Yusof
✓@yusof
میزبان حلقههای کتابخوانی و گفتوگوی ادبی
سالهاست مطالعه را برای تفکر و گفتوگو دنبال میکنم. بیشتر جذب داستانها و آثاری میشوم که پس از پایان، همچنان پرسشهایی برایم باقی میگذارند. هنگام مطالعه، سعی دارم مسیر فکری نویسنده را دنبال کنم و ببینم در کنار آنچه آشکارا بیان کرده، چه نکاتی در اثر قابل دریافت است. گاهی یک خط فکری در سراسر اثر ادامه پیدا میکند و با دنبال کردن آن، میتوان به حرفهایی رسید که نویسنده مستقیماً بیان نکرده، اما ردّشان در داستان باقی مانده است. در حلقههای کتابخوانی، این نگاه را با دیگران در میان میگذارم و تلاش میکنم هر اثر را از زوایای مختلف دوباره ببینم.
جایگاه کاربر در کتاب بی
نشانها و افتخارها
چهره فعال
goldبه ۲۰۰۰ امتیاز رسیدی.
صدای جمع
gold۱۰۰ پاسخ در حلقهها ثبت کردی.
صدای قابل اعتماد
silverبه ۱۲۰۰ امتیاز رسیدی.
منتقد تازهکار
bronze۳ نظر برای کتابها نوشتی.
گفتوگوساز
silver۳۰ پاسخ در حلقهها ثبت کردی.
عضو حلقهها
silverعضو ۵ حلقه کتابخوانی شدی.
میزبان حلقه
bronzeاولین حلقه کتابخوانی خودت رو ساختی.
کتابخوان جدی
silverبه ۷۰۰ امتیاز رسیدی.
اهل گفتوگو
bronzeوارد اولین حلقه کتابخوانی شدی.
عضو فعال
bronzeبه ۳۰۰ امتیاز رسیدی.
شروع جدی
bronzeبه ۱۰۰ امتیاز رسیدی.
حلقههای کتابخوانی
صاحب حلقه📖 یک جمله، یک گفتوگو
۱۵ عضو
صاحب حلقهشاهنامه
۲۸ عضو
صاحب حلقهقلمی میان ما ✍️📚 داستان نویسی جمعی
۱۵ عضو
صاحب حلقهرد کتاب بر جان | نقد و گفتوگوی عمیق 📚🌿
۱۸ عضو
عضو حلقهیه کتاب معرفی کن ✨🪷
۲۹ عضو
عضو حلقهمحفل شاعری
۲۳ عضو
عضو حلقهبهترین ترجمه ادبیات روسیه
۵ عضو
عضو حلقهترویج شعور و اخلاق
۱۰ عضو
عضو حلقه❤️ انتخاب عشق، از احساس تا آگاهی. چرا بعضی رابطهها میمانند و بعضی نه؟
۱۶ عضو
عضو حلقهتور خوانش رمان های کلاسیک
قصر آبی
۶ عضو
عضو حلقهدادگاه کتابها
۲۲ عضو
عضو حلقه🔥 اعترافات یک کتابخوان🙂 کتابهایی که دوست نداشتیم، شخصیتهایی که تحملشان نکردیم!
۳۱ عضو
حلقههای ساختهشده زودتر نمایش داده شدهاند؛ سپس تازهترین حلقههایی که این کاربر عضو آنهاست.
در حال بارگذاری آمار مطالعه...
لیست مطالعه
کتابی در لیست مطالعه نداره.
کتابهای خواندهشده

