خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب عامه پسند

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار عامه پسند

چارلز بوکوفسکی، چارلز بوکفسکی/چشمه/27 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب عامه پسند رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

Narges

@narcissus · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم میخورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه مان فقط ول می‌گشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی می‌کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتا این کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همین طور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس می‌کردم شلغمم. سیگاری روشن کردم، دودش را تو دادم و تظاهر کردم که... به جهنم.»

صفحه ۱۶۷ · بخش ۴۵

- یکتا -

@vancouver · ۸ شهریور ۱۴۰۵

«در دنیا آن قدر پول وجود نداشت که به همه برسد. هیچ وقت هم وجود نداشته.»

- یکتا -

@vancouver · ۸ شهریور ۱۴۰۵

«تصور من از اوقات خوب همین بود. آسودن زیر نور چراغ ها وقتی که چند قدم آن طرف تر قبرم با خمیازه ای دهانش را برایم باز کرده.»

- یکتا -

@vancouver · ۸ شهریور ۱۴۰۵

«محله ی خوبی بود. تعریف محله ی خوب: جایی که وسعت نمی رسد در آن زندگی کنی.»

- یکتا -

@vancouver · ۸ شهریور ۱۴۰۵

«- خیلی وحشتناکه.‌ ما نمیخوایم روی زمین شما سکونت کنیم. + چی وحشتناکه جینی؟! - زمین ، دود ، جنایت ، هوای مسموم ، آب مسموم ، غذای مسموم ، نفرت ، نومیدی. همه چیز. تنها چیز زیبای زمین حیواناتشن که اون ها هم دارن قتل عام میشن. همه شون به زودی نابود میشن، به جز موش های دست آموز و اسب های مسابقه. خیلی ناراحت کنندست، تعجب نداره که تو این قدر مشروب میخوری. + آره جینی. سلاح های اتمی رو هم فراموش نکن. هم احتمال داره دو روزه از بین بریم ، هم احتمال داره که هزاران سال دیگه زندگی کنیم. نمیدونیم کدومشون قراره اتفاق بیافته. برای همین هم برای مردم خیلی سخت شده که چیزی براشون مهم باشه.»

- یکتا -

@vancouver · ۸ شهریور ۱۴۰۵

«یک جور خل. هیچ راهی نبود که آدم بتواند از این جور آدم ها دوری کند. بیشتر آدم های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.»

- یکتا -

@vancouver · ۸ شهریور ۱۴۰۵

«همه چیز برایش خیلی کوچک بود. لباسش، دنیا، ذهنش.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«شروع کردم به شمردن احمق هایی که از کنارم رد میشدند. توی دو دقیقه و نیم پنجاه تایشان را شمردم و رفتم توی بار بعدی.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«- همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند. البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشد.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«تاریخ را برنده ها می نویسند.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«اگر به اندازه ی کافی پافشاری می کردی معمولا شانس هم به دنبالش می آمد. خیلی از آدم ها نمی توانند منتظر شانس بمانند، پس تسلیم می شوند.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«چیزها وقتی برعکس حرکت میکنند راه را درست می روند.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«هنوز نمرده بودم، ولی داشتم به سرعت می گندیدم. کی توی این وضعیت نبود؟! همه مان مسافر این کشتی سوراخ بودیم و دلمان هم خوش بود که زنده ایم.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«اگر این خواب را برای روان پزشک تعریف کنی چیز وحشتناکی ازش می سازد. چون داری پول زیادی به او می دهی باید حتما مطمعن شود که حالت را به اندازه ی کافی بد کرده.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«تصمیم گرفتم تا ظهر توی رخت خواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم. شاید اگر ظهر بیدار بشوم قیافه ام بهتر شود ، حالم بهتر شود.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«از بیرون صدای شلیک گلوله شنیدم و فهمبدم که اوضاع همه چیر در دنیا رو به راه است.»

- یکتا -

@vancouver · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«- تو به عنوان یک کارآگاه سه تا چیز کم داری. + مثالا؟! - انگیزه ، مسیر و هدف.»

- یکتا -

@vancouver · ۶ شهریور ۱۴۰۵

«- قدیما زندگی شخصی نویسنده ها از نوشته هاشون جالب تر بود. امروزه روز نه زندگی هاشون جذابه نه نوشته هاشون.»

- یکتا -

@vancouver · ۲ شهریور ۱۴۰۵

«- خل شدی بلان؟! + کسی چه میدونه؟! دیوونگی نسبیه. هنجار هارو کی تعیین میکنه؟!»

- یکتا -

@vancouver · ۲ شهریور ۱۴۰۵

«جهنم چیزیست که خودت خلقش میکنی.»

- یکتا -

@vancouver · ۲ شهریور ۱۴۰۵

«من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت ها به دست هام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هام چه کار کرده اند؟! یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بنده کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را.»

- یکتا -

@vancouver · ۲ شهریور ۱۴۰۵

«بعضی وقت ها فکر میکنم که اصلا نمی دانم کی هستم. خیلی خب ، من نیکی بلان هستم. ولی خیلی هم مطمعن نباش. ممکن است یک نفر توی خیابون داد بزند « هی هری! هری مارتل!» من هم احتمالا جواب می دهم « چیه؟! چی شده؟!» منظورم این است که می توانم هر کسی باشم. چه فرقی می کند؟! اسم چه اهمیتی دارد؟!»

🗝️📖 Keeper of Forgotten Stories

@mehrnaz.khani · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هرکسی که باشد. همه شان آن بیرون دارند حقه های حقیر سر همدیگر سوار می کنند و کله معلق می زنند.»

صفحه ۸۷ · 22

Narges

@unarges · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«گیج شدم و زل زدم به پاهاش اولين چیزی كه موقع تولد توجهم را جلب كرد پا بود ولى آن موقع داشتم زور مى زدم كه بيام بيرون.ازاون به بعد هم با اين شانس نكبت دارم در جهت مخالف زور مى زنم!»

🗝️📖 Keeper of Forgotten Stories

@mehrnaz.khani · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«پدرم به من گفته بود من احتمالأ همیشه شکست خواهم خورد. خودش هم یک بازنده ی مادرزاد بود.کار از بیخ ایراد داشت.»

صفحه ۸۳ · 21

Hasti

@hastitheworldvisiter · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بوده‌اند که نشسته ای و درباره زندگی فکر کرده‌ای، مثلا میفهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه میرسی که خیلی هم نمی‌تواند بی‌معنا باشد، چون تو میدانی که بی‌معناست و همین آگاهی تو از بی‌معنا بودن آن تقریبا معنایی به آن می‌دهد.»

mehdi hashemi

@mehdi.h · ۳ مهر ۱۴۰۵

«من با استعداد بودم،یعنی هستم.بعضی وقت ها ب دست هام نگاه می کنم و فکر می کنم ک می توانستم پیانیست بزرگی بشوم.یا یک چیز دیگر.ولی دست هام چکار کرده اند؟یک جایم را خارانده اند،چک نوشته اند،بند کفش بسته اند،سیفون کشیده اندو...‌ ."دست هایم را حرام کرده ام.همین طور ذهنم را"»

صفحه ۱۶