کتاب جالب و عجیبی بود. یه دختر قهرمان در مواجهه با چند روز سرنوشتساز عمرش.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
کتاب عجیبیه. بد نیست.
روایتی تازه و متفاوت از کتاب جنگل رودیارد کیپلینگ
کتاب جالبیه. با فضای خاورمیانهای و تمثیلهای زیبا و عشقی که برعکس خیلی کتابها به مثلث عشقی تبدیل نمیشه.
کتاب جالبیه. با فضای خاورمیانهای و تمثیلهای زیبا و عشقی که برعکس خیلی کتابها به مثلث عشقی تبدیل نمیشه.
کتاب عجیب و جذابیه از سری کتابهای هانیبال. به دوستداران ادبیات جنایی و تریلر پیشنهاد میشه.
بد نیست. اگه خوندینش به نظرم بعدش مستقیم برین سراغ اشعار خود مولانا
این کتاب فوقالعادهت. قلم زیبای نویسنده، داستان عجیبی که دوست داری بدونی پایانش چی میشه، مفاهیم جذاب. از دستش ندین
«تنگسیر» داستانی پرکشش و زنده است، داستانی که هم فضای جنوب و زندگی مردم را خیلی ملموس به تصویر میکشد و هم با روایت ساده و پرتنش خود، خواننده را با خشم، رنج و میل انسان به پس گرفتن حقش همراه میکند. به نظرم یکی از جذابیتهای اصلی کتاب، شخصیتپردازی و فضای واقعی و نفسدار آن است، طوری که آدمها و محیط داستان بعد از تمام شدن کتاب هم در ذهن میمانند.
شیرکو بیکس از آن شاعرانی است که شایسته است جهان بیشتر او را بشناسد، شاعری که رنج، آزادی، عشق و انسان را به هم پیوند میدهد و شعرش از مرز جغرافیا فراتر میرود و به تجربهای انسانی بدل میشود.
وقتی تعصب کورت میکنه باید با بخش تاریک و شیطانی درونت که یه گوشه چالش کردی رو به رو بشی.
تولستوی در این کتاب زندگی یک آدم معمولی را دنبال میکنه ک به گونه ای زندگی کرده ک جامعه ازش انتظار داشته .چه لباسی بپوشی،چه خونه ای داشته باشی و دیگران درباره ات چه فکری بکنند.اما زمانی ک با مرگ مواجه میشه ترسی بسراغش میاد ک همش ترس از مردن نیست، بخشی از ترسش از این هست ک مبادا تمام این سال ها را اشتباه زندگی کرده باشه و اون زمان فهمید ک "چطور زندگی کردن "از "چقدر زندگی کردن "مهمتره.
در ادامه جلد اول و زیبا بود ۳۰۰صفحه عشق و خوشبختی بود
فقط میتونم بگم هیچ کس بیشتر از کسی که در میان همهٔ کورها می بیند بیشتر عذاب نمیکشد. و انسانها وقتی بدانند کسی نیست آنها را ببیند، دست به کارهای شنیعی می زنند. و وای اگر کسی باشد که افول انسانیت را ببیند. در نهایت همه از این کابوس دهشتناک بیدار شدند اما هیچ یک ادم قبلی نبودند. دیدن و زنده بودن. کوری و مرگ. شاید واقعیت انسانیت به چشم ها گره خورده و چشم ها نه تنها دریچه روح بلکه خود روح اند. آنچه تفاوت میان انسان و حیوان است.
داستان درباره روستایی به اسم بیله. اما چرا عزاداران؟ شاید چون بیلی ها عزادار مرگ، بدبختی، بیماری، بلا و مصیبتهایی اند که در قالب زندگی براشون رخ میده. چیزهایی که در مقایسه با زندگی روزمره چیزی نیست اما همین که روزمره است نشون میده باید به حالش گریه کرد. ❌️حاوی اسپویل❌️ اینکه اونجا اونقدر مرگ پیش پا افتاده است که با شنیدن صدای زنگوله های مرگ، میتونن زنگوله های عروسی هم به صدا در بیارن. روستاییا هرچیز که نتونن درک کنن رو می پرستن. جهل پایه باور چیزهایی که وجود ندارند. وفاداری و ارزشهای خوب از بیل بخت بستن و در نهایت اسلام که بهترین شخصیت و تنها فرد با رفتارهای عاقلانه و شاید نماد خیر در داستان بود مجبور میشه روستا رو ترک کنه در حالی که عزادار زندگی خودشه،زندگی ای که وقف روستا کرد؛ و حالا گل به در خانه گرفته آوازه خوان کوچه های شهر شده پسر مشدی صفر هم که مطلقا نماد شر و بدی بود. کدخدا فقط اسما کدخدا بود و ناکارامدیش بارز بود. اخر هر فصل داستان خیلی قشنگ تموم می شد. عناصر جادویی و پایان بندی هر فصل نشون میداد که واقعا یه داستان کوتاه باید چطور باشه از بین ۸ داستان دوتای اول قصه های مورد علاقه ام بودن(مرگ ننه رمضون و مرگ آقا) برای هر داستان میشه جدا نوشت. اونی که قبل از موسرخه کشتن کی بود؟ موسرخه چرا یهو تبدیل شد؟ بین آبادی های همسایه هم واضحا پوروسی ها ابادی دشمن بودن و سید ابادی ها دوست و رفیق، خاتون اباد و بقیه هم که در حد میانه. دورویی مشدی بابا تو داستان اخر و ترسوییش توی داستانهای دیگه شخصیت منفوری بهش داد؛نه منفور جسور مثل پسر مش صفر(البته نمیدونم چرا مش صفر خودش منفعلانه فقط از سوراخ سقف همه چیز رو می دید) منفور تاسف انگیز. همه چیز انگار نماد بود و من نمی فهمیدم. البته نسبت به کتابهای قبلی خیلی بیشتر فهمیدم:) فضای جادوییش به اندازه داستانهای هدایت نبود ولی دوست داشتم توصیه می کنم و شاید دوباره بخونم. روون و جالب بود.
توتوچان، نویسنده نیست پس انتظاری که از یک نویسنده باید داشته باشیم رو نمیتونیم ازش داشته باشبم. کتاب قشنگیه. کتابی که ارزش خوندن داره در مورد یه نوع دیگه سیستم آموزشی که میتونه خوبی های زیادی رو به این سیستمی که الان داریم، اضافه کنه.
قلعه حیوانات داستان شکست یک آرمان نیست، داستان لحظهای است که آرمان، زبان خودش را از دست میدهد و قدرت جای آن را میگیرد.
فیلمشو ببینید، 3 تا سینمایی هم اسم کتاب هاش.
یادمه وقتی نوجوان بودم علاقه شدیدی به هانیبال داشتم:) هنوزم دوسش دارم.
فیلمش بشدتتتتت خفن و عالی بودددد. در حدی که شاید لازم نباشه دیگه کتابشو بخونم راضیم کرد.