عصیانگر
آلبر کامو

باران سیاه
ماسوجی ایبوسه

مگه تو مملکت شما خر نیس؟
عزیز نسین

فریدون سه پسر داشت
عباس معروفی

آزاد راه جنوبی و داستان های دیگر
خولیو کورتاسار

پی جو
خولیو کورتاسار

در نبردی مشکوک
جان اشتاین بک

قتل
جان اشتاین بک، جان استاین بک

خوشه های خشم
جان اشتاین بک

راسته ی کنسروسازی
جان اشتاین بک

سمفونی پاستورال
آندره ژید

در تنگ
آندره ژید

سکه سازان
آندره ژید

مائده های زمینی
آندره ژید

منم کوروش
الکساندر جووی

رازهای پرنسس دو کادینیان: صحنه هایی از زندگی پاریسی
اونوره دو بالزاک

شوری در صحرا
اونوره دو بالزاک

کلنل شابر
اونوره دو بالزاک

پیر دختر
اونوره دو بالزاک

فراز و نشیب زندگی بدکاران
اونوره دو بالزاک

اوژنی گرانده
اونوره دو بالزاک

گوبسک رباخوار
اونوره دو بالزاک

باباگوریو
اونوره دو بالزاک، اونوره دوبالزاک، انوره دو بالزاک

آرزوهای بر باد رفته
اونوره دو بالزاک

بادها
ماریو وارگاس یوسا، ماریو بارگاس یوسا

ربه کا
دافنه دوموریه، دفنه دوموریه

جنگ، چهره ی زنانه ندارد
سوتلانا الکسیویچ

عاشقانه های کلاسیک: مادام کاملیا
الکساندر دوما

رنج های آنجلا
فرانک مک کورت

خصم
امانوئل کارر

دوست مشترک ما
چارلز دیکنز

کلارا و خورشید
کازوئو ایشی گورو، ایشی گورو

تانگوی شیطان
لاسلو کراسناهورکایی

روان درمانی اگزیستانسیال
اروین دی یالوم، اروین یالوم

عقل و احساس
جین آستین

غرور و تعصب
جین آستین

سرچشمه های فرم معماری، تاریخ انتقادی تئوری طراحی
مارک گلرنتر

برادران کارامازوف
فئودور داستایفسکی، فیودور داستایوسکی، فئودور داستایوسکی

برج بابل: درختستان توس
یاروسواف ایواشکیه ویچ

روح جهان
راجر اسکروتن

عذاب روح
ژان پل سارتر

گفتاری درباره اقتصاد سیاسی
ژان ژاک روسو

امیل
ژان ژاک روسو

اعترافات
ژان ژاک روسو

اسطوره های روسی
الیزابت وارنر

روش ذن
اویگن هریگل

رومولا
جورج الیوت

رومی
بهمن شکوهی

رویا
امیل زولا

تاریخ فلسفه ی سیاسی 4: از روسو تا مارکس
جورج کلوسکو

شب های روشن
فئودور داستایفسکی، فئودور داستایوسکی، فیودور داستایوسکی

تاملات
مارکوس ارلیوس

پانزده زندگی اول هری اگوست
کلر نورث

ملت عشق
الیف شافاک

نصف النهار خون
کورمک مک کارتی، کارمک مک کارتی

بندها
دومنیکو استارنونه

آپارتمان اجاره ای
عزیز نسین

در صدای تو بوسیدم آفتاب را
عزیز نسین

سلام به هفتاد سالگی ام
عزیز نسین

مرد سوت زن
عزیز نسین

دختر شایسته ی شهرمون
عزیز نسین

چاخان
عزیز نسین

حرف بزنم یا نزنم
عزیز نسین

شوهر آمریکایی
عزیز نسین

آدم خوشبخت
عزیز نسین

سگ کشی
عزیز نسین، بهرام بیضایی

پخمه
عزیز نسین

اینم شد زندگی؟!
عزیز نسین

قلب یوگا : تجربه و سنت در اجرای تمرینات یوگا بر اساس رساله یوگا پتنجالی
ت. ک. و. دزیکاشار

پترزبورگ
آندری بیه لی، آندری بلی

یادداشت هایی در باب چین
باربارا تاکمن

آینه ای در دور دست: قرن مصیبت بار چهاردهم
باربارا تاکمن

توپ های ماه اوت
باربارا تاکمن

رنج های ورتر جوان
یوهان ولفگانگ فون گوته

پنج اثر: دو نمایشنامه یک دیالوگ جمعی دو افسانه
یوهان ولفگانگ فون گوته

عاشقانه های گوته دوزبانه آلمانی-فارسی
یوهان ولفگانگ فون گوته

دیدار غرب و شرق در هجرت گوته: شعر فارسی در دیوان گوته
یوهان ولفگانگ فون گوته

سال های شاگردی ویلهلم مایستر
یوهان ولفگانگ فون گوته

استونر
جان ویلیامز

عروسک گردان
اون سوکیم، اون سو کیم

گور زندگان
آنا پائولا مایا

گاوها و آدم ها
آنا پائولا مایا

سه کتاب
احمد محمود

داستان یک شهر
احمد محمود

روایت هایی از زندگی: یادداشت های کوچه و خیابان
آنی ارنو

سال ها
آنی ارنو

ادبیات کلاسیک جهان: شرم
آنی ارنو

النگوی یاقوت
آلکساندر کوپرین

دور از او و دو داستان دیگر
آلیس مونرو

ایبسن و فلسفه: جستارهایی درباره هدا گابلر
جمعی از مولفان

هملت
ویلیام شکسپیر

مسخ و چند داستان کوتاه دیگر
فرانتس کافکا

خانواده پاسکوآل دوآرته
کامیلو خوسه سلا

پدر سرگی
لئو تولستوی

یادداشت های زیرزمینی
فئودور داستایفسکی، فیودور داستایفسکی، فیودور داستایوسکی، فئودور داستایوفسکی

برادران کارامازوف- قابدار
فئودور داستایفسکی

بیچارگان
فئودور داستایفسکی، فیودور داستایفسکی، آلاسدایر گری

شیطان
لئو تولستوی، لیو تالستوی

پاییز پدر سالار
گابریل گارسیا مارکز

سالار مگس ها
ویلیام گلدینگ

سالاریها
بزرگ علوی

خاطرات جنگ خوک
آدولفو بیوئی کاسارس

خسرو و شیرین حکیم نظامی گنجوی
الیاسبن یوسف نظامی

برف
اورهان پاموک

شب های طاعون
ارهان پاموک، اورهان پاموک

خانه خاموش
اورهان پاموک

موزه معصومیت
اورهان پاموک

امپراتوری پنبه
اسون بکرت

ولگردان و داستانهای دیگر
ماکسیم گورکی

منسفیلد پارک
جین آستین

مانون لسکو
آبه پره وو

ندای کوهستان
خالد حسینی

هزار خورشید تابان
خالد حسینی

دعای دریا
خالد حسینی

تصاحب تاریکی
بختیار علی

به دوزخ.... ای بی گناهان
بختیار علی

دریاس و جسدها
بختیار علی

بندر فیلی
بختیار علی

دعوت به مراسم گردن زنی
ولادیمیر ناباکوف

پنین
ولادیمیر ناباکوف

دفاع لوژینپالتویی
ولادیمیر ناباکوف

ایران عصر صفوی
راجر مروین سیوری

ایران پس از مغولان
سوسن بابایی

ایران باستانی
حسین پیرنیا

بریدا
پائولو کوئیلو

طالع بینی برای مردگان
بیلی کالینز

کیمیا و خاک
رضا براهنی

آواز کشتگان
رضا براهنی

قصه نویسی
رضا براهنی، محمدعلی جمالزاده

مذاکره با مرگ: نوشته ای درباره ی نویسندگی
مارگارت اتوود

کاساندان: بانویی به بلندای شکوه کورش
معصومه پاکروان

بانوی میزبان
فئودور داستایفسکی

تاریخ سخت کشی
عباسقلی غفاری فرد

تاریخ بلعمی
محمدبن جریر طبری

تاریخ روسیه
ژان پل اسکوت

تاریخ جهان
ارنست گامبریچ، کریس هارمن

تاریخ مغول
عباس اقبال آشتیانی

زندگی تولستوی
رومن رولان

صلحی که همه ی صلح ها را بر باد داد: فروپاشی امپراتوری عثمانی و شکل گیری خاورمیانه ی معاصر
دیوید فرامکین

