اسنیپ فوق العاده♥️
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
بهترررررین
برای منی که سه سری کتاب های هری پاتر رو از نوجونی تموم کرده بودم وقتی متوجه شدم داستان مورد علاقم هنوز بخش خونده نشده داره فوق العاده بود
یه مدت از کتاب خوندن فاصله گرفته بودم و نمیخواستم با کتاب های سنگین شروع کنم برای همین با این رمان که موضوعش برام جالب بود شروع کردم و خوب بود
داستان جالب بود دوست داشتم
بیشتر انگار ثبت تجربیات نویسنده بود و زیسته خودشو نوشته بود ، کتاب به اندازه معروفیتش فوق العاده نبود ولی لازمه هر دختری یه بار بخونش
وقتی دبیرستان بودم خوندمش و بنظرم واقعا قشنگ بود و بارها داستانش رو برای دیگران تعریف کردم
خیلی قشنگه وقتی کتاب رو شروع کردم تمام تصور و تخیلم راجب کتاب خاکستری بود و وقتی به پایانش رسیدم یهو همه چیز برام رنگی شد
سه بار خوندمش🥰
کتاب جالب و قشنگی بود و مبارزه انسان برای بقا رو شرح میداد، رنجی که انسان ها میکشیدن برای زنده بودن وقتی که معنایی واسه زنده بودن نبود میجنگیدن برای زنده بودن.
از اون کتابایی که از خوندنش لذت میبرید.
بهترین مجموعه اشعار سایه هستش
مرثیهای از عشق، فقدان و ویرانی؛ آنگونه که گویی همهچیز در غبار خاطره و مرگی ابدی، جان میگیرد اینجا مرگ خاتمه نیست؛ بلکه صداست، خاطرهست و حضوری پنهان که در همه چیز جاریست پدرو پارامو را نمیتوان در حصار کلمات گنجاند تماشای این اثر، حضور در میانه ی سکوت و ابهام و قدم زدن در سنگینی عجیبی است که تنها با گوش جان درک میشود راستش «پدرو پارامو» از اون کتابهای نیست که بشه قصهاش رو توچند جمله تعریف کرد روایتش مدام شکل عوض میکنه راوی ثابتی نداره و مرز میان واقعیت و خیال انقدر باریکِ که نمیدونی صدای زنده ها رو میشنوی یا زمزمهی مرده ها رو اگه بخوام خیلی کلی بگم داستان پسریه که به وصیت مادرش راهی پیدا کردن پدرش میشه؛ اما این جستوجو اون رو به روستایی میرسونه که بیشتر به شهر ارواح شبیه. از همونجا، زمزمهی ارواح با تار و پود روایت گره میخوره و کم کم آدم رو هم با خودش به دل اون جهان وهمآلود میبره بهنظر من از اون دسته کتابهایی که هر کسی برداشت خودش رو از اون داره؛ انگار کتاب، به اندازهی ذهن و تجربهی هر خواننده، معنای تازهای پیدا میکنه
نوشتن از این رمان کوتاه، با اون همه اتفاق و التهابِ پنهان در دلِ چند صفحه، برام کار سادهای نیست. بیشتر از ۱۰بار برای این کتاب نوشتم و پاک کردم وآخر سر به این نوشته ی کوتاه و گذرا بسنده کردم: رمان "بندها"اثر دومنیکو استارنونه؛ روایت یک جداییه،داستان مردی که همسر و فرزندانش رو ترک میکنه و سال ها بعد، وقتی دوباره به همون زندگی برمیگرده، هیچی تموم نشده و گذشته هنوز همون جاست و هر کدوم از اعضای خانواده به شکلی با اون زندگی میکنن استارنونه تو این کتاب، مرز بین عشق، عادت، خشم و تعهد رو اونقدر در هم میریزه که دیگه نمیتونی به راحتی بگی چه کسی قربانیه و چه کسی مقصر. هر کدوم چیزی رو از دست دادن و هر کدوم به شیوه خودشون زخمی به دیگری زدن. «بندها» بیشتر از اینکه