خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

«دکتر جکیل و آقای هاید» با وجود حجم کمش، ایده‌ای دارد که خیلی بزرگ‌تر از داستان خودش است: اینکه چقدر از تاریکی‌های درونمان را واقعاً می‌شناسیم؟ چیزی که برای من جذاب بود این است که استیونسون شر را صرفاً به شکل یک هیولای بیرونی نشان نمی‌دهد، بلکه آن را به بخشی از خود انسان گره می‌زند. شخصیت‌پردازی جکیل هم به همین دلیل برایم مهم‌تر از خود معما بود؛ چون مسئله فقط شناختن هاید نیست، بلکه فهمیدن رابطه او با جکیل است. فضای مه‌آلود و تاریک لندن هم کاملاً با مضمون داستان هماهنگ است و حس رازآلودگی را از همان ابتدا تقویت می‌کند. روایت اطلاعات را قطره‌قطره در اختیار خواننده می‌گذارد و همین باعث می‌شود کنجکاوی جای پاسخ‌های مستقیم را بگیرد. البته با نگاه امروزی، بعضی بخش‌های داستان و شخصیت‌پردازی ممکن است ساده به نظر برسند، اما باید در نظر گرفت که این اثر متعلق به قرن نوزدهم است و تأثیر آن بیشتر در ایده و ساختار آن دیده می‌شود. چیزی که بعد از خواندن کتاب بیشتر در ذهنم ماند، این سؤال بود که آیا انسان واقعاً دو شخصیت متفاوت دارد یا فقط بخش‌هایی از خودش را از دیگران پنهان می‌کند. به نظرم ارزش اصلی کتاب در همین سؤال است؛ چون بعد از تمام شدن داستان، هاید فقط یک شخصیت باقی نمی‌ماند و تبدیل به استعاره‌ای از بخشی از وجود انسان می‌شود که ترجیح می‌دهیم کسی آن را نبیند. امتیاز من: ۴.۵ از ۵

«بازی‌های میراث» برای من بیشتر از اینکه یک رمان معمایی پیچیده باشد، یک بازی سرگرم‌کننده با ذهن خواننده است. ایده اصلی کتاب از همان ابتدا کنجکاوی ایجاد می‌کند و نویسنده خیلی خوب می‌داند چطور اطلاعات را قطره‌قطره در اختیارمان بگذارد. معماها و سرنخ‌ها باعث می‌شوند مدام حدس بزنیم و چند صفحه بعد، مجبور شویم حدس قبلی‌مان را کنار بگذاریم. یکی از نقاط قوت کتاب، شخصیت‌های خانواده هاثورن است؛ هرکدام ویژگی و رفتار خاص خودشان را دارند و همین باعث می‌شود نتوانیم به‌سادگی از کنارشان عبور کنیم. آوری هم به‌عنوان شخصیت اصلی، بیشتر از آنکه یک قهرمان شکست‌ناپذیر باشد، دختری است که باید یاد بگیرد در بازی‌ای که قوانینش را نمی‌داند دوام بیاورد. البته بعضی از اتفاقات و پیچش‌ها کمی بیش از حد حساب‌شده به نظر می‌رسند و گاهی حس می‌کنیم نویسنده بیشتر به غافلگیری فکر کرده تا منطق کامل ماجرا. با این حال، ریتم تند و فصل‌های کوتاه اجازه نمی‌دهند این ایراد چندان به تجربه خواندن آسیب بزند. برای من جذاب‌ترین بخش کتاب همین حس بازی‌کردن با نویسنده بود؛ اینکه هر بار فکر می‌کنی معما را فهمیده‌ای، یک قطعه دیگر از پازل ظاهر می‌شود. «بازی‌های میراث» شاید از نظر عمق شخصیت‌پردازی بی‌نقص نباشد، اما در ایجاد کنجکاوی و وادار کردن خواننده به ورق زدن، عملکرد بسیار خوبی دارد. امتیاز من: ۴ از ۵