کوروش بزرگ: ظهور امپراتوری هخامنشی
علیرضا سلیمان زاده

صنعت و امپراتوری
اریک هابسبام

نظام جدید هنرها: پژوهشی در تاریخ زیبایی شناسی
پاول اسکار کریستلر

روان شناسی شناختی
دان ام مک براید

معنا و ماخولیا
کریستوفر بولاس

نویسنده، نقد، فرهنگ
جورج لوکاچ

مجموعه جان کلام 13: زوربای یونانی، خلاصه رمان و تحلیل آن
انتشارات هاروارد

عشق ورای ایمان
پائولو کوییلو

صنم و مهرنگار
ابوالقاسم انجوی شیرازی

چرخ دنده ها
ژان پل سارتر

دن کامیلو
کوروش نریمانی

چشم
ولادیمیر ناباکوف

ریشه در خاک: گزینه اشعار فریدون مشیری
فریدون مشیری

نیچه در نقد کانت
الیویر ربول

سر میز گرگ
روزلا پستورینو

تاملاتی در مبانی فلسفی چند فرهنگی
چارلز تیلور

بزرگان فلسفه
هنری توماس

هویت: مطالبه کرامت و سیاست ناخشنودی
فرانسیس فوکویاما

یادنامه ی عبدالحسین نوشین
نصرت کریمی

شهروند درجه دو
بوچی امچتا

دراکولای رومانی
روتا سپتیس

آیورودا به زبان آدمیزاد
آنجلا هوپ-ماری

پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران

عزاداران بیل
غلامحسین ساعدی

پیادهروی؛ و سکوت، در زمانهی هیاهو
ارلینگ کاگه

قصر آبی
ال ام مونتگمری، ال. ام. مونتگمری

نفرین نوبهاران
بختیار علی

جادوی جاودانگی: نامه ها، مصاحبه ها، مقالات، داستانواره ها و خاطرات فروغ
فروغ فرخزاد

ژرمینال
امیل زولا

نازنین
فیودور داستایوسکی

گیله مرد
بزرگ علوی

پدران و پسران
ایوان تورگنیف، ایوان سرگی یویچ تورگنیف

اشتیلر
ماکس فریش

خالکوب آشویتس
هدر موریس

تعلیق
ژان پل سارتر

تکرار
سورن کی یرکگور

تعمیرکار
برنارد مالامود

جایی که خرچنگ ها آواز می خوانند
دلیا اونز

هنر جنگ
سون تزو

جنگ و صلح: خلاصه رمان و تحلیل آن
جمعی از نویسندگان

جنگ و صلح
لئو تولستوی

بار هستی
میلان کوندرا

بادبادک ها
رومن گاری

خواجه تاجدار
ژان گور

بندهش: فرنبغ دادگی
فرنبغ دادگی - مهرداد بهار

درباره رنج بشر
آرتور شوپنهاور

تئاتر برتولت برشت
رولان بارت

جاه طلبی اخلاقی
روتخر برخمان

آخرین قارون
اسکات فیتزجرالد

اتوبوس پیر
ریچارد براتیگان

زن سی ساله
اونوره دو بالزاک، اونوره دوبالزاک

پسرعمو پون
اونوره دوبالزاک

موش ها و آدم ها
جان اشتاین بک، جان استاین بک

آب انبار
هوشنگ مرادی کرمانی

ته خیار
هوشنگ مرادی کرمانی

خمره
هوشنگ مرادی کرمانی

مهمان مامان
هوشنگ مرادی کرمانی

نون والقلم
جلال آل احمد

ابن مشغله
نادر ابراهیمی

مهابهارات
ویلیام باک

ترانه های خیام
صادق هدایت

دیوان شهریار
محمدحسین شهریار

دیوان کامل شمس تبریزی
شمس تبریزی

مزرعه ی حیوانات
جورج اورول

مرغ دریایی
نویسنده نامشخص

ارابه ی خدایان
اریک فون دانیکن

نماد گمشده
دن براون

تسلی بخشیهای فلسفه
آلن دوباتن

گزینه اشعار احمد شاملو
احمد شاملو

گلستان سعدی
محمدعلی فروغی، مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی، محمد خزائلی

بوستان سعدی
محمد علی فروغی، محمد خزائلی، مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی

