«- هیچ تصور نمیکردم دلت بخواد جواهر هدیه بگیری. - دلم نمیخواد. فقط فکر هدیه گرفتن رو دوست دارم و اینکه وقتی هدیهها کهنه میشن، آدم نگاهشون کنه و بهشون فکر کنه.»
صفحه ۱۲۱ · فصل ۱۰
۶ جمله ثبتشده
«- هیچ تصور نمیکردم دلت بخواد جواهر هدیه بگیری. - دلم نمیخواد. فقط فکر هدیه گرفتن رو دوست دارم و اینکه وقتی هدیهها کهنه میشن، آدم نگاهشون کنه و بهشون فکر کنه.»
صفحه ۱۲۱ · فصل ۱۰
«شاید خداوند آنقدر از ما و اعمال ما متاسف است که میخواهد آن را نادیده بگیرد و همانجور که غریبه به آیوِر گفته، وقتی خود خداوند نادیده بگیرد، چه جای تعجب که ما هم نگیریم.»
صفحه ۸۱ · فصل سوم
«نمیدانم اگر سالها بعد به گذشتهام نگاه کنم، چه میبینم. نمیدانم این زمستان برایم چقدر طول خواهد کشید. تا کی باید تنها کورسویی از روشنایی را حس کنم. نمیدانم آیا تنها کافی است تلاش کنم و یخبندان را از بین ببرم یا این یخ برای مدتی نرم میشود و دوباره سفت و سخت برمیگردد سر جای اولش.»
صفحه ۲۳۵ · فصل ۷
«همیشه من قویتر بودم. ولی خب چه باید به او بگویم؟ به بقیه چه باید بگویم؟ پشت هم بگویم چیزی نیست، نگران نباشید من حالم خوب است؟ ولی بیشتر دلم میخواهد داد بزنم و از آنها بپرسم: چرا من؟ چرا من؟»
صفحه ۲۸ · فصل نهم
«از هم پاشیدن همه چیز نوعی آزمایش و همچنین نوعی شفاست. خیال میکنم هدف، گذشتن از این آزمایش یا حل کردن مسئله است، اما حقیقت این است که مسائل واقعا حل نمیشوند. در کنار هم قرار میگیرند و از هم میپاشند. سپس دوباره در کنار هم قرار میگیرند و دوباره از هم میپاشند. فقط همین است. شفا آنجا حاصل میشود که برای اتفاق افتادن همهی اینها جا باز کنیم: جا برای اندوه، برای تسکین، برای بیچارگی و برای خوشی.»
صفحه ۲۱ · فصل دوم
«در آدمیزاد مهمترین قسمت ها قلب و سر هستند و خرج اینها از همه بیشتر است. اگر قلب از حرکت بایستد، دیگر نمیشود مثل گذشته به زندگی ادامه داد و اگر سر از همه چیز ببرد و دیگر درست و حسابی نچرخد، شخص از خصوصیات خودش دور میافتد و نمیتواند از زندگی استفادهای بکند. فکر میکنم آدم برای زندگی کردن باید از زمان جوانی دستبهکار شود، چون بعد تمام ارزشهایش را از دست میدهد و هیچکس هم در حقش لطفی نمیکند.»
صفحه ۷۶