
لیانید آندری یف
بنظرم کتاب خوبیه حال و هوای راسکولنیکف رو داره با این تفاوت که تا اخر روی نظر خودش میمونه اما راسکولنیکف وقتی نمیتونه نظریه که داشته اثبات کنه از درون میشکنه، راسکولنیکف دیوانه نبود کسی بود که میخواست مرزهارو برداره میخواست ثابت کنه میتونه مثل ناپلئون قتل انجام بده و بنظرم بیشتر دنبال برداشتن مرز خویی و بدی و نسبت بین خیر و شر در ذهن اجتماع و خودش بود اما اینجا با کسی سروکار داریم که اولش اصرار داره دیوانه نیست و همه چیز با برنامه بوده و بعد از درون با پرسش از خود مرزهای ذهنی خودش رو برمیداره و دچار فروپاشی میشه، درواقع اینجا پرسش از خود رو داریم که کجاییم و در جنایات و مکافات پرسش از سرچشمه خیر و شر



















