مسئله اصلی کتاب را نمیتوان فقط در سیاست جستوجو کرد. بلکه میل انسان به داشتن یک پاسخ نهایی هم مطرح میشود؛ همان لحظهای که پیچیدگی جهان دیگر قابل تحمل نیست و آدم ترجیح میدهد یک توضیح کامل داشته باشد، حتی اگر برای حفظ آن توضیح مجبور شود بخشی از واقعیت را نادیده بگیرد. شاید بسیاری از خطاهای بزرگ فکری از جایی آغاز میشوند که نظریه دیگر برای فهمیدن جهان به کار نمیرود و جهان باید خودش را با نظریه هماهنگ کند. کولاکوفسکی از این منظر با یک وسوسهی قدیمی ذهن انسان درگیر است: تبدیل تاریخ به داستانی که پایانش از ابتدا معلوم باشد. وقتی گذشته چنین خوانده شود، شکستها دیگر شکست نیستند، قربانیان در خدمت ضرورت تاریخی قرار میگیرند و اتفاقاتی که میتوانستند مسیر دیگری پیدا کنند، بعد از وقوعشان اجتنابناپذیر جلوه میکنند. همین نگاه، ارزش مفهوم «مسئولیت» را برایمان برجستهتر میکند. اگر همهچیز محصول نیروهای تاریخی، طبقاتی یا اقتصادی تلقی شود، جای فرد در میان این ضرورتها کجاست؟ توضیح دادن رفتار انسان با شرایطش ضروری است، اما توضیح هرگز نباید به حذف مسئولیت تبدیل شود. آدمی درون تاریخ زندگی میکند، اما همین آدم است که تصمیم میگیرد که موافق باشد یا مخالف. یکی از موضوعات تجربهی قرن بیستم، عادی شدن تدریجی اموری است که در ابتدا غیرقابلقبول به نظر میرسند. هیچ جامعهای یکباره به جایی نمیرسد که دروغ و خشونت را طبیعی بداند؛ چرا که زبان تغییر میکند و انسان کمکم برای چیزی که زمانی از آن شرم داشت، واژهای قابلقبول پیدا میکند. کولاکوفسکی از همین زاویه اهمیت دارد که حاضر نیست میان زیبایی آرمان و کارنامهی تاریخیِ پیروان آن یکی را به نفع دیگری قربانی کند. عدالت و برابری ارزشهایی واقعیاند؛ اما هیچ ارزش اخلاقیای چنان مقدس نیست که بتوان به نام آن انسان مشخصی را نادیده گرفت. آرمانی که برای تحقق خودش به بیارزش شدن انسانهای واقعی احتیاج پیدا کند، در بنیادیترین معنای اخلاقی دچار بحران شده است. این مسئله فقط متعلق به ایدئولوژیهای بزرگ نیست. در زندگی عادی هم گاهی یک عقیده آنقدر برایمان مهم میشود که اطلاعات ناسازگار را حذف میکنیم تا تصویر قبلیمان دستنخورده باقی بماند. انسان گاهی ابتدا واقعیت را برای حفظ تصویری که از خودش ساخته، سانسور میکند. چون سازوکار ذهنی میتواند بسیار آشناتر از چیزی باشد که در تاریخ سیاسی تصور میکنیم. از طرف دیگر، تجربهی شوروی یک نکتهی مهم دربارهی نهادها به ما یادآوری میکند: هیچ ساختاری را نمیتوان فقط بر اساس نیت کسانی که آن را ایجاد کردهاند ارزیابی کرد. باید دید قدرت درون آن چگونه توزیع میشود، و چه سازوکاری امکان تصحیح خطا را دارد. نظامی که برای خطای رهبر یا حزب هیچ راه برگشتی باقی نمیگذارد، حتی با بهترین شعارها نیز بهشدت آسیبپذیر است. نقد کولاکوفسکی البته خودش نباید به یک قطعیت تازه تبدیل شود. او در فاصله گرفتن از مارکسیسم ارتدوکس به یکی از جدیترین منتقدان آن بدل شد، اما ارزش کارش دقیقا زمانی بیشتر است که آن را به معنای رد تمام سنت چپ نخوانیم. نقد یک ایدئولوژی زمانی جدی است که بتواند میان عناصر فکری آن تفکیک ایجاد کند؛ نمیتوان نقد استالینیسم را بدون واسطه به نفی عدالت اجتماعی رساند. عمیقترین مسئلهی کتاب هم شاید همین توانایی تفکیک کردن باشد. میتوان هم از برابری دفاع کرد و هم با دولت مطلقه مخالف بود؛ چون هیچ نظریهای آنقدر بزرگ نیست که انسانهای واقعی را در حاشیه قرار دهد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
با ذوق خوندم وتمومش کردم اما واقعا غم انگیز بود و شخصیت زن داستان زری میشد گاهی باهاش ارتباط گرفت وحس هاشو درک کردن دقیقا خیلی از ترس هاش ومشکلاتش درگیری های زن امروزی هم بود وواقعا تلخ بود 💔🥺
جزو اولین کتب روانشناسی بود که خوندم و دوسش داشتم
یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم و باعث تغییراتی خوبی در زندگیم شد.