درباره موندن یا رفتن باشه، درباره چیزهاییه که آدم ها بعد از رفتن هم نمیتونن از خودشون جدا کنن. بنظرم بعضی بندها برای نگه داشتن آدم ها ساخته نشدن؛ فقط اونقدر گره خوردن که دیگه نمیدونیم چطور باید بازشون کنیم. پ ن_ جعبهی آلدو را خیلی دوست داشتم؛ جایی برای خاطرات و چیزهایی که فقط خودش میدونست چه ارزشی دارن به نظرم بیشترمون یه جعبه از این جنس داریم، یا دست کم به داشتنش نیاز داریم؛ جایی برای خاطره ها، آدم ها و لحظه هایی که فقط خودمون میدونیم چه ارزشی دارن. چیزهایی که شاید نتونیم بهشون برگردیم، اما میتونیم گوشه ای از وجودمون نگهشون داریم؛ شاید برای اینکه زندگی، با همه ی تلخی و ناگزیریش، کمی قابل تحمل تر بشه
تو طول تجربه کتابخونیم کم کم به این نتیجه رسیدم که یکی از قشنگ ترین اتفاقایی که موقع خوندن میفته اینه که ما تو کتابها دنبال خودمون میگردیم انگار ادبیات ما رو وادار میکنه که داستان خودمون رو دوباره بخونیم؛ با ترسها، رنجها، فقدانها و تجربه هایی که شاید تو شلوغی زندگی کمتر فرصت کنیم بهشون فکر کنیم «تولستوی و مبل بنفش» روایت واقعی و خاطره گونه نینا سنکویچه؛ زنی که بعد از مرگ خواهرش با غم و فقدان بزرگی روبرو میشه و توی این دوران به کتاب ها پناه میبره. نینا تصمیم میگیره طی یک سال، هر روز یک کتاب بخونه اما چیزی که این مسیر رو برای من جذاب کرد این بود که اون دنبال فراموش کردن دردش نیست کتاب ها قرار نیست زخمش رو از بین ببرن بلکه کمکش میکنن با وجود اون زخم ادامه بده، باهاش کنار بیاد و دوباره ارتباطش رو با زندگی پیدا کنه در طول این مسیر، هر کتاب تبدیل میشه به فرصتی برای فکر کردن، دیدن دوباره خودش و پیدا کردن معنایی تازه در تجربه ای که از سر میگذرونه تنها چیزی که برای من کمی از جذابیت روایت کم میکرد اشاره زیاد به عنوان کتابها و اسم نویسنده ها بود که گاهی ریتم داستان رو کند میکرد هرچند همین موضوع هم نشون میداد کتابها چقدر در زندگی نینا حضور پررنگی داشتن در نهایت، تجربه خوندن «تولستوی و مبل بنفش» برای من تجربه ای آرام و دلنشین بود،روایتی از اینکه چطور ادبیات میتونه تو دوره های سخت زندگی کنار آدم بایسته و کمک کنه جور دیگه ای به خودش و زندگی نگاه کنه
من این کتاب رو دوست نداشتم وچندین بار نزدیک بود که تا انتها تمومش نکنم بنظرم بخاطر تبلیغات گسترده ای که از این کتاب شده اونقدرا فوق العاده نیست! من کتاب میخواهم زنده بمانم یا عنوان برای زنده ماندن مت هیگ رو بیشتر دوست داشتم عنوان دقیق رو متاسفانه به دلیل اینکه خیلی از زمان مطالعه امم گذشته به درستی به یاد ندارم
نمیدونم راستش ایده پنج صبح بیدار شدن برای همه کار نمیکنه ولزوما به موفقیت ختم نمیشه گاهی یک ادمی که دوازده ظهر از خواب پا میشه تلاش وپشتکارشو در جهتی خرج میکنه که چندین برابر فردی که از پنج صبح بیدار شده به غایت میرسه!
دیدگاه نگاه کردن به ساید های تاریک شخصیتی واقعا جالبه یه جورایی مارو به این باور میرسونه که همه ما انسانیم نه ربات های مثبت گوی مثبت رفتار
👍👌
قشنگ بود مثل کارای دیگه ی نویسنده