آشنایی با کنفوسیوس
پل استراترن

الیور تویست
چارلز دیکنز

موبی دیک، وال سفید
هرمان ملویل

کتابخانه کلاسیک: بینوایان
ویکتور هوگو

بینوایان _ 5 جلدی
ویکتور هوگو

ترس و لرز
غلامحسین ساعدی، سورن کی یرکگور، سورن کی یرکه گور

تاریخ امیدبخش نوع بشر
روتخر برخمان

پر: صفی علیشاه
ماتیسن

ابوالمشاغل 2: داستان یک زندگی
نادر ابراهیمی

آتش بدون دود
نادر ابراهیمی

Nexus: A Brief History of Information Networks from the Stone
یووال نوح هراری

مثل خون در رگ های من
احمد شاملو

سه گانه قوانین چارتین
عمرو عبدالحمید

به کی سلام کنم
سیمین دانشور

جزیره سرگردانی
سیمین دانشور

مجوس
جان فاولز

هر چه باداباد
استیو تولتز

تهوع
ژان پل سارتر

موبی دیک
هرمان ملویل

سقوط
آلبر کامو، تی جی نیومن، تی. جی نیومن

جستارهایی در باب عشق
آلن دوباتن

چشمهایش
بزرگ علوی

باغ آلبالو
آنتون چخوف، آنتوان پاولوویچ چخوف، میرعلی اکبری

مغازه خودکشی
ژان تولی، ژان توله

بازگشت شازده پسر
الخاندرو گیلر مو روئمز

اتحادیه ی ابلهان
جان کندی تول

هنر خوب زندگی کردن
رولف دوبلی

وغ وغ ساهاب
صادق هدایت

افسانه های آذربایجان
صمد بهرنگی

تصرف عدوانی- داستانی درباره ی عشق
لنا آندرسون

هرچه باداباد
استیو تولتز

نام من سرخ
اورهان پاموک

به کی سلام کنم؟
سیمین دانشور

سرگذشت هکلبری فین
مارک تواین

پدرو پارامو
خوان رولفو

گور به گور
ویلیام فاکنر

سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
جیمز نوربری

بینوایان
ویکتور هوگو

1984
جورج اورول

کلیات شمس تبریزی: باقاب
جلال الدین محمدبن محمد مولوی

دیوان اشعار شاه نعمت الله ولی
شاه نعمت الله ولی

دیوان اشعار پروین اعتصامی
پروین اعتصامی

دیوان اشعار فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد

دیوان کهنه ی حافظ
شمس الدین محمد حافظ شیرازی

شاهنامه
ابوالقاسم فردوسی

رباعیات خیام نیشابوری
عمر خیام

داستانهای کوتاه آمریکای لاتین
روبرتو گونسالس اچه وریا

چهل نامه کوتاه به همسرم
نادر ابراهیمی

رود راوی
ابوتراب خسروی

پاییز فصل آخر سال است
نسیم مرعشی

عامه پسند
چارلز بوکوفسکی، چارلز بوکفسکی

مسخ
فرانتس کافکا

زنده به گور
صادق هدایت

مردن کار سختی است
خالد خلیفه

نامه ها
صمد بهرنگی

قصه های صمد بهرنگی
صمد بهرنگی

جاده ای به اسکله ی ویگان
جورج اورول

پرنده من
فریبا وفی

آسیاب رودخانه ی فلاس
جرج الیوت

من و استادم
الیف شافاک

سه دختر حوا
الیف شافاک

کیمیاگر
پائولو کوئیلو، پائولو کوییلو، پائولو کوئلیو

سرزمین گوجه های سبز
هرتا مولر

کورش بزرگ،زندگی و جهان داری
علیرضا شاپور شهبازی

شیرین
مرتضی مودب پور

بابا گوریو
اونوره دوبالزاک

خداوند الموت: حسن صباح
پل آمیر

میرزا
بزرگ علوی

سایه باد
کارلوس روئیث ثافون

هزارتوی ارواح
کارلوس روئیث ثافون

بازی فرشته
کارلوس روئیث ثافون

آیین زندگی: چگونه اضطراب و نگرانی را از خود دور کرده وزندگی آرامی را آغاز کنیم
دیل کارنگی

سگ ولگرد
صادق هدایت

the forty rules of love: ملت عشق
الیف شافاک

زندگی در پیش رو
رومن گاری

ناطور دشت
جی دی سلینجر، جی. دی. سلینجر، جروم دیوید سلینجر

تکه هایی از یک کل منسجم
پونه مقیمی

جزء از کل
استیو تولتز

هشت کتاب
سهراب سپهری

اضطراب
زولفو لیوانلی

انقراض ششم
الیزابت کلبرت

آدلف
بنژامن کنستان

ویولن دیوانه
سلما لاگرلوف

سینوهه
میکا والتاری

ریگ روان
استیو تولتز

قهوه ی سرد آقای نویسنده
روزبه معین

خالکوب آشوویتس
هدر موریس

تبصره 22
جوزف هلر

داغ ننگ
ناتانیل هاثورن، ناثانیل هاثورن

مدیر مدرسه
جلال آل احمد

گیلگمش
گئورگ بورکهارت

کوری
ژوزه ساراماگو

عقاید یک دلقک
هاینریش بل، هانریش بل

پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
جیمز نوربری

جاناتان مرغ دریایی
ریچارد باخ

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اوریانا فالاچی

ماهی سیاه کوچولو
صمد بهرنگی

گتسبی بزرگ
اف اسکات فیتزجرالد، اسکات فیتس جرالد

مغازه ی خودکشی
ژان تولی

بادبادک باز
خالد حسینی

طاعون
آلبر کامو

شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری، آنتوان دوسنت اگزوپری، آنتوانت دوسنت اگزوپری

پیرمرد و دریا
ارنست همینگوی

یک عاشقانه آرام
نادر ابراهیمی

سووشون
سیمین دانشور

بوف کور
صادق هدایت

بیگانه
آلبر کامو

مزرعه حیوانات
جورج اورول

زوربای یونانی
نیکوس کازانتزاکیس

سمفونی مردگان
عباس معروفی

صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز، گروهی از دانش آموختگان دانشگاه هاروارد، گابریل کارسیا مارکز