رده سنی این کتاب برای بزرگسالان هستش و خیلی پیچیده یا خسته کننده نیستش بیشتر برای کسایی مناسبه که تازه کتابخون شدن .
کتاب مناسب کودکان خوبی هستش .
بسیار زیاد لذت بردم از خوندن این نمایشنامه؛ توصیف ماهرانهی گذار از دیکتاتوری به دموکراسی و رویارویی با یکی از بزرگترین دغدغههای چنین گذاری، یعنی انتخاب بخشش و یا انتقام! نویسنده تونسته فقط با سه کاراکتر احساسات، غرایز، انگیزه، امیال و رفتار بشر رو در صورت در دست داشتن قدرت به نمایش بزاره و با پایانی که برای کتاب در نظر گرفته آینهای در برابر خوانندگان کتاب قرار داده تا با نگاه به اون نقاط مشترکشون با سه کاراکتر رو پیدا کنن و بسنجن. واما واقعا اگر نبخشیم چطور به دموکراسی برسیم و اگر ببخشیم با دیکتاتورهای کوچکی که در جریان این همه درد درونمون به وجود اومده چه کنیم؟! :)))
ابتدا میفهمیم ایوان مرده است و بعد زندگیاش را میبینیم. به نظرم تولستوی از همان ابتدا به ما میگوید: مرگ پایان داستان نیست؛ مرگ وسیلهای است برای دیدن حقیقت زندگی. مرگ او برای دیگران یک اتفاق اجتماعی است، اما برای خودش تبدیل میشود به بحران وجودی؛ چون مرگ چیزی نیست که بتوانی مثل یک مشکل اداری حلش کنی. ایوان برای اولین بار با چیزی مواجه میشود که کنترلش در اختیار او نیست و همین اتفاق، تمام ساختار زندگیاش را فرو میریزد. به نظرم اینکه چرا اطرافیانش اینقدر سردند، خیلی مهم است. همسر و اطرافیان ایوان لزوماً هیولا نیستند، آنها هم در همان جهانی زندگی میکنند که ایوان ساخته بود؛ جهانی که در آن آدمها باید نقش اجتماعی خودشان را حفظ کنند. برای همین، مرگ ایوان برایشان ناراحتکننده است، اما نمیتوانند واقعاً وارد رنج او شوند. تقریباً تمام آدمهای طبقه اجتماعی ایوان سعی میکنند مرگ را انکار کنند، و گراسیم هم برای همین مهم است چون مرگ را انکار نمیکند. او میفهمد ایوان در حال مردن است و از این حقیقت نمیترسد. به همین دلیل میتواند کنار او بنشیند، پایش را نگه دارد، به دردش احترام بگذارد و با او صادق باشد. گراسیم شاید تحصیلات و جایگاه ایوان را نداشته باشد، اما چیزی دارد که ایوان در تمام زندگی نداشته: ارتباط واقعی با واقعیت. او میداند انسان میمیرد و چون از این حقیقت فرار نمیکند، میتواند واقعاً مهربان باشد. درمورد درد، ایوان در اوج درد در واقع فقط نمیپرسد: «چرا من درد میکشم؟» سؤال عمیقترش این است: «این همه درد قرار است به چه چیزی منجر شود؟ قرار است چیزی را بفهمم؟ جبران کنم؟ به جایی برسم؟» و پاسخ: «برای هیچ.» این «هیچ» به نظرم یکی از بیرحمانهترین پاسخهای کتاب است؛ چون ایوان دنبال یک علت برای رنجش نیست، دنبال معناست و تولستوی برای مدتی هیچ معنایی به او نمیدهد. اما به نظرم یک نکته خیلی مهم هست: «برای هیچ» لزوماً به معنای «رنج تو بیارزش بود» نیست. یعنی قرار نیست رنج تو یک معامله باشد؛ قرار نیست به خاطر این همه درد، جهان به تو توضیحی بدهکار باشد. ایوان تمام زندگیاش را بر اساس نوعی منطق معاملهای گذرانده بود: اگر درست رفتار کنم، زندگی درست پیش میرود؛ اگر موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشم، خوشبخت میشوم؛ اگر همهچیز «همانطور که باید» باشد، اتفاق بدی برای من نمیافتد. اما بیماری تمام این معادله را خراب میکند. پس این درد برای چه بود؟ و شاید تلخی پاسخ این باشد: برای هیچ. نه به این معنا که زندگی هیچ است؛ بلکه به این معنا که جهان تضمین نکرده هر رنجی توضیح داشته باشد. اما درست همینجا، داستان از «بیمعنایی» به سمت «معنا» حرکت میکند. اگر رنج لزوماً معنایی از پیش تعیینشده ندارد، شاید معنای زندگی در نحوه مواجهه ما با آن شکل بگیرد...
