّی به جذابیت شخصی زنان اضافه میکند؛ امّا بالأخره عدّهای از مردان هم آنقدر عقل و معلومات دارند که غیر از نادانی، طالب چیزهای دیگری هم در زنان باشند.»

«زندگی برای همنوع، جایی که میل به زندگی برای خودم نیز ندارم چه معنایی دارد؟»

«ما همه، خاصه شما زنها، باید کشاکش زشت و بی معنای زندگی را تنها طی کنیم تا به اصل پاکیزه آن برسیم. کسی تجربه های دیگری را باور نمیکند و نمیپذیرد.»

«مى دونم مرده! فكر كردى نمى دونم؟ ولى مى تونم دوستش داشته باشم، نمى تونم؟ نمى شه كه فقط به خاطر اين كه يكى مرده آدم از دوست داشتنش دست بكشه... مخصوصاً اگه اون آدم هزاربار بهتر از تکتک زنده ها باشه.»
نویسندههای دنبالشده




