سال بلوا
عباس معروفی
آخرین نظرها و امتیازها

عباس معروفی دربارهی «سال بلوا» گفته: «با یک دست مجسمهای میتراشیدم و با دست دیگر روی مجسمه را میپوشاندم.» رمان پر از تندیسهای پوشیده است؛ چیزهایی که باید در خوانش دوباره، پرده از رویشان کنار برود. بیشتر خوانشهای «سال بلوا» یکی از این پردهها را کنار زدهاند و همانجا متوقف شدهاند: نوشا را دیدهاند و از زن ایرانی گفتهاند، حسینا را دیدهاند و از عشق ناکام، شهر را دیدهاند و از تاریخ، دار را دیدهاند و از خشونت. همهی اینها در رمان هست؛ اما شاید معروفی قصد نداشته مجسمه را فقط برای دیدن یک چهره بتراشد. او آدمهایش را میتراشد، بعد روی آنها افسانه، خاطره و روایت میکشد تا نتوانیم با اطمینان بگوییم آنچه میبینیم، همان چیزی است که اتفاق افتاده. به همین دلیل، «سال بلوا» برای من بیش از آنکه رمانِ یک عشق ناکام باشد، رمانی دربارهی تبدیل شدنِ زندگی به افسانه است. نوشا را در آغاز میتوان مثل هر آدم دیگری دید؛ دختری با خواستهها و ترسهای خودش. حسینا کوزهگری است که با خاک کار میکند. اما هرچه جلوتر میرویم، این آدمها از زندگی روزمره فاصله میگیرند. حسینا دیگر فقط حسینا نیست؛ کمکم چیزی میان انسان، معشوق، خاطره و اسطوره میشود. شاید برای همین است که در پایان، غیبت حسینا از حضورش مهمتر میشود. میرزا حسن نمیتواند با اطمینان بگوید چه بر سر او آمده؛ شاید رفته، شاید مرده، شاید اصلاً چنین آدمی وجود نداشته و شاید افسانه بوده است. همین تردید، قلب روایت است. معروفی نمیخواهد حسینا را به ما تحویل بدهد؛ میخواهد او را در ذهن ما باقی بگذارد. آدمی که سرنوشتش را دقیق بدانیم، پروندهاش بسته میشود. اما آدمی که ندانیم واقعاً چه شد، از مرز زندگی عبور میکند و وارد حافظه میشود. از آنجا به بعد، هرکس سهمی از او را برای خودش میسازد. «سال بلوا» خطی روایت نمیشود، چون خاطره هم خطی نیست. گذشته در آن هر لحظه میتواند دوباره وارد اکنون شود. زمان در ذهن نوشا جلو و عقب میرود و روایت، تکههای زندگی را مثل خاطراتی که ناگهان به ذهن هجوم میآورند کنار هم میگذارد. معروفی نشان میدهد که آدمها در حافظه به ترتیب زندگی نمیکنند. یک بو میتواند ما را سالها عقب ببرد، یک اسم میتواند مردهای را زنده کند و یک صدا میتواند تمام یک رابطه را برگرداند. برای همین در «سال بلوا» گذشته هیچوقت واقعاً گذشته نیست. و درست همینجا، افسانه وارد میشود. معروفی در این رمان مرز افسانه و واقعیت را عمداً بیمرز کرده است. شاید اشتباه باشد اگر بخواهیم در پایان، پرده را کنار بزنیم و بگوییم «حقیقت واقعی داستان این بود». رمان اساساً برای چنین قطعیتی ساخته نشده است. پرده قرار نیست کاملاً کنار برود؛ چون اگر کنار برود، افسانه میمیرد. یکی از هوشمندانهترین کارهای معروفی این است که اجازه نمیدهد نوشا و حسینا در حد دو شخصیت تاریخی باقی بمانند. آنها را آنقدر از دسترس واقعیت دور میکند که بعدها بتوانند در حافظهی دیگران زندگی کنند. در پایان، قصه به باسی میرسد؛ کسی که روایت را تحویل میگیرد. اینجا رمان حرکت ظریفی انجام میدهد: داستان از زندگی آدمها به حافظهی آدمها منتقل میشود. شاید باسی از خود نوشا مهمتر باشد؛ چون نوشا زندگیاش را از دست میدهد، اما قصهاش از دست نمیرود. اینجاست که عنوان «سال بلوا» برای من معنای دیگری پیدا میکند. بلوا فقط آن چیزی نیست که در شهر اتفاق افتاده. بلوا بعد از تمام شدن اتفاق هم ادامه دارد؛ در ذهن کسانی که ماندهاند، در روایتهایی که دهانبهدهان میچرخند، در حقیقتهایی که با شایعه مخلوط میشوند و در آدمهایی که دیگر معلوم نیست واقعاً چه بودهاند و چه چیزی از آنها ساخته شده است. حتی دارِ ابتدای رمان را هم میشود از همین زاویه دید. دار فقط نشانهی مرگ نیست؛ در طول داستان به چیزی تبدیل میشود که مردم به حضورش عادت میکنند و از یک حادثه به بخشی از منظرهی شهر تبدیل میشود. معروفی نشان میدهد چگونه خاطرهی خشونت هم میتواند به افسانه تبدیل شود. شاید این همان چیزی باشد که او از آن به عنوان «تندیس پوشیده» حرف میزند. تندیس، آدمها هستند؛ پرده، روایت است. هرچه بیشتر به آنها نگاه میکنیم، کمتر مطمئن میشویم که زیر پرده دقیقاً چه چیزی وجود دارد. اما همین نادانی باعث نمیشود کمتر دوستشان داشته باشیم. من «سال بلوا» را از آن رمانهایی نمیدانم که باید بعد از خواندن، معنایش را یکبار برای همیشه کشف کرد. بخشی از آن همیشه پوشیده میماند. شاید معروفی از ابتدا همین را میخواست: نه اینکه خواننده معما را حل کند، بلکه چیزی را با خودش از کتاب بیرون ببرد که نتواند بهسادگی توضیحش دهد. برای من، آن چیز نوشا است؛ اما نه فقط نوشایی که عاشق حسینا شد و زندگیاش را از دست داد؛ نوشایی که بعد از رفتنِ خودش، در روایت دیگران ادامه پیدا میکند. حسینایی که شاید دیگر وجود نداشته باشد، اما هنوز در خاک، در خاطره و در قصه زندگی میکند. و شهری که بلوا در آن تمام شده، اما قصهاش هنوز تمام نشده است. شاید «سال بلوا» در نهایت داستان آدمهایی نباشد که از بین رفتند؛ داستان چیزی باشد که نتوانستند از بین ببرند: روایت آنها. شاید خوانندهی «سال بلوا» قرار نیست تمام پردهها را کنار بزند؛ شاید فقط باید بفهمد که زیر هر پرده، کسی هنوز زنده است.