این کتاب، اولین کتابی بود که با پول خودم خریده بودم، اون موقع فقط برای عکس BTS خریدمش ولی اعتراف میکنم باعث شد برای من دری باز بشه به سمت جدی کتاب خوندن! دری که بهم نشون داد من عقب نیستم از بقیه، من هم میتونم برای خودم یک آینده تصور کنم و هدف تایین کنم؛ برای من ارزش زیادی داشت.
خیلی برای من آموزنده بود و دوسش داشتم.
من دوسش داشتم و واقعا ناراحتم کرد. همیشه سعی میکردم برای دوستام بهترینمو بزارم، و همیشه طرد شدم چون انقدر بودم که دیگه نبودنم براشون مهم نبود...
علاوه بر تمام نتایج اخلاقی، ذهنمو درگیر این کرد که چقدر داریم به عواطف بچه ها کم توجهی میکنیم:) انقدر زندگی هامون سخت و پر دردسر شده که دیگه حوصله نداریم...
من نسبت به کتاب خدمتکار اینو به شخصه خیلی دوست نداشتم بنظرم کتاب خدمتکار خیلی جذابتر بود
خدمتکار جزو کتاب های مورد علاقه ام از فریداست و به شخصه خیلییی دوستش داشتم و از خط به خطش لذت بردم کاملا حس میکردم دارم یه فیلم روانشناختی - هیجانی میدیدم و واقعا دوستش داشتم
از اونجایی که تقریبا اکثر کتاب های فریدارو خوندم و به شخصه عاشق کتاباشم ولی به شخصه این کتاب رو برخلاف نظر خیلی ها دوستش نداشتم بنظرم خیلی کتاب های قشنگتری داره
بنظرم فریدا قطعا کتاب های خیلی قوی تری داره و به شخصه این کتابش رو دوست نداشتم و بنظرم وقایع کاملا قابل پیش بینی بود.
با وجود اینکه کتاب قویی هستش و توییست پایانی خوبی داره ولی جزو کتاب های مورد علاقه ام از فریدا نیستش. اما در کل خیلی کتاب قشنگیه
دوستش داشتم... تمام مدت حس میکردم دارم یه فیلم نگاه میکنم کمی قابل پیش بینی بود ولی در کل قشنگ بود
به جرات میگم یکی از بهترین کتابهای جنایی بود که خوندم هنوزم به آخر کتاب فکر میکنم مور مورم میشه...🤯😵💫
رمان قلعه مالویل یکی از قشنگ ترین آثار آخرالزمانی است که به جای روایت یک فاجعه ی هسته ای، درباره ی ماهیت انسان، قدرت، اخلاق، تمدن، امید، دین، غریزه بقا و... نوشته شده. نشان میدهد که مفاهیم درست و غلط در شرایط عادی یه شکل دارند ولی در بحران و جنگ و قحطی تعاریف اخلاقی تغییر میکنند. شخصیت پردازی داستان و واقع گرایی آن در ترسیم فروپاشی جامعه جزء نقاط قوت این کتاب است. شخصیت اصلی امانوئل، رهبری عمل گرا و اخلاق مدار است. شخصیت های دیگر داستان هر یک نماینده دیدگاهی درباره قدرت، مذهب، خشونت و همکاری هستند. مرل نشان میدهد تمدن بیش از آنکه به فناوری وابسته باشد، به همکاری، مسئولیت پذیری و اعتماد میان انسان ها وابسته است. این داستان نکات خیلی خوب زیادی داره که من فقط چندتا از آنها را مطرح کردم ولی این داستان نقاط ضعفی هم داره مثلا ابتدای کتاب کمی کند پیش میره و ممکن هست برای بعضی ها خسته کننده باشه ولی باید اجازه بدید داستان کمی جلوتر بره. همچنین برخی از شخصیت های زن در داستان نسبت به شخصیت های مرد عمق و استقلال کمتری دارند و نقش آنها در پیش بردا داستان است. من کتاب صوتی این داستان رو گوش دادم با صدای آقای مهدی صفری. در کل جزء قشنگ ترین کتاب هایی که خوندم. پیشنهاد میکنم حتما یک بار بخونید.
