خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب مکبث

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار مکبث

ویلیام شکسپیر/نشرچشمه/6 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب مکبث رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

Fam

@faafaa · ۶ شهریور ۱۴۰۵

«اکنون بر روی نیمی از جهان ، طبیعت مرده‌وار خفته است . و رویا های شریر در پی آزار خواب در پرده آرمیده اند . و تو ای زمین آسوده استوار ، تو نیز مشنو که گام هایم به کدامین سو روان‌اند . مبادا که سنگ هایت ، زبان به یاوه‌درایی بگشایند و این وحشت را که در خور این ساعت است از آن بزدایند .»

A

@amirzamanifard · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«هنوز اینجا بوی خون می‌دهد، تمام عطرهای عربستان هم به این دست کوچک بوی دیگری نخواهد داد»

A

@amirzamanifard · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«- مکبث: این دست‌ها جنایت بزرگی مرتکب شده‌اند. آیا خون آن‌ها پاک خواهند شد؟ آیا الههٔ اقیانوس‌ها می‌تواند خون را از دستان من بشوید؟ نه، این دست‌ها می‌توانند هر اقیانوسی را قرمز کنند. - لیدی مکبث: اکنون دستان من هم به سرخی دستان توست. اما قلب من مانند قلب تو سفید نیست. ترس را رها کن. از دروازهٔ جنوبی صدای کوبیدن در می‌آید. با کمی آب دستان ما پاک خواهد شد. تنها باید از شر افکار خود خلاص شوی و از غرق شدن در آن‌ها جلوگیری کنی.»

A

@amirzamanifard · ۳۰ مرداد ۱۴۰۵

«فردا و فردا و فردا با گام‌های کوتاه و شمرده‌ی روزان پیش می‌خزد تا آخرین بخش‌بخشِ زمانِ نگاشته؛ و دیروزها همه‌سر ابلهان را راه نموده است به‌سوی مرگِ خاک‌آلود. فرومیر، آی، ای شمعک، فرومیر، آی، که نباشد زندگانی هیچ الا سایه‌ای لغزان و بازی‌های بازی‌پیشه‌ای نادان که بازد چند گاهی پر خروش و جوش نقشی اندرین میدان و آنگه هیچ! زندگی افسانه‌ای‌ست کز لب شوریده‌مغزی گفته آید، سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا، لیک بی‌معنا از ترجمه داریوش آشوری»

ممرزا

@mohrez · ۲۱ شهریور ۱۴۰۵

«فردا، و فردا، و فردا، روزها یکی پس از دیگری، با گام‌های کوچک و بی‌معنا، می‌خزند تا واپسین هجای زمان ثبت شود؛ و تمام دیروزهای ما، راه را برای ابلهان به سوی مرگ غبارآلود روشن کرده‌اند. خاموش شو، خاموش شو، ای شمع کوتاه! زندگی چیزی نیست جز سایه‌ای رونده؛ بازیگری بیچاره که ساعتی بر صحنه می‌خروشد و خودنمایی می‌کند و سپس دیگر شنیده نمی‌شود؛ قصه‌ای است که ابلهی آن را می‌گوید، پر از هیاهو و خشم، اما بی‌هیچ معنا.»

امیرمهدی

@amir_mahdi · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

«هنوز یک لکّه‌یِ دیگر... گم شو، لکّه‌ی لعنتی! می‌گویم، گم‌شو! یک، دو، وقتِ کار است. دوزخ چه دودناک است! اُف بر تو، اُف! سرورِ من. سرباز و ترس؟ ما را چه ترسی‌ست از این‌که کسی بداند یا نداند، هنگامی که هیچ‌کس را قدرتِ بازخواست از ما نباشد؟ امّا که گمان می‌کرد که این‌همه خون در تنِ پیرمرد باشد؟ این دست‌ها هرگز پاک نخواهد شد؟ باز بوی خون هست. همه‌یِ عطرهای عربستان بویِ چسبیده به این دستِ کوچک را نخواهد برد. وای! وای! وای!»