«میراث هاثورن» برای من همان بازی جلد اول است، اما با صفحه‌ای بزرگ‌تر و قوانین پیچیده‌تر. نویسنده در این جلد همچنان با سرنخ‌ها، معماها و اطلاعات ناقص بازی می‌کند و تقریباً همیشه چیزی برای حدس زدن وجود دارد. یکی از نقاط قوت کتاب این است که بسیاری از اتفاقات صرفاً تکرار جلد اول نیستند و سرنخ‌های تازه، گذشته خانواده هاثورن را پیچیده‌تر می‌کنند. شخصیت‌ها هم در این جلد بیشتر فرصت پیدا می‌کنند تا روابط و تضادهایشان را نشان دهند، مخصوصاً آوری که باید با جایگاه جدیدش و رازهایی که درباره گذشته‌اش شکل گرفته‌اند کنار بیاید. در مقابل، همین زیاد شدن رازها و شخصیت‌ها گاهی روایت را شلوغ می‌کند و بعضی پیچش‌ها بیشتر برای شوکه کردن خواننده طراحی شده‌اند تا اینکه کاملاً طبیعی به نظر برسند. مثل جلد اول، مثلث عاطفی هم بخشی از توجه داستان را به خودش می‌گیرد و برای من همیشه به اندازه معماها جذاب نبود. با این حال، ریتم سریع و پایان‌های وسوسه‌کننده فصل‌ها باعث می‌شود کتاب را خیلی راحت کنار نگذاریم. چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم این بود که کتاب نشان می‌دهد بازی هاثورن‌ها هنوز تمام نشده و هر جوابی می‌تواند سؤال تازه‌ای بسازد. به نظرم «میراث هاثورن» از نظر معما و هیجان یک قدم جلوتر از جلد اول است، هرچند از نظر انسجام همیشه به همان اندازه محکم نیست. در نهایت، این جلد بیشتر از اینکه جواب همه سؤال‌ها را بدهد، کاری می‌کند که بخواهیم بفهمیم پشت این بازی دقیقاً چه چیزی پنهان شده است. امتیاز من: ۴ از ۵

ارثیه هاثورن

«گامبی نهایی» برای من بیشتر از اینکه فقط یک پایان برای سه‌گانه «بازی‌های میراث» باشد، آزمونی برای تمام معماها و روابطی است که در دو جلد قبلی شکل گرفته‌اند. جنیفر لین بارنز همچنان نقطه قوت اصلی‌اش را در طراحی معماها و بازی با اطلاعات نشان می‌دهد؛ جزئیات کوچک می‌توانند معنای متفاوتی پیدا کنند و همین باعث می‌شود مدام دنبال سرنخ بعدی باشیم. ریتم داستان هم سریع و پرحادثه است و کتاب به‌ندرت اجازه می‌دهد حوصله‌مان سر برود. با این حال، تعداد زیاد رازها، شخصیت‌ها و پیچش‌های داستانی گاهی باعث می‌شود بعضی اتفاقات بیشتر از آنکه طبیعی به نظر برسند، صرفاً برای غافلگیر کردن خواننده طراحی شده باشند. شخصیت آوری هم در این جلد پخته‌تر شده و بیشتر از گذشته مجبور است به قضاوت و تصمیم‌های خودش تکیه کند. چیزی که برای من جذاب بود این است که کتاب فقط روی ثروت و معماها تمرکز نمی‌کند و روابط خانوادگی و اعتماد میان شخصیت‌ها هم بخش مهمی از کشمکش داستان است. شاید همه پیچش‌ها به یک اندازه قانع‌کننده نباشند، اما کتاب در چیزی که وعده می‌دهد موفق است: یک بازی پرسرعت، پر از راز و حدس و گمان که مدام خواننده را وادار می‌کند نظریه بعدی‌اش را تغییر دهد. «گامبی نهایی» شاید از نظر عمق روان‌شناختی اثری پیچیده نباشد، اما به‌عنوان یک معمای نوجوانانه سرگرم‌کننده، پایان رضایت‌بخشی برای مسیر آوری و خانواده هاثورن ارائه می‌دهد. امتیاز من: ۴ از ۵

