««هرکس به اندازهی احتیاجش دروغ میگوید.»»
همه جملههای ممرزا
۱۵ جمله ثبتشده
«از حسادت برحذر باش! این هیولای سبزچشم است که گوشتی را که از آن تغذیه میکند، به سخره میگیرد. آن مردی که به سرنوشت خویش آگاه است و به خیانت همسرش شک ندارد، خوشبخت است؛ اما ای وای بر آن کسی که شک میکند و با این حال عاشق است!»
«فردا، و فردا، و فردا، روزها یکی پس از دیگری، با گامهای کوچک و بیمعنا، میخزند تا واپسین هجای زمان ثبت شود؛ و تمام دیروزهای ما، راه را برای ابلهان به سوی مرگ غبارآلود روشن کردهاند. خاموش شو، خاموش شو، ای شمع کوتاه! زندگی چیزی نیست جز سایهای رونده؛ بازیگری بیچاره که ساعتی بر صحنه میخروشد و خودنمایی میکند و سپس دیگر شنیده نمیشود؛ قصهای است که ابلهی آن را میگوید، پر از هیاهو و خشم، اما بیهیچ معنا.»
«من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من میخورد؟»
««چقدر اندک میدانیم از آنچه در دل دیگران میگذرد؛ نزدیکترین آدمها میتوانند بیگانهترین دشمنان ما باشند و دشمنی که از او میترسیم، گاهی تنها کسی است که حقیقت را به ما میگوید.»»
«در این جهان، انسان برهنه و بیپناه به دنیا میآید و سرانجام نیز چیزی جز همان انسان برهنه باقی نمیماند؛ هرچه میان این دو است، غرور و توهم است.»»
«آدمی تا زمانی که قدرت دارد، خود را مرکز جهان میپندارد؛ اما کافی است تاج از سرش برداشته شود تا بفهمد در برابر طبیعت و مرگ، هیچ تفاوتی با فقیرترین مرد ندارد.»»
««خودت را بشناس.» گویی این دشوارترین کاری است که انسان میتواند انجام دهد.»
«فقر که گناه نیست رفیق...»
««آنچه دور به نظر میرسد، ممکن است نزدیک باشد؛ و آنچه نزدیک است، شاید دستنیافتنی باشد.»»
«بودن یا نبودن؟ مسئله ایناست... آیا شریفتر آناست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم یا آنکه سلاح نبرد به دستگرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری هارا از میان برداریم؟ مردن... خفتن... همین و بس. اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسممستولی میکند پایان بخشد، غایتیاست که بایستی البته آرزومند آن بود مردن... خفتن... خفتن، و شاید خواب دیدن آه مانع همینجاست در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم در آن خواب مرگ، شاید رویاهای ناگواری را ببینیم و ترس از همین رویاهاست که مارا به تامل وامیدارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت را آنقدر طولانی میکند زیرا اگر انسان یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه میتواند خودرا آسوده کند کیست که در برابر لطمهها و خفتهای زمانه، ظلم ظالم، تفرعن جابر ، تکبر متکبر، دردهای عشق شکست خورده و رنجهایی که لایقان صبور از دست نالایقان میبینند تن به تحمل دهد؟»
«و من نمیدانم آیا مادرش هم اورا به اندازهی من دوستداشت؟ ایا کسی میتوانست بفهمد که دوستداشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟»
«تو آمدی قلبم را تکان دادی و رفتی... انگار آمده بودی بگویی هنوز میشود درد کشید»
«شاید آنطور که باید زندگی نکردهام؟»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
