این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
نازنین
معرفی کتاب نازنین
«برج بابل: نازنین» روایتی کوتاه، پرتنش و روانشناختی از فیودور داستایوسکی است که بیش از هر چیز بر رابطهی میان دو انسان و کشمکشهای پنهان درونی آنها تمرکز دارد. در این اثر، فضای داستان بهجای حادثههای بیرونی، بر احساسات متناقض، سوءتفاهمها، غرور، میل به فهمیدهشدن و زخمی که از گذشته بر دل شخصیتها مانده، استوار است. داستایوسکی در این داستان، با نثر فشرده و نگاه تیزبین همیشگیاش، سراغ لحظههایی میرود که عشق، وابستگی، تردید و رنج در هم میآمیزند. «نازنین» برای خوانندهای که به داستانهای شخصیتمحور و فضای تلخوشیرین ادبیات روسیه علاقه دارد، تجربهای تأملبرانگیز و صمیمی میسازد؛ داستانی که بیشتر از آنکه به دنبال روایت شلوغ باشد، از درونیترین لایههای آدمها حرف میزند. اگر به آثار کلاسیکِ کوتاه، اما عمیق علاقه دارید، این کتاب میتواند انتخابی مناسب باشد. «برج بابل: نازنین» از آن متنهایی است که پس از خواندن، همچنان در ذهن میماند و پرسشهایی درباره عشق، تنهایی و رابطهی انسانها با خودشان و با دیگری به جا میگذارد.
مشخصات کتاب نازنین
نسخهها و ترجمههای موجود
جملههای ماندگار
نقلقولهای نازنین
«معمولاً آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام میخواهد بخوابد. می گویند محکومان به اعدام شب آخر زندگیشان به خواب سنگینی میروند. همینطور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت.»
صفحه ۶۵
«هیچچیز آزاردهندهتر و تحملناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که میتوانست نیفتد.»
««من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگیام در سکوت حرف زدهام و در سکوت تراژدیهای زیادی را با خودم زندگی کردهام.»»
صفحه ۴۲
«اشتباه دیگرم این بود که آن طور با شور و شوق نگاهش می کردم. می بایست جلو خودم را میگرفتم همین اشتیاقم اورا ترساند💔»
این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.
«آدمیزاد روی زمین تنهاست.»
صفحه ۹۵
«می گویند خورشید همه چیز را جان دوباره می دهد.حالا ببینید خورشید را،انگار خودش هم مرده مگر نه؟همه چیز مرده،هر جا را نگاه کنی جز نعش نمی بینی.فقط یک مشت ادم مانده اند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست،این است دنیا.چه کسی می گفت :ادم ها ،اهای ادم ها همدیگر را دوست داشته باشید؟!»
فعالیت خوانندهها
۲ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن
حلقههای این کتاب
مشاهده همهبه این کتاب امتیاز بده
ثبت نظر درباره این کتاب
نظر کاربران درباره کتاب نازنین
۱۴۰۵/۶/۶
نازنین هیچ نیازی به تعریف نداره. بدون شک مطالعه کنید. در این کتاب عمیق بشید و جهان نازنین رو تجربه کنید.
۱۴۰۵/۶/۱۹
تا به امروز، اگر قرار باشد از میان تمام کتابهایی که خواندهام، نام اثری را بیاورم که برای من معنای واقعی جملهی «گاهی چه زود دیر میشود» باشد، بیشک «نازنین» داستایفسکی را انتخاب میکنم. کتابی که برای من فقط یک داستان نبود؛ انگار مواجههای بود با بخشی از حقیقت تلخ زندگی آدمها؛ با حرفهایی که گفته نمیشوند، احساساتی که پنهان میمانند، غروری که اجازه نمیدهد دستمان را به موقع دراز کنیم و فرصتهایی که خیال میکنیم همیشه برای جبرانشان وقت داریم. اما همیشه وقت نداریم. داستایفسکی در چند صفحهی پایانی کاری با من کرد که کمتر کتابی توانسته بود؛ چند صفحهی آخر را با اشک و آه خواندم و بعد از تمام شدنش، مدتی فقط به آخرین صفحه نگاه کردم. شاید بعضی کتابها را تمام میکنیم و کنار میگذاریم؛ اما بعضی کتابها تازه بعد از تمام شدن، در ذهنمان شروع میشوند. «نازنین» برای من از همانها بود.