گامبی نهایی

«زندگی در پیش رو» برای من بیشتر از یک داستان درباره فقر و تنهایی، داستانی درباره تلاش انسان برای پیدا کردن معنا در میان بی‌رحمی‌های زندگی بود. چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، شخصیت مومو و زاویه دید اوست؛ کودکی که جهان بزرگسالان را می‌بیند، اما هنوز آن‌قدر کودک است که همه چیز را با منطق خودش تفسیر کند. همین تضاد باعث شده بعضی صحنه‌ها هم‌زمان خنده‌دار و دردناک باشند. رومن گاری در شخصیت‌پردازی موفق می‌شود آدم‌هایی بسازد که به‌سادگی نمی‌توان آنها را خوب یا بد دانست. لحن روایت هم یکی از نقاط قوت کتاب است و باعث می‌شود تلخی موضوعات، به شکل مستقیم و سنگین روی خواننده فرود نیاید. با این حال، بعضی از توضیحات و برداشت‌های مومو ممکن است در ابتدا کمی نامنظم یا عجیب به نظر برسند، اما به مرور تبدیل به بخشی از هویت روایت می‌شوند. چیزی که بعد از تمام شدن کتاب بیشتر در ذهنم ماند، رابطه میان عشق، تنهایی و نیاز انسان به داشتن کسی برای دوست داشتن بود. به نظرم «زندگی در پیش رو» از آن کتاب‌هایی است که درباره امید حرف نمی‌زند، بلکه نشان می‌دهد گاهی خودِ انسان‌ها در تاریک‌ترین شرایط، دلیل ادامه دادن یکدیگر می‌شوند. امتیاز من: ۴.۵ از ۵

«چاقو» از آن رمان‌های جنایی است که احساس می‌کنم معما در آن تنها بخشی از ماجراست و مسئله اصلی، خودِ هری هوله است. نسبو شخصیتی را که در طول چندین جلد ساخته، به نقطه‌ای می‌رساند که مرز میان ضعف، خشم، وسواس و عدالت برایش هر لحظه مبهم‌تر می‌شود. چیزی که برای من در این کتاب جذاب بود، آسیب‌پذیری هری است؛ او دیگر صرفاً کارآگاهی باهوش نیست که باید قاتل را پیدا کند، بلکه خودش هم درگیر گذشته و انتخاب‌هایش شده است. تعلیق کتاب هم فقط از سؤال «قاتل کیست؟» نمی‌آید؛ بخش مهمی از کشش داستان از این است که نمی‌دانیم هری تا کجا می‌تواند با شرایطی که در آن قرار گرفته کنار بیاید. البته تعداد زیاد شخصیت‌ها، خرده‌داستان‌ها و اطلاعات گاهی باعث می‌شود روایت بیش از حد شلوغ به نظر برسد. با این حال، نسبو در حفظ فضای تاریک و فشار روانی داستان موفق عمل می‌کند و اجازه نمی‌دهد این شلوغی کاملاً ضربه‌زننده شود. برای من «چاقو» بیشتر از یک پرونده جنایی، مطالعه‌ای درباره انسانی است که سال‌ها با تاریکی‌های خودش زندگی کرده و حالا دیگر نمی‌تواند به‌سادگی از آنها فاصله بگیرد. شاید به همین دلیل باشد که جذابیت اصلی کتاب برای من نه در پیدا کردن قاتل، بلکه در دنبال کردن سقوط و مقاومت هری هوله است. امتیاز من: ۴ از ۵

