«از دست دادن فرصت ها ، جزء جدایی ناپذیر زندگی ما است. نمی توان با این موضوع مبارزه کرد و حسرت خوردن تنها واقعیت را از ما دور می کند. ما از دست می دهیم ، پدر و مادرهای ما هم فرصت های زیادی را از دست داده اند ، قرار است کودکان ما هم از دست بدهند.»
همه جملههای - یکتا -
۲۰۱ جمله ثبتشده
«ما همه چیز را سریع می خواهیم. به همین علت مشتاق بال دار شدن هستیم تا سریع تر گذر کنیم. پرواز از موقعیتی که سخت است. از رابطه ای که به بن بست رسیده و از دردی که اکنون در زندگی مان به وجود آمده. ما سریع ترین ها را اختراع میکنیم تا رد شویم و فقط به مقصد برسیم. سریع ترین اتومبیل، سریع ترین هواپیما، سریع ترین اینترنت و سریع ترین راه به دست آوردن!»
«زمانی که با تنهایی مان دوست شویم در می یابیم نوع ارتباط برقرار کردنمان با آدم ها تغییر می کند. وقتی از تنهایی مان فرار نمی کنیم، دیگر نیاز نداریم به آدم ها پناه ببریم. حالا رابطه هایمان رنگ و بوی نیاز و خواهش ندارد. طعم ترس از دست دادن ندارد و قرار نیست آدم ها شبیه توقع ها و آرزوهای ما شوند. حالا آدم ها را می بینیم، تنهایی آدم ها را هم می بینیم و دست در دست تنهایی خودمان در کنار دنیای زیبای آدم های دیگر قدم می زنیم و هر از گاهی به خودمان افتخار می کنیم که جایی در مسیر زندگی مان تنهایی مان را دیدیم و طردش نکردیم.»
«فرار ما از تنهایی ، شبیه فرار از خودمان است. شبیه به این است که میخواهیم بخشی از بدنمان را نپذیریم چون دیدن و لمس کردن و حس کردنش درد آور است. فقط کافی است روزی مجبور شویم با آن بخش درد آور مواجه شویم. آن روز، روز غمگینی خواهد بود اما پس از آن ، پذیرش شروع می شود و زمانی که درد را پذیرفتیم ، درد شبیه به جریانی بیدار کننده در ما می چرخد و از بدنمان بیرون می رود و ما تغییر را حس خواهیم کرد.»
«درد دقیقا آن چیزی است که مخالف میل ما باشد. میل به داشتن چیزی که نمیتوانیم داشته باشیم! مثالا ما میل داریم که همه ی آدم ها با ما خوب باشند و از ما خوششان بیاید و این اتفاق نمی افتد و این دردناک است…»
«برای یک بزرگسال مدت هاست که نجات دهنده در گور خفته ، بهتر است اجازه دهیم فعلا خفته باشد تا برویم و بدون رویا و توهم دنیا را کشف کنیم.»
1
«ماندن در نقش کودک همیشه ما را نا امید میکند ، آدم ها وقتی قرار نیست کنار ما باقی بمانند خیلی سیاه و بد به نظر می رسند. خشم هایمان به صورت غیر منطقی زیادتر می شوند. در نقش کودک بودن مدام ما را به این سوال می رساند: آخر چرا؟! چرا من؟! چرایی وجود ندارد. در دنیای بزرگسالی فرصتی برای غر زدن وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان قرار نیست همه خوب و دوست داشتنی باشند و قرار نیست از هرکس و موقعیتی که شبیه به ما نیست متنفر شویم. در دنیای بزرگسالان سیاه و سفیدی وجود ندارد ،هیچ چیز مطلق نیست. همه چیز ممکن است روی دهد و قرار نیست شبیه فیلم های قدیمی آدم های بد ، شکل خاصی داشته باشند.»
«در دنیای کودک همه چیز شبیه یک آرزو است و هرچه آرزو کند باید برآورده شود. پس منتظر می شود تا شخصی آرزویش را بر آورده کند. کودک می نوازد و دنیا باید برقصد. دنیای واقعی هیچ وقت شبیه تصویری که کودک توقع دارد نیست. دنیای واقعی نمی رقصد، نه به ساز ما نه به ساز خودش. دنیا می گذرد؛ هر لحظه و هر ثانیه. دنیا برای لحظه ای هم توقف ندارد…»
1
«احساس کردم با این که آدم از همه جا رانده شده ای هستم ، هنوز طبیعت مرا دوست می دارد و من که از انسان ها چیزی جز بی اعتمادی ، توهین و طرد شدن ندیده بودم ، همچون یک فرزند به آغوش طبیعت روی آوردم.»
«گمان کنم یک صبح زیبای تابستانی بود؛ اما من نه به خورشیدی که طلوع می کرد، نه به آسمانی که لبخند می زد و نه به طبیعتی که بیدار شده بود توجه نمی کردم. وقتی کسی را از یک جاده سرسبز و پر دار و درخت به محل اعدام می برند، او اصلا به گل های شکفته ی مسیر نگاه نمی کند بلکه به کنده ی چوب و ببه تبر می اندیشد و تنها چیزی که در پیش روی خود می بیند ، قبر و استخوان های داخل آن است و…»
27
«مطمعن هستم شما مرا فراموش میکنید، خیلی زودتر از آنکه من شما را فراموش کنم.»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
27
«من فقط به خاطر اینکه آن زن دیوانه است، از او متنفر نیستم. فکر میکنی اگر تو دیوانه بودی از تو متنفر می شدم؟!»
«اما هر آدم شروری شرایط خاص خودش را دارد: نوع شرارت من تمایل به قتل غیر مستقیم کسی نیست ، حتی اگر آن کس موجودی باشد که از او متنفر باشم.»
«شاید زندگی پیدا کردن بخش هایی از خودمان در تکه تکه هایی از یک کل منسجم است. پیدا کردنی که به اندازه ی یک عمر طول میکشد. و تکه هایی که همه جا حضور دارند و فقط کافی است ما در مسیرشان قرار بگیریم، آن وقت اگر هشیار باشیم، شاید بخش هایی از خودمان را ببینیم. بخش هایی از خودمان در رابطه ها و در آدم هایی که تجربه می کنیم، در موقعیت هایی که قرار می گیریم، در فیلم هایی که می بینیم، در تاریخی که مرور میکنیم و حتی در کوچه ای که هیچ عابری ندارد و باد درخت هایش را بدون حضور تماشاچیان نوازش می کند.»
«چرا مدام از غم هایت بگویی یا سختی های دردناک زندگی؟! به جای آن بگذار تا همین لب ها آوازی آرام برای تو بخوانند»
«- چه اتفاقی داره میافته؟! + یه چیزی که تو ازش سر در نمیاری. اسمش محبته.»
«در دنیا آن قدر پول وجود نداشت که به همه برسد. هیچ وقت هم وجود نداشته.»
«تصور من از اوقات خوب همین بود. آسودن زیر نور چراغ ها وقتی که چند قدم آن طرف تر قبرم با خمیازه ای دهانش را برایم باز کرده.»
«محله ی خوبی بود. تعریف محله ی خوب: جایی که وسعت نمی رسد در آن زندگی کنی.»
