««کافی بود این گفتوگو یکدقیقهی دیگر ادامه یابد تا خصومت دیرینه فروکش کند. ایوان نیکیفورویچ دیگر دستش را هم در جیبش کرده بود تا انفیهدانش را بیرون بکشد و بگوید: باشد خدمت تان بگذارید دوستانه خدمتتان عرض کنم ایوان ایوانویچ! شما اصلاً معلوم نیست برای چه رنجیدید، فقط برای خاطر اینکه من شما گفتم غاز!»»
همه جملههای صبور
۴۸ جمله ثبتشده
««واژه فوق العادهای کشف کردم. زیادی، فکر نمیکنم دیگران از این واژه برای توصیف خودشان استفاده کنند، مردم خشمگین، مهربان، عاقل، احمق، آرام و یا ناآراماند اما زیادی... نه. قطعاً بدون همهی این مردم نیز، دنیا شادمانه به گردشاش ادامه میدهد اما بدون شک زیادیبودن نقطهی برجستهی شخصیت و وجه تمایزشان نیست و زمانی که دربارهی آن ها صحبت میکنی، اولین واژهای که بر زبانت جاری میشود، واژهی «زیادی» نیست، اما دربارهی من هیچچیز نمیتوان گفت، جز زیادی. بله انسان زیادی، همین و بس.»»
««زنان در آینههایی عظیمتر از اندازهی طبیعی، تصویر مردان را دو برابر بزرگتر از واقعیت نشان میدهند.»»
««شب مثل اتاقیست که خاطرهها در آن بیدار میمانند.»»
«تصویر درون آینه اهمیت بسزایی دارد، زیرا نیروی حیات را بر میانگیزد، و دستگاه عصبی را تحریک میکند. آن را از مرد بگیرید و ممکن است بمیرد، مثل معتاد مفلوکی که از کوکائین محروم شده باشد.»
«اطلاعات دیداری و شنیداری ما تحتتأثیر تجربهها، افکار، شرایط، خیالات افسار گسیخته، پیشداوریها، اولویتها، دانش، آگاهی و بیشمار فعالیت ذهنی دیگر تغییر شکل میدهد.»
صفحه ۱۹۶
«میگوید «در چیزهایی که زمان حال را تغییر میدهد مداخله نکن.» مثل رفتن به گذشته و ممانعت از ازدواج پدر و مادرت یا آشناییشان، چون آنوقت شرایط تولد تو از بین میرود و باعث میشود خود اکنونت ناپدید شود.»
صفحه ۲۲
««میتونی برگردی گذشته... حقیقت داره... میتونی بری عقب، اما...» «اما چی...؟» «اما هر کاری هم بکنی، حال عوض نمیشه.»»
صفحه ۲۱
«با اين سرشت ناسازگار با دنيا مجبور بود در جايى زندگى كند كه روز خوش در آن نمىديد. عطشِ آرامش و عطوفت داشت و آنچه نصيبش مىشد بىتفاوتى و سنگدلى و جار و جنجال بود. سرشتش به گونهاى بود كه حتی با وجود زندگى اجبارى در فضاى غريب و غير دوستانه، سبعيت جنگيدن با نيروهاى بى رحمى كه در برابرش قد علم مىكردند نداشت و تنها مىتوانست به كنج عزلتی عقبنشينی كند که متروک وكوچک و غمناک بود.»
صفحه ۲۳۶
«اما درد تو همون مرض ریشهدار قدیمیه. تو فکر میکنی اینجا چیزی هست، چیزی که میشه پیداش کرد. اگه اونور دیوار توی دنیا بودی، به وقتش میفهمیدی که همچین خبرهایی نیست. تو هم برای شکستخوردن ساخته شدی. نه اینکه با دنیا میجنگیدی. نه فقط میذاشتی خوب بجودت و بعد تفالهت رو تف کنه بیرون، تو هم اونجا پخش زمین، حیرون و ویلون، به تنها چیزی که فکر میکردی این بود که کجای کار میلنگه. چون همیشه فکر میکردی دنیا همونیه که میبینی. چیزی مثل شپش پنبه، کِرم بوتهی لوبیا، آفت ساقهخوار ذرت. اما دنیا اینجور چیزها نیست. هیچوقت نبوده. دنیا به کل یه چیز دیگهست. وایستادن جلوش کار تو نیست، چون هم زیادی ضعیفی و هم زیادی قوی. توی این دنیا تو جایی برای رفتن و موندن نداری.»