چاقو

«خفاش» برای من بیشتر از اینکه یک معمای جنایی صرف باشد، شروع آشنایی با کارآگاهی است که قرار نیست قهرمان بی‌نقص داستان باشد. هری هوله از همان ابتدا شخصیتی پر از تناقض دارد؛ باهوش و پیگیر است، اما هم‌زمان ضعف‌هایی دارد که تصمیم‌ها و زندگی شخصی‌اش را تحت تأثیر قرار می‌دهند. به نظرم نقطه قوت نسبو در این کتاب، بیشتر از خود معما، ساختن همین شخصیت خاکستری است. فضای استرالیا هم باعث شده داستان هویت متفاوتی پیدا کند و نویسنده از فرهنگ و افسانه‌های بومی برای غنی‌تر کردن فضای اثر استفاده کرده است. با این حال، ریتم داستان همیشه یکدست نیست و بعضی توضیحات و روایت‌های فرعی کمی از سرعت داستان کم می‌کنند. معما به اندازه‌ای پیچیدگی دارد که بتواند خواننده را درگیر نگه دارد، اما فکر می‌کنم نقطه قوت اصلی کتاب همان چیزی است که بعدها به هویت مجموعه تبدیل می‌شود: هری هوله. «خفاش» شاید بهترین اثر نسبو نباشد، اما شروع قابل‌توجهی برای شخصیتی است که قرار است در ادامه بسیار پیچیده‌تر شود. امتیاز من: ۳.۵ از ۵

خفاش

«شیطان» برای من بیشتر از اینکه داستانی درباره خیانت یا وسوسه باشد، مطالعه‌ای درباره جنگ انسان با خواسته‌های خودش است. تولستوی جالب‌تر از خودِ وسوسه، به ذهن شخصیتی می‌پردازد که می‌خواهد میان میل، اخلاق و تصویری که از خودش ساخته تعادل برقرار کند. نقطه قوت داستان همین شخصیت‌پردازی روان‌شناختی است؛ چون تصمیم‌های شخصیت اصلی همیشه آن‌قدر ساده نیستند که بتوان آنها را فقط درست یا غلط دانست. عنوان «شیطان» هم به نظرم معنای گسترده‌تری پیدا می‌کند و می‌تواند چیزی درونی‌تر از یک عامل بیرونی باشد. داستان کوتاه است، اما فضای کافی برای فکر کردن درباره میل، تعهد، گناه و مسئولیت ایجاد می‌کند. شاید تنها چیزی که برای من کمی آزاردهنده بود، نگاه اخلاقی و قضاوت‌گرانه‌ای است که گاهی بیش از خودِ روایت به چشم می‌آید. با این حال، تولستوی موفق می‌شود خواننده را به جای قضاوت شخصیت، مدتی در ذهن آشفته او نگه دارد. به نظرم سؤال اصلی کتاب این نیست که «شیطان» چه کسی است؛ بلکه این است که وقتی انسان با تاریک‌ترین خواسته‌های خودش روبه‌رو می‌شود، واقعاً چقدر اختیار دارد؟

شیطان

ساده و روان. جذاب و بامعنا. کوتاه و مفید. ولی به نظرم حداقل توی سوشال مدیا اورریتد شده.