سووشون؛ وقتی یک مرگ، دیگر فقط یک مرگ نیست «سووشون» از همان نامش چیزی بیشتر از یک داستان را وعده میدهد. سوگ سیاوش، پیش از آنکه وارد جزئیات زندگی یوسف و زری شویم، به ما میگوید با مرگی روبهرو هستیم که قرار نیست در همان لحظه تمام شود. سیاوش فقط کشته نمیشود؛ مرگش در حافظه میماند، روایت میشود، سوگواری میشود و هر بار در زمان دیگری معنای تازهای پیدا میکند. به همین دلیل، به نظرم مهمترین سؤال «سووشون» این نیست که چرا یوسف کشته میشود؛ سؤال مهمتر این است که بعد از کشته شدن او، چه چیزی در آدمهای باقیمانده تغییر میکند. از این زاویه، یوسف شاید آنقدر که در نگاه اول به نظر میرسد قهرمان اصلی رمان نباشد. او از ابتدا تقریباً میداند چه میخواهد، مرزهایش را میشناسد و حاضر نیست برای حفظ آسایش خود از آنها عبور کند. شخصیت او بیشتر شبیه یک حقیقت آماده است؛ حقیقتی که دیگران هنوز توان دیدنش را ندارند. حتی مرگش هم پایان مسیر او نیست. اتفاق اصلی بعد از مرگ او برای زری رخ میدهد. زری در ابتدای رمان بیشتر از آنکه بخواهد جهان را تغییر دهد، میخواهد جهان کوچک خودش را حفظ کند. خانه، فرزندان، همسر و امنیت خانواده برایش مهمتر از درگیری با دنیایی است که هر روز خطرناکتر میشود. او الزاماً ترسو نیست؛ بیشتر میترسد چیزی را که دوست دارد از دست بدهد. همین تفاوت مهم است. ترس زری از جنس ضعف نیست، از جنس دلبستگی است. و شاید همینجا یکی از ظریفترین کارهای دانشور اتفاق میافتد: جهان بیرون آرامآرام وارد همان محدودهای میشود که زری تصور میکند میتواند از آن محافظت کند. ابتدا چیزهایی کوچکتر از جان آدمها به حریم خانه وارد میشوند؛ بعد فشار، تهدید، مرگ و در نهایت خودِ تاریخ. خانه دیگر جای امنی نیست. زری هرچه بیشتر تلاش میکند زندگی خصوصیاش را از جهان بیرون جدا نگه دارد، بیشتر متوجه میشود چنین جداییای اصلاً ممکن نیست. این حرکت تدریجی زری بارها مورد توجه منتقدان هم قرار گرفته، اما به نظرم میشود یک قدم جلوتر رفت: مسئله فقط «بیدار شدن» زری نیست؛ مسئله فرو ریختن مرزی است که او میان «زندگی من» و «زندگی دیگران» کشیده بود. برای همین، سیاوش در «سووشون» فقط یک نماد برای یوسف نیست. سیاوش نوعی حافظه است؛ حافظهای که قبل از یوسف وجود داشته و بعد از او هم باقی میماند. زری ابتدا این حافظه را نمیشناسد، اما وقتی یوسف کشته میشود، ناگهان چیزی از گذشته در ذهنش زنده میشود. او تازه میتواند معنای آن سوگ قدیمی را بفهمد. روایت سووشون در همین نقطه از یک داستان شخصی فراتر میرود و به چیزی شبیه حافظه جمعی تبدیل میشود؛ انگار آدمها برای فهمیدن بعضی مرگها، به قصههای بسیار قدیمیتر از خودشان احتیاج دارند. پیوند میان سوگ سیاوش و تجربه زری نیز دقیقاً در همین مسیر شکل میگیرد. شاید به همین دلیل است که مرگ یوسف، برخلاف بسیاری از مرگها در داستان، پایان شخصیت او نیست. بعد از مرگش، او تازه در ذهن زری معنای دیگری پیدا میکند. چیزی که در زندگی مشترکشان شاید فقط یک اختلاف نظر یا تفاوت در میزان خطرپذیری به نظر میرسید، بعد از مرگ تبدیل به میراث میشود. و اینجاست که عنوان رمان برای من معنای عمیقتری پیدا میکند. «سووشون» فقط مراسم سوگ یک مرد نیست؛ سوگواری برای چیزی است که با مرگ یک نفر از بین نمیرود. شاید حتی برعکس، مرگ باعث میشود آن چیز از محدوده زندگی یک نفر خارج شود و وارد حافظه دیگران شود. در این خوانش، زری نیز فقط زنی نیست که از ترس به شجاعت میرسد. او زنی است که مجبور میشود معنای «ادامه دادن» را یاد بگیرد. یوسف میتواند بمیرد، اما زری باید بماند. باید بچهها را بزرگ کند، خانه را تحمل کند، فقدان را با خودش حمل کند و در عین حال تصمیم بگیرد با آنچه از یوسف در او باقی مانده چه کند. قهرمانی او شاید دقیقاً در همین «ماندن» باشد؛ در تحمل کردن زندگی بعد از یک فقدان، نه فقط در لحظهای که باید شجاع بود. به همین دلیل، پایان «سووشون» برای من بیشتر از آنکه پایان داستان یوسف باشد، آغاز داستان زری است. مرگ یک نفر، زندگی نفر دیگری را از نو تعریف میکند. و شاید این همان نقطهای باشد که اسطوره از تاریخ جدا نمیماند و وارد زندگی روزمره میشود: سیاوش یکبار کشته نشده است؛ هر نسلی میتواند قصه او را دوباره به یاد بیاورد، اما هر بار از زاویهای تازه. «سووشون» را میتوان رمانی درباره اشغال، قدرت، مقاومت یا حتی بیداری یک زن دانست؛ همه این خوانشها جای خودشان را دارند. اما برای من، چیزی که کتاب را ماندگارتر میکند، همین ایده ساده و تلخ است: بعضی آدمها با مرگشان از زندگی ما حذف نمیشوند؛ تبدیل به بخشی از حافظه ما میشوند. و شاید به همین دلیل است که «سووشون» بیش از آنکه داستان مرگ یوسف باشد، داستانِ چیزی است که پس از مرگ او در زری آغاز میشود.

