«اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بودهاند که نشسته ای و درباره زندگی فکر کردهای، مثلا میفهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه میرسی که خیلی هم نمیتواند بیمعنا باشد، چون تو میدانی که بیمعناست و همین آگاهی تو از بیمعنا بودن آن تقریبا معنایی به آن میدهد.»
برگشت به صفحه کتاب

جملههای ماندگار کتاب
جملههای ماندگار عامه پسند
چارلز بوکوفسکی/چشمه/2 جمله
اینجا میتونی جملهها، نقلقولها و بخشهای مهم کتاب عامه پسند رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.
«روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر. احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم میخورد. نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا. همه مان فقط ول میگشتیم و منتظر مرگ بودیم. در این فاصله هم کارهای کوچکی میکردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم. بعضی از ما حتا این کارهای کوچک را هم نمی کردیم. ما جزء نباتات بودیم. من هم همین طور. فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم. احساس میکردم شلغمم. سیگاری روشن کردم، دودش را تو دادم و تظاهر کردم که... به جهنم.»
صفحه ۱۶۷ · بخش ۴۵