۱۴۰۵/۶/۱۳
تاویل نازنین: شاید مهمترین سوال هر خوانندهای اینست که چرا نازنین خودکشی کرد؟ فکر نمیکنم هیچ تفسیر و تاویلی بتواند به این پرسش پاسخِ درخوری بدهد چرا که اولاً راوی در حالت بهت و سرگشتگی دارد داستان را نقل میکند، دوما اینکه خاطراتی که راوی تعریف میکند گزینشی است؛ اما خب شاید بتوان حدسهایی زد... ابتدا میخواهم از وجهی از داستان شروع کنم که روشنتر است: حرفهای مرد. او در ابتدایِ ازدواج، بخاطر محبت و فداکاری که برای نازنین انجام داد بسیار مغرور و متوقع بود و با نازنین بهسردی برخورد میکرد و در مواجهه با او سکوت پیشه میکرد. طبق گفتههای خودش مرد میخواسته برای او رمزآلود باشد: «هدفم همین بود؛ اینکه برایش معما شوم! (ص ۴۱)» و اینجا بهطور سهوی یک رقابتی بین مرد و زن شکل گرفت. نازنین هم یک دختر مغرور بود. مرد هم نیز، و در ابتدای داستان بخاطر تقبل ازدواج و رهانیدن زن از بقال محل و خریدن جهیزیه و... متوقع بود و نگاهِ بالا به پایین داشته است. مسئلهی دیگر نگاهِ جزماندیشانه و سنتی مرد به نازنین است. نازنین خود را چندباری در آغوش مرد میاندازد ولی مرد با سردی برخورد میکند، چون انگار نازنین هنوز در هنجارها و قالبهای ملحوظِ مرد گنجانده نشده است. او نمیتواند نازنین را بهرسمیت بشناسد طبق گفتهی خودش: «این را میدانستم که زن–حتی اگر فقط شانزده سالش باشد–نمیتواند از ارادهی شوهرش تبعیت نکند. زنها خودشان ابتکار عمل ندارند، این یک اصل است. حتی الآن، حتی همین حالا هم جملهای که گفتم برایم یک اصل است.(ص ۴۷)» اینجا کاملاً مبرهن است که مرد، زن را ابژهی خودش میداند و سعی بر چیره شدن بر نازنین دارد. ما نمیتوانیم بفهمیم نازنین واقعاً مرد را دوست داشته یا خیر. اما در انتهای این متن شاید به جوابی برسیم. نازنینِ مغرور پس از این ماجراها تغییر رویه میدهد و به دنبال کسب اطلاعات از رفیقِ قدیمیِ مرد(افسری به اسم یِفیموویچ) برای نیل به خواستههایش میرود: خوار و خفیف کردن مرد! نازنین که میدید در نگاهِ مرد بهرسمیت شناخته نمیشود و نمیتواند خودِ واقعیاش باشد باید شروع به عصیان و تحقیر او کند. اما انگار او به هدفش نمیرسد بنابراین به فکرِ این میافتد که کلا مرد را از بین ببرد. اینجای داستان شاید نقطه عطفی باشد. جایی که راوی به مخاطب نشان میدهد نهتنها نازنین را دوست دارد و او را دیگر بهعنوان ابژهی خودش نمیبیند و بهرسمیت میشناسدش، بلکه او را چنان دوست دارد که حاضر است جانش را هم از دست بدهد: «اما آخر چرا مرگ را پذیرفتم؟ حالا من از شما میپرسم: زندگی به چه دردم میخورد وقتی میبینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفتتیر کشیده است؟ (ص۶۲)» بعد از این اتفاق مرد رقابت سکوت را پایان میدهد و تغییر موضع میدهد. بهگونهای سعی بر نزدیک شدن به نازنین میکند. اما وقتی که مرد میفهد نازنین دیگر بهکل او را فراموش کرده و التفاتی به مرد ندارد(در قسمتی از داستان که نازنین میزند زیر آواز و...) مرد این قاعدهیِ بازیِ سکوت را برمیشکند و غرورش را بهکل زیر پا میگذارد و سریع به نزد نازنین میرود جلویش زانو میزند، به پایش میافتد و پاهای او را میبوسد. نازنین از مواجهه با علاقهی مرد حمله هیستریک بهش دست میدهد و جملهی مهمی به او میگوید که برای مرد متحیر کننده بود:«فکر میکردم به همان حال ولم کنی.