خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های صبور

۴۸ جمله ثبت‌شده

صبور

@heysa · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شایو»

«انقلاب رخ خواهد داد ولی اخلاقیات پیشین دست‌نخورده در جهان خواهند ماند و سد راهمان خواهند شد. هرچقدر هم که موج‌های سطح دریا بخروشند آبهای زیرین آن‌ها، به دور از هیاهوی انقلاب، بی‌حرکت دراز کشیده‌اند. بیدارند اما خود را به خواب زده‌اند.»

صفحه ۱۲۵

صبور

@heysa · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شایو»

«تاب‌آوردن. در زندگی‌مان لذت، خشم، اندوه و هزاران حس دیگر را تجربه می‌کنیم، ولی همه‌ی این حس‌ها روی هم به‌زور یک‌درصد از زمان زندگی‌مان را در بر می‌گیرند. نود و نه درصد دیگر را دندان روی جگر می‌گذاریم. من هر لحظه با حسی که سینه‌ام را پاره پاره می‌کند در انتظار صدای پای خوشبختی در راهروام. هیچ... آه، زندگی سرشار از رنج است. مُهر تأییدی‌ست بر این باور: که کاش زاده نمی‌شدیم.»

صفحه ۷۲

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «الکترا»

«اورستس: آه زئوس، خدای پدران، کین دشمنان را بستان... الکترا: با ما مهربان باش. ما رنج دیدیم و سزاوار مهربانی هستیم.»

صفحه ۴۱

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «الکترا»

«آنگاه که شکم مرد سیر می‌شود توانگری با تنگدستی هم‌سنگ می‌گردد.»

صفحه ۳۰

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سایکوسیس 4:48»

«- چرا رگتو زدی؟‌ - چون لعنتی حس محشری داره، چون این لامصب حس معرکه‌ای داره.‌ - اجازه دارم ببینمش؟‌ - می‌تونی ببینیش، اما لمسش نکن.‌»

صفحه ۲۷

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سایکوسیس 4:48»

«‌و من در بن‌بست بلاتکلیفیِ صدای نرم و مخملی اون روان‌پزشکِ منطقی گیر افتاده‌ام که به من می‌گه واقعیتی مشهود و محسوس وجود داره که نشون می‌ده ذهن و تنِ من یکی هستن. اما من اینجا نیستم و هرگز هم نبوده‌ام.‌»

صفحه ۱۸

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بی قراری»

««می‌دانی حارصه چیست، پسرم؟ یک کلمه‌ی عربی قدیمی است، هم‌خانواده با حرص، حریص، احتراص و محترص. الان برایت توضیح می‌دهم، پسرم. می‌دانی که به شتر می‌گویند کشتی صحرا. این حیوان مبارک می‌تواند سه‌هفته‌ی تمام، بی‌آن‌که چیزی بخورد یا بیاشامد، تشنه و گرسنه، پیوسته در بیابان راه‌پیمایی کند. یعنی این‌قدر حیوان مقاومی است. اما یک‌جور خار بیابانی هست که شترها عاشق آنند. تا چشمشان به این خار می‌افتد، آن‌را با دندان می‌کنند و شروع می‌کنند به جویدن. خارها دهان شتر را زخمی می‌کنند و خون از زخم‌ها جاری می‌شود. هرچه طعم تیغ و شوری خون بیشتر با هم قاطی می‌شود، شتر لذت بیشتری می‌برد. خلاصه هرچه بیشتر می‌بلعد، خون بیشتری می‌آید و هرچه خونریزی شدیدتر می‌شود، شتر ولع بیشتری پیدا می‌کند. از خون خودش سیر نمی‌شود و اگر جلویش را نگیرند، از فرط خونریزی می‌میرد. حارصه یعنی این.»»

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «خرد و حکمت زندگی 8: فلسفه ی دوستی»

«در جوانی سعی می‌کنیم کسی شویم که نیستیم (یا هنوز نیستیم) بدون آنکه بدانیم این آدم جدید چیست و کیست، و چگونه باید به آن رسید، و این چیستی و چگونگیِ رسیدن به آن در اینجا جدایی‌ناپذیرند. وقتی مردم سرانجام به چیزی که می‌خواستند (یا شوربختانه به چیزی که نمی‌خواستند) تبدیل می‌شوند، طبیعی به نظر می‌رسد که بگوییم این همان چیزی است که واقعاً هستند و همیشه بوده‌اند. اما این‌طور نیست. آنچه «واقعاً» هستیم ذاتی مخفی و لایتغیر نیست که از ابتدا درون ما باشد و گاهی آشکار و برملا شود. خود ما چیزی است که آخر سر به آن تبدیل می‌شویم، یعنی نتیجه‌ی ــ‌ و نه مقصود کلی‌ ــ اعمال بی‌شمار و بوالهوسی‌های زندگی است.»

صفحه ۱۸۸

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «خرد و حکمت زندگی 8: فلسفه ی دوستی»

«آدم‌هایی که برایمان اهمیت دارند همچون استعاره‌ها و آثار هنری پایان‌ناپذیرند. آنها همیشه یک قدم دورتر از حدی ایستاده‌اند که شناخت ما ازشان قد می‌دهد ــ‌البته فقط درصورتی‌که و تا وقتی که همچنان برایمان مهم باشند. ممکن است جایی که برای یکی جهانی سراسر نو است برای دیگری بی‌اهمیت بنماید. از آن بدتر، ممکن است جایی که قبلاً به نظرمان جهانی سراسر نو می‌آمد حالا به چشممان خرابه بیاید. زندگی غوطه خوردن در دریای احتمالات است، احتمالاتی که از بسیاری‌شان بی‌خبریم و به آنهایی که ازشان با خبریم بی‌توجهیم. زمان و توان ما محدود است و مسئولیت‌هایمان سنگین، باید به پیش برویم و نمی‌توانیم برای ورانداز تک‌تک چیزهایی که سر راهمان سبز می‌شوند معطل شویم.»