آنچه برای من در مرکز رمان قرار می‌گیرد، مسئله‌ی تغییر معیارهای یک تمدن است؛ لحظه‌ای که یک جامعه دیگر نمی‌تواند با همان ارزش‌هایی که عظمتش را ساخته‌اند، معنای ادامه‌ی حیات خودش را توضیح دهد. انتخاب رومِ نرون برای سینکیه‌ویچ انتخابی است که فاصله‌ی قرن‌ها را به یک ابزار ادبی تبدیل می‌کند تا بتواند درباره‌ی زمانه‌ی خودش حرف بزند. روم به یک تصویری از جامعه‌ای که از نظر سازمان سیاسی، شکوه فرهنگی و قدرت مادی در اوج است، اما در سطحی عمیق‌تر با بحران معنا مواجه شده. این همان نقطه‌ای است که رمان تاریخی به نوعی نقد تمدنی تبدیل می‌شود. پژوهش‌های مربوط به رمان نیز بر همین پیوند میان روم باستان و وضعیت معاصر لهستان تأکید کرده‌اند. یکی از مهم‌ترین ایده‌های رمان، تفاوت میان قدرت تاریخی و ماندگاری تاریخی است. امپراتوری می‌تواند قدرت داشته باشد، اما با این همه، در سطحی که کمتر دیده می‌شود، در حال از دست دادن توانایی تولید معنا باشد. سینکیه‌ویچ هم فرسایش را بسیار زودتر، در سطح ارزش‌ها و تصور انسان از زندگی، قابل مشاهده می‌کند. در این چارچوب، مسیحیت؛ حامل یک جابه‌جایی در منبع مشروعیت اخلاقی است. معیار ارزش انسان دیگر صرفا جایگاه اجتماعی یا نسبت او با ساختار سیاسی نیست. همین تغییر کوچک در مبنای داوری درباره‌ی انسان، در مقیاس تاریخی می‌تواند از تغییر یک حکومت بسیار بنیادی‌تر باشد. به همین دلیل، تقابل اصلی رمان را می‌توان تقابل دو نظم متفاوت برای فهم انسان دانست؛ برداشتی که در پژوهش‌های جدید نیز از آن با عنوان برخورد دو فرهنگ و دو نظام معنایی یاد شده است. از این منظر، خشونت هم در رمان، زمانی به مسئله‌ای تمدنی تبدیل می‌شود که یک جامعه بتواند رنج انسان را به نمایش عمومی برای تثبیت قدرت تبدیل کند. اهمیت رمان هم دقیقا در همین جابه‌جایی از تاریخ سیاسی به اخلاق تاریخی است. چون مسئله این است که چه نوع انسانی در چنین نظمی امکان شکل‌گرفتن دارد. تمدن‌ها فقط با مرزها و نهادهایشان ساخته نمی‌شوند؛ با نوع نگاهشان به زندگی و کرامت انسان هم ساخته می‌شوند. حتی عنوان «کجا می‌روی؟» را هم می‌توان در همین سطح خواند. پرسشی درباره‌ی جهت حرکت انسان و تمدن است. ممکن است جامعه‌ای با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و قدرت بیشتری به دست آورد، اما هیچ‌کدام به خودی خود نشان نمی‌دهد که در مسیر درستی قرار دارد. و همین، به نظرم، عمیق‌ترین هدف رمان است.

کجا می روی؟

"قصه ی کهنه دروغ بود، من و ما بچگی کردیم که به جای قصه خوندن، قصه رو زندگی کردیم در آرزو رو بستیم، دلمون به قصه خوش بود؛ رستم کتاب کهنه ته قصه بچه کش بود..."

درکل کتاب جالبی بود. شاید باید کمتر همدیگه رو قضاوت کنیم هرکی یجوریه تو زندگی.

بیگانه

‌«شایو» در زبان ژاپنی به معنای پایین رفتن خورشید است، و کتاب داستانی‌ست راجع به سقوط، فرود و افول یک خانواده‌ی اشراف‌زاده‌ی متمول ژاپنی. راوی داستان کازوکوست، دختر خانواده، که با مادر بیمار خود روزگار می‌گذراند و برادری معتاد که پس از جنگ به خانه بازنگشته و بازگشتش نیز مایه‌ی دیگر دردسرهاست. کازوکو پی بازپس‌گرفتن حق خود از روزگار است، درحالی‌که از زندگی زناشویی ناموفق خود شاکی‌ست، پی یافتن دوباره‌ش عشق است. او محافظه‌کار است و مراعات دیگران سبک گذران زندگانی اوست و گاه‌وبی‌گاه در تلاش است مادر اصیل خود را الگو قرار دهد. در تلاش است که زندگی‌ای سالم و زیبا داشته باشد اما در نهایت هرگز موفق نمی‌شود و تباهی را پیش رو دارد. داستان از زبان اول شخص بیان می‌شود، ساده و صمیمی از سخت‌ترین روزها و حوادث زندگی‌اش، زندگی‌ای که هرگز مسیر سبز را نمی‌یابد و این‌جا و آن‌جا پنداری راوی زندگی ماست به گونه‌ای متفاوت.‌

شایو

درباره ی بعضی از کتاب هایی که کارتونشون ساخته شده آدم حوصلش نمیگیره بعد از اینکه کارتونو دیده ،بخونتش ولی درباره‌ی این کتاب مهشر وقتی میخونیش یه حس و حال خاصی بهت دست میده که من با صد تا فیلم عوضش نمیکنم.

یه داستان به‌ظاهر ساده با تصاویری زیبا و در عین حال پیچیده که مفهومی خاصی رو در خودش پنهان کرده.

لافکادیو