یاد جمله مادرم افتادم《بنی آدم بنی عادت 》
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
انسان وابسته آداب و رسوم و شکل های خاص فرهنگ و تمدنی است که او را ساخته است. هر جا برود زبان مادریش را همراه می برد.
- چه اتفاقی داره میافته؟! + یه چیزی که تو ازش سر در نمیاری. اسمش محبته.
انداختن شعله اى در انبار باروت آسان تر از اين است كه اجازه دهيد سايه كم رنگی از افكار جنون آميز دزدانه به ذهن تان بلغزد. و من اين را مى دانستم، خوب مى دانستم. اما كدام مرد دليرى است كه تصور خطر او را رمانده باشد؟
در دنیا آن قدر پول وجود نداشت که به همه برسد. هیچ وقت هم وجود نداشته.
همه چیز از سوالی شروع میشود که آلیوشا کارامازوف باید به آن پاسخ دهد: اگر برای بنا نهادن سعادت بشریت، تنها کافی باشد یک کودک شکنجه شود، آیا میپذیری بنای این نیکبختی را بر اشکهای او استوار کنی؟
تصور من از اوقات خوب همین بود. آسودن زیر نور چراغ ها وقتی که چند قدم آن طرف تر قبرم با خمیازه ای دهانش را برایم باز کرده.
محله ی خوبی بود. تعریف محله ی خوب: جایی که وسعت نمی رسد در آن زندگی کنی.
- خیلی وحشتناکه. ما نمیخوایم روی زمین شما سکونت کنیم. + چی وحشتناکه جینی؟! - زمین ، دود ، جنایت ، هوای مسموم ، آب مسموم ، غذای مسموم ، نفرت ، نومیدی. همه چیز. تنها چیز زیبای زمین حیواناتشن که اون ها هم دارن قتل عام میشن. همه شون به زودی نابود میشن، به جز موش های دست آموز و اسب های مسابقه. خیلی ناراحت کنندست، تعجب نداره که تو این قدر مشروب میخوری. + آره جینی. سلاح های اتمی رو هم فراموش نکن. هم احتمال داره دو روزه از بین بریم ، هم احتمال داره که هزاران سال دیگه زندگی کنیم. نمیدونیم کدومشون قراره اتفاق بیافته. برای همین هم برای مردم خیلی سخت شده که چیزی براشون مهم باشه.
و شاید غمانگیزترین قسمت زندگی این باشد که آدم یک روز بفهمد تمام عمرش را صرف به دست آوردن محبتی کرده که از اول قرار نبوده نصیبش شود
مرگ همیشه یهویی نیست؛ یه وقتا از جایی شروع میشه که صدای آدم شنیده نمیشه، استعدادش تحقیر میشه یا تنهاییاش جدی گرفته نمیشه
یک جور خل. هیچ راهی نبود که آدم بتواند از این جور آدم ها دوری کند. بیشتر آدم های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.
همه چیز برایش خیلی کوچک بود. لباسش، دنیا، ذهنش.
فقط تو هستی که هرگز نمیتوانی از خود جز یک تصویر چیزی دگر ببینی. تو هرگز چشمانت را نمیبینی مگر وقتی که آن نگاه بی فروغت در آینه یا روی شیشه افتد (دوست دارم چشمانم را وقتی به تو مینگرند ببینم) خاصه که از نظر کالبدت محکوم به آنی که فقط تصویری از آن ببینی.
زمانی فرا میرسد که هرچه کردهای، هرچه نوشتهای، همه کارها و اعمالت کمی به نظرت تکراری میرسد. انگار محکوم به آن هستی که تا ابد آنها را تکرار کنی... بعد ناگهان جلوی چشمت آیندهای که برایت باقی مانده آشکار میشود، زمانی که برای نوشتن و کارکردن فرصت داری، چیزهایی که به نظرت تازه میرسد... کسی که آینده را فاقد هرچیز تازه ببیند کاملا خود را در زندان احساس می کند. تعریف زندان همین است. مگر نیست؟
اهریمنان در آیین یهود با نام های متفاوتی خطاب میشوند: یک بار تحت عنوان "اشباح"، بار دیگر "آفت" و گاه "ویرانگر و نابود کننده" وصف میشوند. تمام اهریمنان را میتوان ذیل اسم جمع "شِدیم" از مفرد "شِد" ماخوذ از ریشه آرامی "شیدا" به معنی اهریمنان طبقه بندی کرد.
حتی اگر جانم برایت ارزشی دارد، بیا و آنرا بگیر
و توفان ک فرونشست یادت نمی آید چی ب سرت امد و چطور زنده مانده ای.درحقیقت حتی مطمئن نخواهی شد ک توفان واقعا ب سر رسیده اما یک چیز مشخص است.از توفان ک در امدی دیگر همان ادم نخواهی بود ک به توفان پا نهاده بودی.معنی توفان همین است..
يک بشقاب سيب، آتش شومينه ويک كتاب خوب براى خواندن جایگزین خوبى براى بهشت است.
هیچ چیز زندگی ام را نمی توانم تغییر دهم. مرگ از قلبم گریخت و در آن لحظه که دیگر مرگی درونم نبود ، مردم.