صفحه ۱۲۹

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «شب های بی خوابی»

«فقط یک احمق ممکن بود تصور کند که دوست‌داشتن یک مرد، دوست‌داشتن کسی، دوست‌داشتن زندگی، ضروری است.»

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «برج بابل: بازگشت»

«یک لحظه صراحتِ شبانه به قيمت چه روابط عاشقانه‌اى، چه دوستی‌هايى، چه خانواده‌هايى تمام شد... چه‌قدر از اسرار مردگان فاش شد و به جهان زندگان راه يافت تا آرامش را ازشان بربايد...‌»

صفحه ۱۶۹

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «برج بابل: بازگشت»

«از بین این همه آدم تویی که اعتقاد داشتی باهوش‌ترین و فرهیخته‌ترین و حساس‌ترین آدم‌ها آن‌هایی‌اند که شک می‌کنند، بارها و بارها می‌آزمایند، پشیمان می‌شوند و دست آخر برای‌مان هنر و فلسفه به جا می‌گذارند، نه زاد و رود. مبتکرها در تنهایی و انزوا می‌مردند و ازدیاد نسل می‌ماند برای بقیه. در نتیجه بشریت محصولِ گزینشی دقیق بود از میان بدترین‌ها. بله، از بین این همه آدم تویی که این چیزها را می‌گفتی و به شان باور داشتی.»

صفحه ۹۸

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «برج بابل: بازگشت»

«ازش پرسیدم "بزرگ‌ترین آرزوتون چیه؟ این که آثار خودتون رو واسه جهانیان به جا بگذارید؟" لکان جواب داد "مثل این که تو تا این‌جا یه ذره هم نفهمیده‌ای. برعکس، دلم می‌خواد تا قبل مرگم همه‌ی آثارم رو کامل از بین ببرم." و راست هم می‌گفت. نه تهدید بود نه قول، حتی اعتراف هم نبود. فقط یه نتیجه‌گیری سرد و خشک بود.»

صفحه ۷۷

صبور

@heysa · ۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «برج بابل: بازگشت»

««پسری که کتابی رو می‌سوزونه علیه پدرش و قوانینی که توی اون کتاب اومده قیام می‌کنه. ولی پدری که اثرش رو می‌سوزونه پسرش رو از اسم و قوانین خودش محروم می‌کنه. کتاب‌سوزی اون نقطه‌ایه که رشته‌ی پیوند پدر و پسر می‌بُره.»»

صفحه ۷۷

صبور

@heysa · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «24 ساعت از زندگی یک زن»

«برخی اشخاص از لحاظ حدت فکر و نیروی تصور بسیار ضعیفند و هر حادثه‌ای، اگرچه مانند دشنهٔ تیزی بر مغزشان فرود آید، وقتی که خودشان شاهد آن نباشند، هرگز آنان را متأثر نمی‌سازد. اما اگر کوچک‌ترین حادثه‌ای در برابر چشمشان، به اندازه‌ای نزدیک‌تر که خودشان آن را احساس کنند، اتفاق بیفتد، همان‌دم هیجان سختی از خود بروز می‌دهند و در آن حال عدم علاقه‌ای را که به حوادث دنیای خارج نشان می‌دادند با شدت مبالغه‌آمیزی جبران می‌کنند.»

صفحه ۸

صبور

@heysa · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «24 ساعت از زندگی یک زن»

«انسان همین که توانست لب‌از‌لب بردارد و کلمه‌ای بر زبان آورد، دیگر همۀ موانع از پیش پای برداشته می‌شود و هیچ اشکالی برای سختن گفتن در میان نمی‌ماند. اشکال در گفتن همان کلمه‌ای است که در آغاز کار باید از دهان بیرون آید.»

صفحه ۲۹

صبور

@heysa · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «24 ساعت از زندگی یک زن»

«انکار این نکته که زن ممکن است در ساعت‌های بیشمار زندگانیش در برابر عواملی نیرومندتر از اراده و فکر خود سر تسلیم فرود آورد، دلیل این است که ما از غرایز خود می‌ترسیم. بیشتر زنان از اینکه، تنها به خیال خودشان، نیرومندتر، پارساتر، پاک‌تر از زنان دیگر هستند، لذت می‌برند اما به نظر من زنی که آزادانه و بی‌پروا از غریزۀ خود متابعت می‌مند، هزاربار بر آن زنی شرف دارد که در کنار شوهرش او را فریب می‌دهد.»

صفحه ۱۷

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مادرم»

«امروز مرگ حسابی کفرم را درآورده است، مرگی که همه‌جا هست. گل‌های سرخ روی میزم که وقتی مشغول نوشتنم با بوی خوش خود هوا را عطرآگین می‌کنند، همین گل‌ها که به شکل هولناکی زنده‌اند، در واقع چیزی نیستند جز ذرات اجسادی که ما آن‌ها را در آب می‌گذاریم و واداراشان می‌کنیم سه روز بیشتر به زیستن تظاهر کنند. مردم به این رنج و تقلا عشق می‌ورزند، به تماشای سکرات مرگ.»

صفحه ۱۱۴

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مادرم»

«دیگر همه‌چیز تمام شده است و او تا ابد خاموش است ــ سکوت سمج، ناشنوایی سمج، بی‌اعتنایی مخوف مردگان. ای مردگان عزیز، آیا دست‌کم اینک شادمانید که سرانجام از دست ما زندگان نابکار خلاص شده‌اید؟»

صفحه ۷۴