خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

یه کتاب جالب علمی تخیلی یه اقتباس باحال از فرانکنشتاین که با حال و هوای روسیه استالینی تلفیق شده

دل سگ

کامو‌ در این کتاب میره سراغ همون مفهوم همیشگی عدالت، جایی که میگه کدوم عدالت ارزش اینو داره که به خاطرش جون انسانی گرفته بشه

دادگسترها

بعد از خواندن کتاب، کلمه‌ی «دنج» برایم معنای خاصی پیدا کرد که در انتها به آن می‌پردازم.‌ داستان از خانه‌ی پیرمردی پرنده‌شناس آغاز می‌شود؛ خانه‌ای در خیابان وراژِک که او همراه همسر و نوه‌اش در آن زندگی می‌کند. اما این خانه خیلی زود از یک فضای خانوادگی فراتر می‌رود و تبدیل می‌شود به نقطه‌ای که زندگی آدم‌های مختلف به هم می‌رسد. بیرون از این خانه، جنگ و انقلاب و تغییرات بزرگ سیاسی در حال وقوع است و آرام‌آرام همان اتفاقات وارد زندگی ساکنانش می‌شوند. آسارگین به جای اینکه انقلاب را فقط از زاویه‌ی سیاستمداران و میدان‌های سیاسی روایت کند، آن را از سطح زندگی آدم‌های معمولی نشان می‌دهد؛ اینکه یک تغییر تاریخی چطور می‌تواند روی عشق، خانواده، کار، دوستی و حتی ابتدایی‌ترین شکل‌های زندگی اثر بگذارد. جالب‌تر اینکه روایت همیشه محدود به نگاه انسان‌ها نیست و گاهی از زاویه‌ی یک موش، یک پرستو یا حتی اشیای بی‌جان ادامه پیدا می‌کند. همین انتخاب باعث شده مرز میان تاریخ انسان و جهانی که انسان در آن زندگی می‌کند، برایم جالب‌تر شود. فضاسازی کتاب یکی از چیزهایی بود که بیشتر از انتظارم با آن ارتباط گرفتم. خانه و خیابان فقط محل وقوع اتفاقات نیستند؛ انگار خودشان شاهد تغییر دوره‌اند. یک فضای آشنا و آرام، کم‌کم در اثر اتفاقات بیرون تغییر معنا می‌دهد، بدون اینکه لزوما ظاهرش تغییر کرده باشد. همین تضاد باعث شد عنوان کتاب برایم از یک توصیف ساده به چیزی استعاری تبدیل شود. از قلم آسارگین هم همین نگاه را دوست داشتم؛ تاریخ را به جای اینکه به شکل خطابه و توضیح مستقیم وارد داستان کند، از لابه‌لای جزئیات زندگی بیرون می‌کشد. گاهی یک اتفاق کوچک در زندگی یک شخصیت، بیشتر از یک توضیح طولانی درباره‌ی انقلاب می‌تواند نشان دهد که یک دوره‌ی تاریخی چه بر سر آدم‌ها آورده است. بیشترین تأثیر را اما از این گرفتم که در این رمان، تاریخ فقط چیزی نیست که اتفاق می‌افتد؛ چیزی است که آدم‌ها مجبورند با آن زندگی کنند. آدم‌های این خانه همچنان عاشق می‌شوند، اختلاف پیدا می‌کنند، امیدوار می‌شوند و برای آینده تصمیم می‌گیرند، در حالی که جهانی که بیرون از خانه در حال تغییر است، مدام انتخاب‌هایشان را محدودتر می‌کند. و شاید به همین دلیل است که بعد از تمام شدن کتاب، «دنج» دیگر برایم فقط به معنای آرام و امن نیست؛ نامی است برای خانه‌ای که تلاش می‌کند زندگی عادی خودش را ادامه دهد، درست در زمانی که جهان بیرون دیگر عادی نیست.

واقعا عالی و شاهکارررر. اصلا نمیتونید حدس بزنید داستان از چه قراره و چه اتفاقی میوفته. کتابای آگاتا یکی از یکی بهترن واقعا.

چند وقت پیش شروع کردم به خوندنش و نتونستم اصلا باهاش ارتباط بگیرم...اما میخوام دوباره شروع کنم به خوندنش

صد سال تنهایی

این کتاب رو بسیار دوست داشتم و از نشر آموت و میلکان بهتون پیشنهاد میکنم بخونید.فضاسازی کتاب خیلی خوبه و واقعا مجبورتون میکنه تا آخرش بخونین اگر اهل کتاب های عاشقانه هستین عاشقش میشین

من این کتاب رو دوست نداشتم و واقعا با زجر خوندمش چون نمیتونم کتابی رو نصفه رها کنم شاید بشه گفت تنها نقطه قوتش این بود که تا اخرین صفحه نمیتونی بفهمی چه اتفاقی می افته

من این کتاب رو خیلی دوست داشتم و در عرض یک روز تمومش کردم.فضای کتاب میشه گفت مذهبیه و شاید اگر موضوعات دینی براتون جالب نباشه جذبتون نکنه البته که عاشقانه محور بودنش بیشتره اما به نظر من یکبار هم که شده بخونینش

رویای نیمه شب

مَل: نفرین آمالفی... نمی گم باورش دارم. فقط می گم لابد دلیل وجود این افسانه همینه. وقتی آدم ها نمی تونن یه چیز رو منطقی توضیح بدن پناه می برن به افسانه ها. ماوراءالطبیعه. جادو. ایزد ها.