صفحه ۴۰
«گاه میایستاد، کتابی را از قفسه بیرون میکشید و مدتی آن را در دستان بزرگش نگه میداشت. حس همچنان ناآشنای لمس عطف و جلد و صفحههای شکنندهی کتاب انگشتانش را به گزگز میانداخت. بعد کتاب را باز میکرد و سطری از اینجا یا آنجا میخواند. حین ورقزدن مراقب بود مبادا انگشتان چغر و زمختش چیزی را که برای بهدستآوردنش رنجی چنین به جان خریده پاره و نابود کند.»
صفحه ۲۵
«رندانه است طریقی که مرگ ما را از پا میاندازد، و جوری هم وانمود میکند که انگاری فقط در کارِ تُنُک کردن و هَرَسی ساده است. یک نسل هیچ وقت با یک ضربه از پا نمیافتد.»
صفحه ۷۳
«درد هم حیات خودش را دارد. بیماری برای بیشتر زنده ماندن، چه نبوغی که به خرج نمیدهد. میگویند «بگذار طبیعت کارش را بکند». اما «مرگ» هم عضوی از «طبیعت» است، همانقدر که «زندگی». بقا و نابودی، با توانی برابر، در درون ما به جنگاند.»
صفحه ۵۷
«نوشتن از خود یکجور دستِ پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی کردن نفس است، تمنای پیشانداختنِ محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و بر میدان دید یا خواستِ فراهم آمدن پیشاپیشِ طومار اعمالی است برای روز مبادا: چنانکه روسو در نخستین سطرهای اعترافاتش مینویسد در صور که بدمند، خواهم آمد این نوشته را به دست گرفته، آواز خواهم داد: این است آنچه کردم و اندیشیدم و بودم؛ گویی حتی انتظارِ واپسین اعتراف در بستر احتضار هم دیگر ممکن نیست.»
صفحه ۹
«ما نیمۀ گمشده نداریم. آلن هشدار میدهد:«بگذارید کمی هم حرفهای تاریک بزنم. باید بپذیریم که هیچکسی وجود ندارد که ما را تماموکمال درک کند و در تمام چیزهای بزرگ و کوچک با ما همسلیقه باشد. سرانجام نهایت چیزی که به آن میرسیم درصدی از سازگاری است. بیایید برگردیم سراغ افلاطون و یکبار برای همیشه خاماندیشی جذاب اما دیوانهوار و عشقکُش را نابود کنیم. ما هیچ نیمۀ گمشدهای نداریم.»»
صفحه ۶۲
«نوزاد انسان «ضعیفترین بچه میان تمام موجودات زندۀ زمین است» و نمی تواند بدون کمک بزرگسالان خیرخواه هیچ کاری کند. ما ضعیف به دنیا میآییم و مغزمان (که مغز درشتی است) پس از تولد رشد میکند، چون اگر در شکم مادر رشدش کامل میشد، بزرگتر از آن میشد که از دهانۀ رحم رد شود. اما تولد «زودهنگام» ما از قضا یکی از امتیازات امیدوارکنندۀ گونهمان است. به خاطر همین است که هرچه هوشمندتر شدهایم قابلیت همدلیمان نیز افزایش یافته تا بتوانیم از فرزندان وابسته و ضعیف خود مراقبت کنیم.»
صفحه ۴۵
«“Beware how you give your heart.”»
«مراقب باش دلت را به چه کسی میسپاری.»
«“A woman, especially if she have the misfortune of knowing anything, should conceal it as well as she can.”»
یک زن، بهخصوص اگر بدشانسی بیاورد و چیزی بداند، باید تا جایی که میتواند دانستههایش را پنهان کند.
«“There is nothing I would not do for those who are really my friends. I have no notion of loving people by halves, it is not my nature.”»
کاری نیست که برای کسانی که واقعاً دوستم هستند انجام ندهم. اصلاً بلد نیستم آدمها را نصفهونیمه دوست بدارم، این طبیعت من نیست.
«من درون خودم بادامهایی دارم. شما هم دارید. کسانی که به آنها عشق یا تنفر میورزید هم دارند. هیچکس نمیتواند آن بادامها را درون خود حس کند. فقط میدانید که آنجا هستند.»
صفحه ۴