زوربای یونانی؛ رقصی برای پیروزی نیست نیکوس کازانتزاکیس اگر قرار باشد «زوربای یونانی» را فقط داستان مردی بدانیم که به یک روشنفکر یاد میدهد زندگی کند، بخش مهمی از رمان را از دست دادهایم. چیزی که برای من بعد از خواندن کتاب بیشتر از خود زوربا باقی ماند، این سؤال بود: آیا زوربا واقعاً آزاد است، یا ما شیفتهی تصویری هستیم که از آزادی ساختهایم؟ زوربا آدمی است که تقریباً هیچچیز را نیمهکاره تجربه نمیکند. اگر عاشق میشود، اگر کار میکند، اگر خشمگین میشود، اگر میرقصد، همهچیز را با تمام وجود انجام میدهد. در نگاه اول، همین ویژگی او را به نماد آزادی تبدیل میکند؛ مردی که خودش را در چهارچوبهای اخلاقی، اجتماعی و فکری دیگران حبس نکرده است. اما کمی که بیشتر به او نگاه کنیم، تصویر سادهی «مرد آزاد» ترک برمیدارد. زوربا گاهی آزاد است، اما گاهی فقط اسیر میل خودش است. میتواند از قضاوت دیگران عبور کند، اما همیشه از پیامد انتخابهای خودش عبور نکرده است. نگاه او به عشق و زنان هم جایی میان شور، میل، تجربه و خودخواهی حرکت میکند و نمیشود همهی آن را با واژهی «آزادی» توجیه کرد. شاید به همین دلیل زوربا برای من بیشتر از آنکه نماد آزادی باشد، وسوسهی آزادی است. راوی مجذوب اوست، چون چیزی را در زوربا میبیند که خودش ندارد. اما این مجذوب شدن لزوماً به معنای برتری زوربا نیست. راوی با ذهنش زندگی را بیش از حد کنترل میکند و زوربا با میل و بدنش. یکی بیش از اندازه میاندیشد و دیگری گاهی کمتر از اندازه میاندیشد. اگر قرار باشد یکی را انتخاب کنیم، احتمالاً در هر دو حالت چیزی را از دست میدهیم. اینجاست که کازانتزاکیس برای من جالبتر میشود: او زوربا را به یک نسخهی بینقص از انسان تبدیل نمیکند. زوربا میتواند بخندد، اما همیشه خردمند نیست. میتواند آزاد باشد، اما همیشه مسئول نیست. میتواند حقیقتی را لمس کند که راوی در کتابها پیدا نکرده، اما خودش هم از تناقضهای انسانی بیرون نرفته است. و شاید همین نقصهاست که او را زنده میکند. حتی رابطهی او با راوی هم بیشتر از یک رابطهی استاد و شاگرد است. اگر قرار بود زوربا فقط معلم زندگی باشد، راوی باید در پایان به نسخهی دیگری از او تبدیل میشد. اما چنین اتفاقی نمیافتد. راوی فقط نگاهش تغییر میکند. انگار زوربا یک پاسخ به او نمیدهد؛ بلکه قفل چند سؤال را باز میکند. و بعد به پایان میرسیم؛ جایی که همهچیز آنطور که باید پیش نرفته است. اگر رقص پایانی را فقط نماد «پیروزی زندگی بر شکست» بدانیم، به نظرم کمی بیش از حد آن را ساده کردهایم. چه چیزی در پایان واقعاً پیروز شده است؟ نقشهها شکست خوردهاند، آدمها آسیب دیدهاند، امیدهایی فرو ریختهاند و چیزی که قرار بود ساخته شود، آنطور که تصور میشد شکل نگرفته است. پس چرا رقص؟ شاید چون رقص در آن لحظه دیگر جشن پیروزی نیست. رقص، واکنش انسان به شکست است؛ وقتی دیگر کاری از دستش برنمیآید جز اینکه هنوز زنده باشد. و این تفاوت بزرگی است. زوربا نمیرقصد چون شکست نخورده. میرقصد چون شکست خورده و هنوز میتواند حرکت کند. شاید همینجا رمان از یک داستان دربارهی «چطور زندگی کنیم» فاصله میگیرد و به چیز تلختری میرسد: ما همیشه نمیتوانیم زندگی را درست کنیم. بعضی اتفاقها جبران نمیشوند، بعضی آدمها برنمیگردند و بعضی تلاشها به نتیجه نمیرسند. اما شاید انسان بتواند نسبت خودش را با شکست تغییر دهد. از این منظر، زوربا قهرمان پیروز داستان نیست. او مردی است که بلد است بعد از شکست، هنوز خودش را به زندگی وصل نگه دارد. و شاید دلیل ماندگاری او هم همین باشد. نه به این خاطر که جواب درست زندگی را پیدا کرده، بلکه چون حاضر نیست منتظر بماند تا زندگی اول برایش قابل فهم شود و بعد شروع به زیستن کند. اما این هم به معنای آن نیست که باید زوربا شویم. شاید بهترین چیزی که میتوان از او گرفت، نه بیقیدیاش، نه سبک زندگیاش و نه حتی آزادیاش باشد؛ بلکه توانایی او برای مواجهه با لحظهای است که دیگر هیچ نظریهای جواب نمیدهد. گاهی زندگی چیزی برای توضیح دادن ندارد. فقط اتفاق میافتد. و بعد، اگر هنوز توانش را داشته باشیم، باید ببینیم میتوانیم دوباره حرکت کنیم یا نه. شاید رقص آخر زوربا دقیقاً از همینجا میآید؛ نه از پیروزی بر زندگی، بلکه از پذیرفتن اینکه زندگی همیشه قرار نیست به ما اجازهی پیروزی بدهد.

