اگر از من بپرسید می گویم عشق رضایتمندی از نقص است.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
کسی که با نقص به تفاهم نرسد، ممکن است رنج زیادی ببرد.
برای آدم هایی مثل ما که با خیال های خودشان زخمی شدهاند، دوستان قدیمی بهترین دوا هستند.
مشتری یقه آخوندی، موقع بیرون رفتن، یکهو برمیگردد و میگوید: ای سقف آشپزخانه چرا اینقدر کوتاه است؟ "فرازنده" کم نمیآورد و هیکل تپلش را میکشاند سمت حاجآقا و پنهانی میگوید: این آشپزخانههای اوپن مال فرهنگ من و شما نیست حاجآقا. فشار آرشیتکتهاست دیگر. حالا هرچه این سقف بلندتر باشد، دلبازتر میشود و نگاه مهمان نامحرم را بیشتر جذب میکند. من خواستم خداپیغمبریتر باشد، سقف را کوتاه گرفتم -خدا عوضتان بدهد
عشق به گونه ای شگفت انگیز کمبود خاطرات طولانی را جبران می کند. هرگونه احساس دیگری نیاز به خاطرات گذشته دارد؛ اما عشق با سحر و جادو گذشته ای به وجود می آورد که ما را احاطه می کند. به عبارت دیگر کاری می کند احساس کنیم با فردی که همین اندکی پیش برایمان پاک بیگانه بود، سال ها زیسته ایم.
انسان ها از بی تفاوتی رنجیده خاطر میشوند؛ آن را بدخواهی یا تفرعن می پندارند؛ سخت باور می کنند که معاشرت با آن ها کسالت بار است.
یکی از قشنگ ترین کتابایی که خوندم داستان جوری نوشته شده که نمیتونی کتاب رو بزاری کنار
دوست داشتن زمانی که دیگر دوستتان ندارند بدبختی بزرگی است؛ اما از آن بدتر این است که وقتی شما دیگر احساس عشقی نمی کنید با عشقی شورانگیز دوستتان داشته باشند.
طوری حرف می زنی که انگار وجود شر و ظلمت را منکری. حالا مرحتما فکرش را بکن: اگر شر در کار نمی بود، کار خیر شما چه فایده ای می داشت؟ و بدون سایه و ظلمت، دنیا چه شکلی پیدا می کرد؟ مردم و چیز ها سایه دارند. مثلا این سایه ی شمشیر من است. موجودات زنده و درخت ها هم سایه دارند... آیا می خواهید زمین را از همه درخت ها و از همه موجودات پاک کنی تا آرزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد؟ خیلی احمقی
آیا در زندگی شکست خوردهاید؟ لااقل در مرگتان موفق باشید.
«وقتی چیزهای بزرگ از کنترل خارج می شن، فقط رو چیزی تمرکز کن که همون احظه دوسش داری»
بزرگ شدن و پخته شدن، یعنی دست کشیدن از توهمِ بینهایت بودنِ امکانات. ما باید بتوانیم عزادارِ آدمهایی باشیم که هرگز نشدیم، تا بتوانیم بالاخره با همین کسی که هستیم آشتی کنیم.
.... گفت:یه بار از من پرسیدی اتاق 101 چجور جاییه. من هم بهت گفتم که خودت جوابش رو می دونی. همه می دونن. چیزی توی اتاق 101 هست که از هر چیز دیگه ای توی دنیا وحشتناک تره.
نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز بسته به این است که کدام کِی سر راه انسان قرار بگیرند.
اتفاق پیشبینینشده وجود ندارد.
Heads , I kiss you . Tails , you kiss me And either way , it means something
یک دوست قدیمی مثل خانه ای دلباز و راحت است که می توانی در آن مطابق میلت بیتوته کنی.
تکیه کلام خولین همین بود. همیشه می گفت تا وقتی یک نفر هست که ما را به خاطر می آره، ما وجود داریم و به زندگی ادامه می دیم.
لونتال با خود گفت پس لابد این همه آداب و اخلاقیات صرفا واکنش آدمیزاد است به سرشت خویش. اگر به همان سادگی که نفس می کشیم، عشق می ورزیدیم، دیگری نیازی بود به ما دستور بدهند عشق بورز؟ قطعا نه! البته معنیش این نیست که دیگر هیچ کس از عشق بهره ای نداشت. بلکه لازم بودهربار موتور عشقمان خاموش می شد، کسی ما را هل دهد.
برای رژیمهای توتالیتر کار سختی نیست که مردم را نادان نگه دارند. وقتی بهخاطر ضرورتها از آزادیات دست میکشی، یا بهخاطر انضباط حزبی، برای تطبیقدادن خودت با رژیم، برای عظمت و شکوه میهن یا هر گزینۀ دیگری که به انجام دادن آن مجاب شدهای، دیگر از تلاش برای مطالبه حقیقت صرف نظر کنی، آرامآرام، قطرهقطره، زندگیات مثل زمانی که رگ دستت را زده باشی، میچکد و هرز میرود؛ و تو خودت را از پا درمیآوری.
