خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های ممرزا

۱۵ جمله ثبت‌شده

ممرزا

@mohrez · ۲۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «اتللو»

«از حسادت برحذر باش! این هیولای سبزچشم است که گوشتی را که از آن تغذیه می‌کند، به سخره می‌گیرد. آن مردی که به سرنوشت خویش آگاه است و به خیانت همسرش شک ندارد، خوشبخت است؛ اما ای وای بر آن کسی که شک می‌کند و با این حال عاشق است!»

ممرزا

@mohrez · ۲۱ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مکبث»

«فردا، و فردا، و فردا، روزها یکی پس از دیگری، با گام‌های کوچک و بی‌معنا، می‌خزند تا واپسین هجای زمان ثبت شود؛ و تمام دیروزهای ما، راه را برای ابلهان به سوی مرگ غبارآلود روشن کرده‌اند. خاموش شو، خاموش شو، ای شمع کوتاه! زندگی چیزی نیست جز سایه‌ای رونده؛ بازیگری بیچاره که ساعتی بر صحنه می‌خروشد و خودنمایی می‌کند و سپس دیگر شنیده نمی‌شود؛ قصه‌ای است که ابلهی آن را می‌گوید، پر از هیاهو و خشم، اما بی‌هیچ معنا.»

ممرزا

@mohrez · ۱۹ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بوف کور»

«من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من ‌می‌خورد؟»

ممرزا

@mohrez · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «لیر شاه»

««چقدر اندک می‌دانیم از آنچه در دل دیگران می‌گذرد؛ نزدیک‌ترین آدم‌ها می‌توانند بیگانه‌ترین دشمنان ما باشند و دشمنی که از او می‌ترسیم، گاهی تنها کسی است که حقیقت را به ما می‌گوید.»»

ممرزا

@mohrez · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «لیر شاه»

«در این جهان، انسان برهنه و بی‌پناه به دنیا می‌آید و سرانجام نیز چیزی جز همان انسان برهنه باقی نمی‌ماند؛ هرچه میان این دو است، غرور و توهم است.»»

ممرزا

@mohrez · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «لیر شاه»

«آدمی تا زمانی که قدرت دارد، خود را مرکز جهان می‌پندارد؛ اما کافی است تاج از سرش برداشته شود تا بفهمد در برابر طبیعت و مرگ، هیچ تفاوتی با فقیرترین مرد ندارد.»»

ممرزا

@mohrez · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «لیر شاه»

««خودت را بشناس.» گویی این دشوارترین کاری است که انسان می‌تواند انجام دهد.»

ممرزا

@mohrez · ۱۸ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «قصر»

««آنچه دور به نظر می‌رسد، ممکن است نزدیک باشد؛ و آنچه نزدیک است، شاید دست‌نیافتنی باشد.»»

ممرزا

@mohrez · ۱۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «هملت»

«بودن یا نبودن؟ مسئله این‌است... آیا شریف‌تر آن‌است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم یا آنکه سلاح نبرد به دست‌گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری هارا از میان برداریم؟ مردن... خفتن... همین و بس. اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم‌مستولی میکند پایان بخشد، غایتی‌است که بایستی البته آرزومند آن بود مردن... خفتن... خفتن، و شاید خواب دیدن آه مانع همین‌جاست در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم در آن خواب مرگ، شاید رویاهای ناگواری را ببینیم و ترس از همین رویاهاست که مارا به تامل وامیدارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت را آنقدر طولانی می‌کند زیرا اگر انسان یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می‌تواند خودرا آسوده کند کیست که در برابر لطمه‌ها و خفت‌های زمانه، ظلم ظالم، تفرعن جابر ، تکبر متکبر، دردهای عشق شکست خورده و رنج‌هایی که لایقان صبور از دست نالایقان می‌بینند تن به تحمل دهد؟»

ممرزا

@mohrez · ۱۷ شهریور ۱۴۰۵

جمله‌ای از «سمفونی مردگان»

«و من نمی‌دانم آیا مادرش هم اورا به اندازه‌ی من دوست‌داشت؟ ایا کسی میتوانست بفهمد که دوست‌داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟»