خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب تکه هایی از یک کل منسجم

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار تکه هایی از یک کل منسجم

پونه مقیمی/بینش نو/71 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب تکه هایی از یک کل منسجم رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

Maryam

@maryam_saeedi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«ما مسئول تصورات ذهنی دیگران از خودمان نیستیم نیاز به اثبات و دفاع به وجود نخواهد آمد اگر خودمان را بشناسیم و حد و حدود خود را برای خودمان تعریف کرده باشیم،در نهایت آدم ها هیچ گاه قادر به دیدن تصویر درستی از ما نیستند و این بخشی از زندگی و روابط است؛راحت باشید و نگران تصویر آدم ها از خودتان نباشید آنها هیچ گاه شما را نزدیک به آنچه هستید نخواهند دید.»

- یکتا -

@vancouver · ۲۱ شهریور ۱۴۰۵

«درد واضح تمام شدن رابطه بسیار کمتر از سرد شدن و آرام آرام محو شدن است.»

صفحه ۱۷۲ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۲۱ شهریور ۱۴۰۵

«گاهی درست همان آدم هایی تنهایمان می کنند که هیچگاه حدس هم نمی زدیم می توانند این قدر بی تفاوت و سرد برخورد کنند. همین که بدون دلیل محو شویم ، همین که بی دلیل خبر نگیریم ، گرم سلام نکنیم ، و احساس خاص بودن را از آدم ها بگیریم ، آنها را در رابطه مان تنها کرده ایم. به همین راحتی. همینکه توضیح ندهیم و برویم. همینکه آن ها را نگاه نکنیم درست زمانی که احتیاج به دیده شدن ما دارند یعنی تنها کردن آن ها.»

صفحه ۱۷۲ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۲۱ شهریور ۱۴۰۵

«ما وارد رابطه ها می شویم که بی نیاز از التماس کردن و بی نیاز از تحسین شدن ، درک شدن را حس کنیم.»

صفحه ۱۶۴ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۲۱ شهریور ۱۴۰۵

«همیشگی ای در روابط وجود ندارد. حتی در امن ترین و طولانی ترین روابط هم همه چیز زنجیره ای از رفتار ها و احساس های موقت است.»

صفحه ۱۵۹ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۱۷ شهریور ۱۴۰۵

«گاهی ما آن قدر خودمان را درمانده نشان می دهیم و غرق خود و خاص جلوه دادن تجربه هایمان هستیم که فراموش می کنیم دنیا بر محور افکار ما نمی چرخد و اتفاق ها آن قدر که ما تحلیلشان می کنیم سخت و کشنده نیستند. هزاران آدم قبل از ما تجربه هایی مشابه داشته اند و به زندگی ادامه داده اند و هزاران آدم هم بعد از ما در تجربه های مشابه قرار می گیرند. زمانی که نقش درمانده را بازی می کنیم ، خشمگین می شویم از دنیا و آدم هایش که چقدر در حق ما ظلم کرده اند و این خشم را با توقع داشتن از دیگران و مدام غر زدن به وضعیتی که با آن رو به رو هستیم خالی میکنیم…»

صفحه ۱۲۱ · ۴

Ladymarginalia

@ladymarginalia · ۱ شهریور ۱۴۰۵

«ما يكبار ناخواسته اشتباه مى كنيم و بار ديگر تصميم مى گیریم و با آگاهی اشتباه راتكرار مى كنيم.»

Khatereh Heidari

@khatereh_he · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«شاید زندگی پیدا کردن بخش‌هایی از خودمان در تکه‌هایی از یک کل منسجم است..»

Melika.mahmoodpoor

@melika_mahmoodpoor · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«بدون خیلی از نداشته‌ها میتوانیم زنده بمانیم و زندگی کنیم. تاریخ پُر است از آدم‌هایی که هیچ نداشته‌اند اما تصمیم گرفته‌اند ادامه دهند.»

صفحه ۴۲ · فصل اول

Melika.mahmoodpoor

@melika_mahmoodpoor · ۲۶ شهریور ۱۴۰۵

«به آدم‌ها شبیه آدم نگاه کنید.....»

صفحه ۲۰۶ · فصل پنجم

Melika.mahmoodpoor

@melika_mahmoodpoor · ۲۶ شهریور ۱۴۰۵

«همه آدم‌ها حق انتخاب دارند؛ این جمله مهمی است. نباید فراموش کنیم که آدم‌ها میتوانند تصمیم بگیرند که نباشند.»

صفحه ۲۰۰ · فصل پنجم

Melika.mahmoodpoor

@melika_mahmoodpoor · ۲۴ شهریور ۱۴۰۵

«تصویری که دیگران از ما می‌سازند از همان عینکی رد شده است که بر چشم‌هایشان زده‌اند....»

فصل پنجم

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«اگر یار ما امنیت دارد و برای ما تلاش می کند ، پس منتظر چه معجزه یا توهمی از عشق و رابطه هستیم؟! همین ها کافی نیست که کمی آرام بگیریم در آغوشی که امن است؟!»

صفحه ۱۱۸ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«مطمعن باشید اگر بخواهید منتظر باشید که روزی آدم ها با شما کاملا با ثبات و مشخص رفتار کنند ، هیچ گاه این انتظار تمام نمی شود.»

صفحه ۱۱۷ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«تو در نهایت ظرافتی شگفت انگیز با حساسیتی عمیق نسبت به هر آنچه در اطرافت می گذرد ، به دنیا آمدی. تو زیبا و ظریف ، حساس و گیج به دنیا آمدی و در لحظه ای آن چنان با دنیایی پیچیده مملو از آدم هایی پیچیده تر برخورد کردی که گریه کردی. گریه ای بلند با تمام وجود. فکر میکنم تنها همان لحظه از زندگی ات این قدر عمیق و بی پروا گریه کردی و هیچکس از گریه ات ناراحت نبود و فکر می کنم تنها همان لحظه بود که تمام آن دنیای پیچیده و آدم های پیچیده ترش اجازه دادند تو هر چقدر دلت می خواهد گریه کنی پ آن ها هم در آرامش کنارت ماندند و وجود ظریفت را محافظت کردند…»

صفحه ۱۱۱ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«هر فرد بخشی از خودش را پنهان می کند ما آدم ها در صداقت مطلق نمی توانیم دوام بیاوریم»

صفحه ۱۰۷ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«با محبت زیاد ، شعور طرف مقابلمات رازیر سوال می بریم ؛ یعنی ببین من چقد نگران تو هستم و محبت می کنم و دوستت دارم ، حالا چون نگرانم برایم توضیح بده و همیشه جلوی چشمم باش تا مطمعن باشم حالت خوب است. آیا این ترجمه ی رفتار های یک آدم بسیار مهربان کنترل گر نیست؟! هر محبت زیادی روزی یار ما را خسته می کند.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«در ابتدای هر رابطه نوعی شوق کشف کردن وجود دارد. کشف کردن جهان طرف مقابل و گفت و گو در مورد جهان خودمان. و شعف کشف در ابتدای رابطه ، نخ های صمیمیت را ایجاد می کند اما وقتی فرایند کشف آدم رو به رویمان تمام می شود و متوجه می شویم او هم مانند ما و دیگران انسانی آسیب پذیر ، حساس و معمولی است ، داستان تغییر می کند.»

صفحه ۱۰۳ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«ما یکبار ناخواسته اشتباه می کنیم و بار دیگر تصمیم می گیریم و با آگاهی اشتباه را تکرار می کنیم.»

صفحه ۱۰۲ · ۴

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«آدم ها را مسکن های موقت نبینید ، اول درد را آرام کنید و بعد وارد رابطه ی بعدی شوید.»

صفحه ۹۰ · ۳

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«با انتخاب درد دیگری ، درد قبلی موقتا فراموش می شود. فقط موقتا. رابطه ای که تمام شده ، هنوز سوگواریمان تمام نشده و دردش باقی است که رابطه ی دیگری را شروع می کنیم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«یعنی درست زمانی که فرد حس می کند ، لذت هایش در رابطه ، در زندگی ، در موفقیت هایش و… زیادتر می شود ، احساس غم می کند. این احساس غم در واقع یک رفتار دفاعی است. به بیان ساده تر در واقع این غم ، ترس هایی را می پوشاند که همراه با لذت و شادی در فرد بیدار می شوند.»

صفحه ۸۸ · ۳

- یکتا -

@vancouver · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«ترس از دست دادن فقط به آدم ها محدود نمی شود ، بلکه بسیاری از مواقع ما لذت ها را قبل از اینکه اتفاق بیفتند برای خودمان حرام می کنیم ، چون می ترسیم که شاید در آینده آن لذت را از دست بدهیم. این ترس به گذشته ی ما بر می گردد ، اینکه زمان هایی بسیار لذت برده ایم و ورود اتفاق های جدید را با هیجان در آغوش کشیده ایم اما بعدتر ها با از دست دادن آن لذت و اتفاق ها ، احساس نا امیدی کرده ایم. حالا بزرگتر شده ایم و برای اینکه توی ذوقمان نخورد ( چه به وسیله ی آدم ها و چه جریان زندگی ) به دست خودمان هیجان و لذت را از بین می بریم.»

صفحه ۸۶ · ۳

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«در سالگردها و ماه های مشخصی که در آن اتفاق های تلخی رخ داده ما اندوه و اضطراب را دوباره تجربه خواهیم کرد. چون بدن حتی به صورت ناهشیار نزدیک شدن تداعی زمانی خاص را متوجه می شود ، نزدیک شدن به سالروزی تلخ. به همین علت در نزدیک شدن به سالگرد های تلخ از حضور اندوه نا امید نشوید. غم و اضطراب می آید و بعد از چند روز می رود و هر سال این اندوه قابل تحمل تر می شود.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«در واقع ما در اوج حس کردن صمیمیت ، اوج ترسیدن را هم حس می کنیم. شاید کمی عجیب باشد اما عمیق ترین لحظه های صمیمیت ، ترسناک ترین هم است. چون ما نمی دانیم بعد از آن چه اتفاقی خواهد افتاد ، و رابطه به چه سمتی خواهد رفت. صمیمیت نوعی اعتماد کردن به جریانی است که خیلی قابل پیش بینی نیست. معلوم نیست بعد از تحربه ی صمیمیت چه کار می کنیم. آیا در رابطه می مانیم؟! آیا امن باقی خواهیم ماند؟! معلوم نیست. به هر حال در هر صمیمیتی ، ریسک هم وجود دارد. آدم ها ممکن است قابل پیش بینی نباشند. ما هم قابل پیش بینی نیستیم. آدم صمیمی دیروز ، امروز می تواند سردترین باشد. اما ارزشش را دارد.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«اگر جرات داشته باشیم و بتوانیم ویژگی های ناخوشایند خود را ببینیم ، دوست داشتن خودمان شروع می شود.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«ما از ویژگی هایی در آدم ها متنفریم که به نوعی از همان ویژگی ها رنج می بریم ( یا با آن ویژگی ها زخمی شده ایم و یا با همان ویژگی با دیگران رفتار می کنیم و متوجه نیستیم ) اما تمام سعی خود را می کنیم که آن ها را نبینیم و تا زمانی که تمام تلاشمان را میکنیم تا دیگران در خشم ها و تحلیل های ما مقصر ، گناهکار و تنفرآمیز باشند نمی توانیم از رنج های درونمان خلاص شویم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«شناخت درون هیچ گاه ساده نبوده و نیست. چون مجبوریم بخش هایی از خودمان را ببینیم که به احتمال زیاد دوستشان نداریم و برای ندیدنش ، آن ویژگی را به صورت افراطی در دیگران می بینیم و واکنش نشان می دهیم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۴ شهریور ۱۴۰۵

«اما شما وقتی عاشق هستید ، آرامش را نمی توانید تجربه کنید. وقتی بدنتان بر روی موج غم یا عشق سوار است نمی تواند آرام بگیرد و آسوده باشد. در تمام تجربه های احساسی و هیجانی ، بدن برانگیخته است و اتفاقا اگر دقیق به خودمان و خاطراتمان نگاه کنیم آرامش دقیقا زمانی حس شده که یا تجربه ی احساس ها تمام شده و یا هیچ احساس خاصی بد بدنمان نبوده است.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«به ما القا می شود که احساس های دردناک طبیعی نیستند و شاید حتی ما را به سمتی سوق دهند که برای رهایی از احساس های تلخ به قرص و دارو روی آوریم. در صورتی که اگر خوشحال نیستید طبیعی هستید ؛ چرا که زندگی سخت است.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«سه افسانه در مورد خوشبختی وجود دارد که دکتر راس هریس آن ها را فریب در معنای خوشبختی می داند: - افسانه ی غیر واقعی اول: خوشحالی ، حالت طبیعی انسان است. - افسانه ی غیر واقعی دوم: خوشبختی یعنی احساس خوب داشتن. - افسانه ی غیر واقعی سوم: اگر خوشحال نباشید ، حتما نقضی دارید.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«دنیای بیرون و اتفاق های زندگی و افکار ما در ما اضطراب و احساس را بیدار می کنند و ما نمی توانیم مدام خوشحال باشیم و نمی توانیم همیشه آرام باشیم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«به راستی که تبدیل احساس ها مخصوصا احساس های ناخوشایند به رفتاری مناسب ، هنری است که بسیاری از آدم ها از آن بی نصیب هستند.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«دنیای احساس ها، دنیای زیبایی است که معمولا با آن غریبه هستیم و در بیشتر مواقع یا از آن ها می ترسیم و یا آن ها را سرکوب می کنیم. این غریبگی را از اطرافیانمان آموخته ایم؛ زمانی که متوجه شده ایم احساس هایمان می تواند به ما آسیب بزند. در کودکی و نوجوانی بسیار به ما آموخته اند که احساس ها آسیب می زنند و این تهدید ها ما را ترسانده و بیشتر از دنیای درونیمان دور کرده است. پدر و یا مادری را در نظر بگیرید که به فرزندش می گوید: گریه نکن! مرد گریه نمی کند یا مثالا می گوید: بلند نخند زشت است و…»

2

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«احساس ها برای حس شدن به وجود آمده اند نه سرکوب و فرار؛»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«در احساس شرم ما خجالت را حس می کنیم ، خون به سرعت به صورت ما می رسد و در بیشتر انسان ها خنده نخستین واکنش غیر ارادی به احساس شرم است. سر کمی به سمت پایین می رود و فرد دوست دارد فضا را ترک کند.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«در ترس به صورت غریزی در انسان ها دو پاسخ ایجاد می شود: فرار یا جنگ.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«چقدر گاهی از دست دادن ها را لازم داریم. درست به موقع می آیند و در گوشمان زمزمه می کنند: دل کندن را تمرین کن.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«ما کم کم عادت می کنیم که زخم ها را ببینیم و عادت کنیم. آدم ها را از دست بدهیم و حرکت کنیم…»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«تاریخ پر است از آدم هایی که هیچ نداشته اند اما تصمیم گرفته اند ادامه دهند.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«برای بعضی از نداشته ها نباید تلاش کرد. باید فقط کنار آمد. فقط کنار آمد و اجازه داد جریان زندگی کارش را انجام دهد و جلو برود.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«با هر خداحافظی و قبول اینکه ماجرا تمام شده ، ما به شروع دیگری نزدیک می شویم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«جایی باید پرونده های نیمه بسته را کامل ببندیم تا عذابش کمتر شود. شبیه خداحافظی با آرزویی است که خیلی وقت است تاریخ انقضایش گذشته است. یک خداحافظی سخت اما پایان دهنده. پایان دهنده به هدفی قدیمی و اضطرابی قدیمی تر. با هر خداحافظی ، ما آماده ی سلام های بعدی می شویم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«از دست دادن ها شبیه راه هایی نجات دهنده در زندگی مان ظاهر میشوند. ما می توانیم یا به این راه ها اعتماد کنیم و آنچه را که مدت ها قبل از دست داده ایم رها کنیم و به استقبال تجربه های جدیدتر برویم و یا همچنان به از دست دادن هایمان بچسبیم و هر روز بیشتر احساس درماندگی کنیم. در نهایت انتخاب با ماست.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«ما برای هر به دست آوردنی ، چیزی را از دست می دهیم. برای دیدن ازدواج فرزندانمان ، بودن آن ها را در خانه از دست می دهیم. برای داشتن مویی کوتاه ، لذت بافتن مویی بلند را از دست می دهیم. به هر حال در هر به دست آوردنی ، نوعی از دست دادن وجود دارد…»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«از دست دادن فرصت ها ، جزء جدایی ناپذیر زندگی ما است. نمی توان با این موضوع مبارزه کرد و حسرت خوردن تنها واقعیت را از ما دور می کند. ما از دست می دهیم ، پدر و مادرهای ما هم فرصت های زیادی را از دست داده اند ، قرار است کودکان ما هم از دست بدهند.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«ما همه چیز را سریع می خواهیم. به همین علت مشتاق بال دار شدن هستیم تا سریع تر گذر کنیم. پرواز از موقعیتی که سخت است. از رابطه ای که به بن بست رسیده و از دردی که اکنون در زندگی مان به وجود آمده. ما سریع ترین ها را اختراع میکنیم تا رد شویم و فقط به مقصد برسیم. سریع ترین اتومبیل، سریع ترین هواپیما، سریع ترین اینترنت و سریع ترین راه به دست آوردن!»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«زمانی که با تنهایی مان دوست شویم در می یابیم نوع ارتباط برقرار کردنمان با آدم ها تغییر می کند. وقتی از تنهایی مان فرار نمی کنیم، دیگر نیاز نداریم به آدم ها پناه ببریم. حالا رابطه هایمان رنگ و بوی نیاز و خواهش ندارد. طعم ترس از دست دادن ندارد و قرار نیست آدم ها شبیه توقع ها و آرزوهای ما شوند. حالا آدم ها را می بینیم، تنهایی آدم ها را هم می بینیم و دست در دست تنهایی خودمان در کنار دنیای زیبای آدم های دیگر قدم می زنیم و هر از گاهی به خودمان افتخار می کنیم که جایی در مسیر زندگی مان تنهایی مان را دیدیم و طردش نکردیم.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«فرار ما از تنهایی ، شبیه فرار از خودمان است. شبیه به این است که میخواهیم بخشی از بدنمان را نپذیریم چون دیدن و لمس کردن و حس کردنش درد آور است. فقط کافی است روزی مجبور شویم با آن بخش درد آور مواجه شویم. آن روز، روز غمگینی خواهد بود اما پس از آن ، پذیرش شروع می شود و زمانی که درد را پذیرفتیم ، درد شبیه به جریانی بیدار کننده در ما می چرخد و از بدنمان بیرون می رود و ما تغییر را حس خواهیم کرد.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

«درد دقیقا آن چیزی است که مخالف میل ما باشد. میل به داشتن چیزی که نمیتوانیم داشته باشیم! مثالا ما میل داریم که همه ی آدم ها با ما خوب باشند و از ما خوششان بیاید و این اتفاق نمی افتد و این دردناک است…»

- یکتا -

@vancouver · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

«برای یک بزرگسال مدت هاست که نجات دهنده در گور خفته ، بهتر است اجازه دهیم فعلا خفته باشد تا برویم و بدون رویا و توهم دنیا را کشف کنیم.»

1

- یکتا -

@vancouver · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

«ماندن در نقش کودک همیشه ما را نا امید میکند ، آدم ها وقتی قرار نیست کنار ما باقی بمانند خیلی سیاه و بد به نظر می رسند. خشم هایمان به صورت غیر منطقی زیادتر می شوند. در نقش کودک بودن مدام ما را به این سوال می رساند: آخر چرا؟! چرا من؟! چرایی وجود ندارد. در دنیای بزرگسالی فرصتی برای غر زدن وجود ندارد. در دنیای بزرگسالان قرار نیست همه خوب و دوست داشتنی باشند و قرار نیست از هرکس و موقعیتی که شبیه به ما نیست متنفر شویم. در دنیای بزرگسالان سیاه و سفیدی وجود ندارد ،‌هیچ چیز مطلق نیست. همه چیز ممکن است روی دهد و قرار نیست شبیه فیلم های قدیمی آدم های بد ، شکل خاصی داشته باشند.»

- یکتا -

@vancouver · ۱۱ شهریور ۱۴۰۵

«در دنیای کودک همه چیز شبیه یک آرزو است و هرچه آرزو کند باید برآورده شود. پس منتظر می شود تا شخصی آرزویش را بر آورده کند. کودک می نوازد و دنیا باید برقصد. دنیای واقعی هیچ وقت شبیه تصویری که کودک توقع دارد نیست. دنیای واقعی نمی رقصد، نه به ساز ما نه به ساز خودش. دنیا می گذرد؛ هر لحظه و هر ثانیه. دنیا برای لحظه ای هم توقف ندارد…»

1

- یکتا -

@vancouver · ۹ شهریور ۱۴۰۵

«شاید زندگی پیدا کردن بخش هایی از خودمان در تکه تکه هایی از یک کل منسجم است. پیدا کردنی که به اندازه ی یک عمر طول میکشد. و تکه هایی که همه جا حضور دارند و فقط کافی است ما در مسیرشان قرار بگیریم، آن وقت اگر هشیار باشیم، شاید بخش هایی از خودمان را ببینیم. بخش هایی از خودمان در رابطه ها و در آدم هایی که تجربه می کنیم، در موقعیت هایی که قرار می گیریم، در فیلم هایی که می بینیم، در تاریخی که مرور میکنیم و حتی در کوچه ای که هیچ عابری ندارد و باد درخت هایش را بدون حضور تماشاچیان نوازش می کند.»

امیرحسین امیری نژاد

@eng.amir · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«وقتی ما در رابطه ای صمیمانه هستیم، هم در مقابل درونمان و هم در مقابل آدم روبه‌رو یمان مسئولیت داریم.»

صفحه ۱۱۹

Maryam

@maryam_saeedi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«آدم ها ناگهان خداحافظی نمی کنند،ناگهان دلسرد نمی شوند و ناگهان رابطه را تمام نمی کننند جایی در مسیر رابطه اتفاق هایی می افتد دردهایی را تجربه می کنند که هر درد آنها را به تصمیمیشان نزدیک تر می کند و روزی ناگهان تصمیمشان را با ما در میان میگذارند آدم ها آرام آرام خسته می شوند،آرام آرام دلسرد می شوند از تمام تلاش هایی که کرده اند و دیده نشده اند.»

صفحه ۲۰۶

Maryam

@maryam_saeedi · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

««وقتی اندوهگین هستیم به نظر می رسد این غم همیشگی باشد به نظر می رسد پایان شب به صبح وصل نمی شود به نظر می رسد کسی شبیه ما این غم را تجربه نمی کند اما یکی از واقعیت های زندگی این است که هیچ چیز باقی نمی ماند؛هیچ چیز ابدی نیست،نه لبخند های از ته دل و نه غم های نفس گیر »»

S

@87sara · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«زندگی بی تفاوت ترین جریانی است که درحال تجربه اش هستیم»

Sara__pcy

@sara__pcy · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«همه‌ی ما نجات یافتگان فراموش‌کار هستیم. ما یادمان می‌رود که چقدر زیبا دوام آوردیم و گذر کرده‌ایم.»

Melika.mahmoodpoor

@melika_mahmoodpoor · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«ما آدم‌هایِ تبدیل کردن دردها به رنج‌هایی چند ساله‌ایم.»

صفحه ۳۱ · فصل اول

Melika.mahmoodpoor

@melika_mahmoodpoor · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«دنیای واقعی نمی‌رقصد، نه به ساز ما نه به ساز خودش. دنیا می‌گذرد؛هر لحظه و هر ثانیه.»

صفحه ۲۹ · فصل اول

Parnian

@parnian · ۲۷ تیر ۱۴۰۵

«همه چیز تمام میشود. همه چیز.»

Melika.mahmoodpoor

@melika_mahmoodpoor · ۴ مهر ۱۴۰۵

«بالاخره روزی حقیقت را درک خواهیم کرد اگر قبلش به اندازه کافی از درد‌هایمان درس گرفته باشیم.»

صفحه ۲۱۲ · فصل پنجم

Melika.mahmoodpoor

@melika_mahmoodpoor · ۴ مهر ۱۴۰۵

«بدون آدمی که او را از دست داده‌اید نمی‌میرید‌.‌‌‌.‌....»

صفحه ۲۰۹ · فصل پنجم

Mahi

@mahiiibook · ۳۰ شهریور ۱۴۰۵

«رابطه ها و آدم ها آن طور که تصویر سازی می کنیم نیستند. منتظر عاشق ذهنی تان نباشید که این انتظار شبیه نیرو فرسایشی از درون عمل می کند..»

صفحه ۱۲۴

- یکتا -

@vancouver · ۲۱ شهریور ۱۴۰۵

«گاهی درست همان آدم هایی تنهایمان می کنند که هیچگاه حدس هم نمی زدیم می توانند این قدر بی تفاوت و سرد برخورد کنند. همین که بدون دلیل محو شوبم ، همین که بی دلیل خبر نگیریم ، گرم سلام نکنیم ، و احساس خاص بودن را از آدم ها بگیریم ، آنها را در رابطه مان تنها کرده ایم. به همین راحتی. همینکه توضیح ندهیم و برویم. همینکه آن ها را نگاه نکتیم درست زمانی که احتیاج به دیده شدن ما دارند یعنی تنها کردن آن ها.»

صفحه ۱۷۲ · ۴

Kimia

@kimia_s · ۲ شهریور ۱۴۰۵

«تاریخ پر است از آدم هایی که هیچ نداشتند،اما تصمیم گرفتند ادامه دهند.»

کیمیا

@kimia_trb · ۲۹ مرداد ۱۴۰۵

«در زندگی دردهایی وجود دارد که اگر در مقابلش مقاومت کنیم تبدیل به رنجهایی سنگین و چندساله میشوند. تنها راهی که می تواند از تبدیل شدن دردها به سنگهایی سنگین و آسیب زننده جلوگیری کند پذیرش آنها است. اینکه اجازه دهیم آنها عبور کنند و گیر نکنند به جهان درونی مان برای این کار ما احتیاج به «سکوت» داریم؛ سکوتی طولانی همراه با آگاهی.در دنیایی زندگی میکنیم که همیشه دردهایی از زندگی از آدمها و روابط به ما وارد میشود.ناکامی بخشی از زندگی است. با حقایق زندگی مقابله نکنیم بیاییم اول آنها را ببینیم و بپذیریم و سپس به سراغ تمرین سکوت برویم.»

حسین

@hussein_farahani · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

«در واقع، کتاب می‌گوید که زندگی ما شاید در ظاهر تکه‌تکه، پراکنده و بی‌نظم به نظر برسد (خاطرات پراکنده، احساسات متناقض، زخم‌های مختلف)، اما همین تکه‌ها هستند که در نهایت، آن «کل» یا همان «هویت منسجم» ما را می‌سازند.»

Nima

@nima_hosseini · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«و کل منسجم من درد میکند، دردی از طعم تلخ سم گذشته و سر گیجه ای از ابهام آینده و فانتزی حضور در حال و لوس شدگی تعریف دوست داشتن خود. بماند»

Mahnegar -rahmani

@mahnegar · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«سخت ترین شرایط ، شرایطی است کخ ما انسانها را در معرض از دست دادن قرار می دهد.»

صفحه ۲۱۲