خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

واقعا عالی بود داستان آروم پیش می‌رفت ولی خیلی خوب بود🩵

طاعون

جالب بود داستانش برام کند نبود یکی از بهترین اثر های کامو بود😁

بیگانه

خیلی چیزی نمیشه گفت کوتاه بود ولی خیلی اثرش خیلی توی ذهن میمونه و اتفاقای های ناگهانیش هم جالب بود🧡😁

شب های روشن

یکی از چیزهایی که در تاریخ سیاسی برایم همیشه قابل تأمل بوده، لحظه‌ای‌ست که منطق اقتصادی از مرزهای معمول خود عبور می‌کند و دیگر صرفا به دنبال تولید و ثروت نیست؛ سرمایه به انباشت بیشتر نیاز پیدا می‌کند و برای ادامه‌ی حرکت خود به قلمروهای تازه، نیروی کار ارزان، مواد خام و بازارهای جدید احتیاج دارد. آرنت دقیقا از همین نقطه، امپریالیسم را به مسئله‌ای فراتر از استعمار چند سرزمین تبدیل می‌کند. در تحلیل او، بورژوازی در ابتدا قدرت سیاسی را برای حفظ منافع اقتصادی خود ضروری نمی‌دید، اما با گسترش سرمایه‌داری، منافع اقتصادی به نیرویی تبدیل شد که بدون پشتوانه‌ی سیاسی و توسعه‌ی قدرت نمی‌توانست به حرکت خود ادامه دهد. اینجا اقتصاد آرام‌آرام سیاست را به دنبال خودش می‌کشاند. یکی از نکات دقیق کتاب، توضیح نقش «انباشت بی‌پایان سرمایه» است؛ سرمایه‌ای که دیگر نقطه‌ی پایانی برای رشد خود نمی‌شناسد، ناچار است دائما به دنبال امکان‌های تازه برای سرمایه‌گذاری و گسترش باشد. همین منطق، مرز جغرافیایی را به مانعی موقت تبدیل می‌کند. آرنت در ادامه سراغ آفریقا می‌رود و نشان می‌دهد که امپریالیسم فقط انتقال سرمایه به سرزمین‌های دیگر نبود؛ در آنجا نوعی سیاست جدید نیز شکل گرفت که خشونت، نژادپرستی و اداره‌ی جمعیت‌های بیگانه را به یکدیگر پیوند می‌داد. «نژاد» در این دستگاه دیگر صرفا یک باور متعصبانه نبود و به ابزاری برای توجیه سلطه تبدیل شد. این بخش برای من اهمیت ویژه‌ای دارد، چون نشان می‌دهد چگونه یک تصور درباره‌ی برتری انسان‌ها می‌تواند از سطح تعصب اجتماعی عبور کند و وارد ساختار سیاسی شود. وقتی انسان‌ها بر اساس هویت جمعی‌شان ارزش‌گذاری شوند، فرد دیگر با ویژگی‌های شخصی خودش دیده نمی‌شود؛ عضوی از یک «نوع» تلقی می‌شود که از پیش درباره‌اش داوری شده است. آرنت هم‌زمان به مسئله‌ی اوباش هم می‌پردازد؛ گروه‌هایی که در شرایط بحران اجتماعی و فروپاشی اعتماد عمومی، آمادگی بیشتری برای پیوستن به سیاست‌های تهاجمی و ماجراجویانه پیدا می‌کنند. اینجا امپریالیسم، با نوعی سیاست توده‌ای و احساس سرخوردگی اجتماعی نیز پیوند می‌خورد. ملی‌گرایی نیز در این میان سرنوشت متفاوتی پیدا می‌کند. دولت ـ ملت بر اساس ایده‌ی تعلق سیاسی و حقوق شهروندی ساخته شده بود، اما امپریالیسم این مرز را دگرگون کرد و مسئله‌ی ملت را به مسئله‌ی گسترش قدرت در بیرون از مرزها پیوند زد. از اینجا فاصله‌ی میان شهروند، تبعه و انسانِ بی‌حق بیشتر می‌شود. بحث آرنت درباره‌ی بی‌وطنی از همین جهت تکان‌دهنده است که؛ انسانی که دیگر در چارچوب هیچ دولت مشخصی صاحب حقوق سیاسی نیست، عملا با مشکلی مواجه می‌شود که صرفا فقدان یک گذرنامه نیست. او نشان می‌دهد که حقوق بشر، وقتی از یک جامعه‌ی سیاسی واقعی جدا شود، می‌تواند در عمل بسیار شکننده‌تر از چیزی باشد که تصور می‌کنیم. این مسئله بعدها در قرن بیستم به یکی از تاریک‌ترین بحران‌های انسانی تبدیل شد. آرنت در نهایت مسیر بحث را به توتالیتاریسم نزدیک می‌کند و نشان می‌دهد که امپریالیسم را نمی‌توان صرفا مرحله‌ای از سیاست خارجی دولت‌های اروپایی دانست. تجربه‌ی سلطه، نژادپرستی، بی‌وطنی، فروپاشی ساختارهای سیاسی و توده‌ای شدن جامعه، مجموعه‌ای از عناصر را ایجاد کردند که بعدها در شکل‌گیری سیاست توتالیتاریستی اهمیت پیدا کردند. آرنت نشان می‌دهد تاریخ سیاسی زمانی قابل فهم‌تر می‌شود که پدیده‌ها را درون یک زنجیره‌ی تاریخی ببینیم، نه به عنوان اتفاقاتی مستقل.

امپریالیسم

چیزی که من رو جذب این کتاب کرد، روون بودن داستان و واقعی بودن احساسات شخصیت‌ها بود. موقع خوندنش حس نمی‌کردم دارم فقط یه داستان می‌خونم؛ انگار داشتم زندگی یه عده آدم رو از نزدیک تماشا می‌کردم. خیلی دوست داشتم که با وجود همه سختی‌ها و اتفاق‌هایی که براشون می‌افتاد، کنار هم می‌موندن و هر بار یکی اون یکی رو از غرق شدن توی غم و ناامیدی بیرون می‌کشید. این همراهی و مراقبتشون از هم واقعاً قشنگ بود. با این حال یه غم آروم هم همیشه لابه‌لای صفحات حضور داشت؛ نه اون‌قدر زیاد که خسته‌کننده بشه، نه اون‌قدر کم که حسش نکنی. غمی که انگار جزئی از زندگی شخصیت‌ها شده بود و باعث می‌شد لحظه‌های امیدوارکننده و خوشحال کتاب بیشتر به دل بشینن. این کتاب برای من بیشتر از اینکه درباره عشق باشه، درباره همراهی، امید و دوام آوردن کنار آدم‌های مهم زندگی بود.

رمانی جنایی که به نظرم به تعاریفی که ازش میشد اونی نبود که همه میگفتن قشنگه جذابه و.... بزای من اینطور نبود

سنگ کاغذ قیچی

کتابی که چهل روز اتمامش طول کشید و اونم به خاطر ترجمه بد و نشر غیر معتبرش بود.اما دوسش داشتم به نظرم یکی از شاهکارهای داستایفسکیه

اشتباهم این بود که از یه نشر غیر معتبر و با یه ترجمه بد خوندم و به عنوان اولین اثری که از داستایفسکی خوندم باید از یه کتاب دیگه ش شروع میکردم ولی کتاب جذابیه

ابله