نفرین آمالفی

فکر اینکه در نبود مامان باید به یک نقطهٔ آبی در آسمان خیره می شدم، خیلی برایم جالب نبود. آن زمان هنوز نمی دانستم وقت هایی که دلم برای آغوش مامان تنگ شود، با چه قلب سنگین و چه اصراری چشمانم را به آن تلسکوپ لعنتی می چسبانم. نمی دانستم قرار است با خشمی در سینه، آن تلسکوپ تبدیل شود به تنها دلخوشی من، به تنها راه تنفسم در روزهای طولانی انتظار. یک نقطه آبی کوچک در آسمان که به آن امید می بستم، خواسته هایم را به آن‌می گفتم، در مورد روزهایم، رؤیاهایم، اشک هایم، ناراحتی هایم، و شماتت هایم صحبت می کردم و حتی به آن دشنام می دادم. یک‌نقطهٔ آبی کوچک در آسمان که به آن نگاه‌می کردم و داد می کشیدم که غیبت مامان زیادی طولانی شده است. می گفتم برایم اهمیتی ندارد که آسمان برای همیشه سیاه باشد یا پرنده ها کلأ ناپدید شوندن. فقط می خواستم مامان در کنارم باشد. یک نقطهٔ آبی کوچک در آسمان که یادآور جملهٔ « به اندازهٔ کل دنیا دوستت دارم» بود، ولی جای صدای مامان را نمی گرفت. جای بوی عطرش را نمی گرفت. جای آرامشی را نمی گرفت که وقتی موهایم را نوازش می کرد، وجودم را فرا می گرفت.

ستاره ساز

The end was saddening, I just wanted them all survive…but the rest of things was absolutely perfect.The writer always have a good taste to describe scary scenes and makes me wonder how this book wrote for children?! And then I think well this is not for ordinary children! The horror fans will like it and don’t scared to the death, they just joy!

استونر از آن کتاب‌هایی است که عمدا به ما چیز بزرگی برای هیجان‌زده شدن نمی‌دهد؛ نه زندگی شخصیتش افسانه‌ای است، نه قرار است قهرمان شود و نه جهان برای او تغییر می‌کند. با این حال، هرچه بیشتر پیش می‌رویم، همین زندگی معمولی وزن پیدا می‌کند. انگار نویسنده می‌خواهد نشان دهد که یک عمر را نمی‌توان فقط با اتفاقات مهمش اندازه گرفت. برای من، جذاب‌ترین بخش کتاب رابطه‌ی استونر با گذر زمان بود. سال‌ها بی‌سروصدا از کنار آدم می‌گذرند و تازه وقتی به عقب نگاه می‌کنیم، می‌بینیم مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک، روابط، علاقه‌ها و حتی شکست‌ها چیزی را ساخته‌اند که دیگر نمی‌توان از نو تجربه‌اش کرد. در این معنا، استونر، درباره‌ی خود زمان است؛ درباره‌ی اینکه زندگی معمولا وقتی در حال رخ دادن است، چندان مهم به نظر نمی‌رسد. شاید به همین دلیل است که کتاب با وجود سادگی‌اش برای من ماندگار شد. قرار نیست با یک زندگی خارق‌العاده مواجه شویم؛ قرار است برای مدتی کوتاه به زندگی یک انسان عادی آن‌قدر نزدیک شویم که معمولی بودن دیگر به معنای بی‌اهمیت بودن نباشد. و این به نظرم، یکی از دشوارترین کارهایی است که یک رمان می‌تواند انجام دهد.

استونر

اگر به ژانر معمایی و راز آلود علاقمند هستید یکی از بهترین رمان هاست . البته فیلمش هم ساخته شده اما خوندن کتابش خیلی جذابتره😊👌

نماد گمشده

چون هیچ توضیحی نداشت، بگذارید من بهتون بگم. این کتاب یک مجموعه‌ داستان کوتاه ایرانی با سه داستان «زیر تیغ» ، «زیباترین غریق‌های جهان» و «تباهی لکهٔ زرد» است. چیزی که به نظرم جالبش می‌کنه، فرم روایت هست. داستان‌ها سر راست نیستنن و راوی، زمان، زاویه دید جابه‌جا میشه.

بی رد خون

تا اواسط کتاب نظرم درموردش یه کتاب خوب و معمولی بود اما وقتی تا انتها خوندم واقعا از ته دل نویسنده رو تحسین کردم. داستان خیلی جالبی داره، من قبلا تا فصل ۴۰ خونده بودم و کنار گذاشته بودمش ولی خب باتوجه به تعریفا یه شانس دیگه بهش دادم و واضعا راضیم… کاملا همه اتفاقات این کتاب درست و حسابی کنار هم چیده شدن و جوری نیست حوصلت سر بره و اذیت بشی و جالب اینه وقتی به صفحات اخر میرسی روندی که طی کردی جالب تر و لذت بخش تر بنظرت میاد… فصلاشم کوتاه کوتاهه و به سرعت نور تمومش میکنید:)) خیلی کنجکاوم بدونم انتخاب اخرش جیمسون یا گریسون!!