
جان اشتاین بک
خوشههای خشم برای من بیشتر از هر چیز یک اندوه کشدار بود. نه از آن غمهایی که موقع خواندن شدیدند و بعد تمام میشوند— چیزی بود که مدام میمانْد. خانواده جود را که میدیدم، حس قهرمان بودن نداشتم . بیشتر این حس بود که دارند تلاش میکنند چون چارهای ندارند، نه چون امیدی هست. یک جور مقاومت که از سر اجبار است، نه باور. چیزی که اذیتم کرد، این بود که آدمها چطور کمکم از «انسان» بودنشان فاصله میگیرند. نه یکدفعه، نه با خشونت مستقیم— خیلی آرام، وقتی فقط باید زنده بمانی، وقتی فقط کارت مهم است، یک جایی دیگر خودت مهم نیستی. و این حس که درد، فقط مال یک نفر نیست، خیلی به من نزدیک بود. انگار رنج پخش میشود، بین آدمها میچرخد، و دیگر نمیشود گفت دقیقاً از کجا شروع شده. برای من این کتاب درباره خشم نبود، بیشتر درباره این بود که چطور میشود زیر فشار، آدمها خم شوند و تغییر کنند اما با این حال بازهم ادامه دهند