(ص ۸۰)» آشکار میشود که نازنین میپنداشته مرد از او متنفر است. حملهی هیستریکی که به نازنین وارد میشود ناشی از ناتوانی از حرف زدن است و بهجایش در بدنش نمایان میشود. زین پس فصلِ جدیدی در زندگی مرد شروع میشود و بیپروا عشق خودش را به نازنین نشان میدهد بیآنکه دیگر توقعی از نازنین داشته باشد یا به این فکر کند که او فقط شانزده سال سن دارد. همین مواجهه نازنین با عشقِ بیدریغِ مرد، نازنین را مضطرب میکند تا او را به کام مرگ بکشاند. نازنین از همان ابتدا مرد را دوست نداشته و میپنداشته که مرد نیز او را دوست ندارد و توازنی برقرار شده بود برای اینکه رابطه را ادامه بدهد اما هنگامیکه متوجه میشود مرد عاشق او است، این توازن فرومیپاشد و حسِ گناهِ نازنین بر او مستولی میشود. احساس گناه از اینکه این همه مدت که نازنین در پیِ تحقیر او بوده، مرد عاشق او بوده است. اما امر پارادوکسیکالی که غیرقابل توضیح است اینکه نازنین از ناتوانی به پاسخدادنِ عشقِ مرد دسته به نابودی خود میزند! یعنی شاید در ابتدا نازنین مرد را دوست نداشته اما مرد را بهرسمیت میشناخته است. نازنین کسی بوده که در کودکی والدین خود را از دست داده و حضانت او بهعمههای بدجنساش سپرده شده است که دائم مورد تنفر و خصم آنها واقع میشده. حال سوال اینست که: چرا کسی باید از دوستداشته شدن بترسد؟! پاسخ این سوال نامعلوم است ولی شاید بتوان حدسهایی زد. نازنین که در طول زندگیاش هیچوقت از طرف کسی مورد علاقه واقع نشده، خودش را لایق این نمیداند که همهچیز یک نفر دیگر شود. او با "عشق" بیگانه است. او با "دیده شدن" بیگانه است. و اضطراب این عشق برای او تباه کننده. هم بخاطر اینکه او خود را مستحق نمیداند هم بخاطر ترسِ از برملا شدن درونش–او فکر میکند چیزِ زیبایی ندارد— و از دست دادن این "عشق". شاید مورد عشق واقع شدن نازنین موجب اختلال در تصویرِ ذهنیِ نازنین از خودش و درنهایت فروپاشی روانیِ او شده است. درنهایت ما نمیتوانیم بفهمیم چگونه منازعات درونی نازنین وقتی فهمید موردِ میلِ دیگری واقع شده و ناتوان از برآورده کردن آن میل است، تصمیم بر آن گرفته که خودش را حذف کند تا میلِ دیگری هم محو شود. امیرمهدی
۱۴۰۵/۵/۲۶
«نازنین» داستانی کوتاه اما سنگین است که داستایوفسکی در آن بهجای روایت یک رابطه عاشقانه معمولی، ذهن مردی گرفتار در حس مالکیت، سوءتفاهم و پشیمانی را کالبدشکافی میکند. نقطه قوت اثر، روایت روانشناختی و نمایش تدریجی شکاف میان آنچه شخصیت اصلی تصور میکند و آنچه واقعاً در رابطه رخ داده است. راوی با تحلیل وسواسگونه گذشته، ناخواسته ضعفها و خودفریبیهای خودش را آشکار میکند و همین موضوع داستان را تلخ و تکاندهنده میسازد. تنها ممکن است لحن اعترافگونه و تمرکز شدید بر ذهن راوی برای برخی خوانندگان کند یا سنگین باشد. امتیاز من: ۴.۵ از ۵
۱۴۰۵/۶/۲۷
داستان کوتاهیه که در ظاهر درباره یک زندگی زناشویی و رابطهی یک زن و شوهره، ولی به نظرم بیشتر دربارهی تنهایی، غرور و ناتوانی آدمها در فهمیدن همدیگهست. چیزی که برای من جالب بود اینه که گاهی آدم فکر میکنه داره عاشقانه رفتار میکنه، اما در واقع داره طرف مقابل رو کنترل میکنه.
۱۴۰۵/۶/۲۶
دیدگاه مردی که از ازدواج، غرور خودش رو انتخاب کرد و دیر فهمید که همسرش کجای این ازدواجه؛و این همسر دیگه برای زندگی فرسوده شده بود


