راستش را بخواهم بگویم، «جادهای به اسکلهی ویگان» از آن کتابهایی نبود که توانستم با آن ارتباط عمیقی برقرار کنم. شاید به همین دلیل هم این نقد را نوشتم؛ نه برای اینکه ثابت کنم کتاب خوب است یا بد، بلکه برای اینکه بفهمم چرا با وجود اهمیت و ارزش موضوعش، نتوانستم آنطور که انتظار داشتم با آن همراه شوم. کتاب برای من بیشتر از اینکه یک داستان باشد، تلاشی بود برای نزدیک شدن به بخشی از زندگی آدمهایی که معمولاً از دور دربارهشان حرف میزنیم. اورول خودش را از جایگاه یک ناظر بیرونی کنار میکشد و سعی میکند به زندگی کارگران نزدیک شود، وارد معدن شود، شرایط کارشان را ببیند و از فاصلهی امن تماشاگر بودن بیرون بیاید. همین بخش برای من قابل تأمل بود، چون فقر در این کتاب فقط یک مفهوم نیست، بلکه چیزی است که با بدن، خستگی، بوی معدن، لباسهای آلوده و ساعتهای طولانی کار معنا پیدا میکند. اتفاقاً بخشی از تجربهی شخصی من هنگام خواندن کتاب هم با همین موضوع گره خورد. من کتاب را در سفر و داخل اتوبوس میخواندم. تکانهای مداوم اتوبوس و خستگی مسیر، به شکلی عجیب باعث شد بعضی از توصیفهای مربوط به کار سخت و شرایط زندگی کارگران را ملموستر تصور کنم. البته فاصلهی زیادی میان چند ساعت سفر با زندگی یک کارگر معدن وجود دارد، اما همان تکانها و خستگی باعث شد کتاب برای من فقط مجموعهای از توصیفها نباشد و برای لحظاتی بتوانم شرایط فیزیکی زندگی آنها را بهتر تصور کنم. یکی از چیزهایی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، فاصلهای بود که میان آدمهای طبقات مختلف وجود دارد. گاهی این فاصله فقط در پول و امکانات نیست، حتی در زبان، نوع نگاه و چیزهایی که برای هرکس بدیهی به نظر میرسد هم خودش را نشان میدهد. آدمها ممکن است در یک جامعه کنار هم زندگی کنند، اما تجربهی زیستهشان آنقدر متفاوت باشد که انگار با دو جهان جداگانه طرفیم. از طرف دیگر، احساس کردم اورول در این کتاب بیشتر از اینکه بخواهد برای خواننده پاسخ آماده کند، او را وادار میکند به چیزهایی نگاه کند که شاید معمولاً ترجیح میدهیم نبینیم. همین نگاه برای من ارزشمند بود، حتی اگر خود کتاب نتوانست مرا کاملاً با خودش همراه کند. شاید مشکل من دقیقاً همینجا بود. موضوع کتاب برایم جذاب بود، بعضی نگاههای اورول را جدی گرفتم و بخشهایی از آن در ذهنم ماند، اما در مجموع آن کشش و ارتباطی را که از یک کتاب انتظار دارم پیدا نکردم. بعضی جاها احساس میکردم بیشتر دارم گزارش میخوانم تا اینکه وارد یک جهان روایی شوم. شاید برای بعضی خوانندهها همین ویژگی نقطهی قوت کتاب باشد، اما برای من باعث شد فاصلهام با متن حفظ شود. با این حال، فکر میکنم ارزش یک کتاب همیشه به این نیست که چقدر دوستش داشتهایم. گاهی کتابی را میخوانیم، با آن همراه نمیشویم، اما چیزی در ذهنمان باقی میگذارد که باعث میشود بعد از تمام شدنش هنوز دربارهاش فکر کنیم. «جادهای به اسکلهی ویگان» برای من چنین تجربهای بود. کتابی که نتوانستم دوستش داشته باشم، اما نتوانستم هم به سادگی از کنارش عبور کنم. شاید همین باعث شد نوشتن این نقد برایم مهمتر از خود خواندن کتاب باشد. خواستم بفهمم دقیقاً کجا با کتاب فاصله گرفتم و چرا. شاید در نهایت، کتاب قرار نیست همیشه ما را با خودش همراه کند؛ گاهی فقط کافی است چیزی در ذهنمان به جا بگذارد که بعد از بستن کتاب، هنوز ادامه پیدا کند.
آخرین جملهها
هنوز جملهای ثبت نکرده.











