خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

داستان خیلی زیباست. اما خیلی بیش از حد یک طرفه نگاه شده به اصل موضوع. یعنی تمرکز بررسی زندگی مجرم بوده که در جای خودش عالیه. اما اگر نویسنده با همین سطح از هنر، زندگی محکوم له یا خانواده بزه دیده رو موشکافی و می‌پرداخت، نتیجه گیری ما از داستان ممکن بود متفاوت بشه. در کل عالیه، اما همزمان جنبه مقابل داستان هم بهش فکر کنید و ذهنتون رو کمی به چالش بکشید، شاید بهتر باشه

خیلی زیبا بود، مخصوصاً اینکه بسیاری اشتراکات فرهنگی داریم که مورد توجه خودمون نیست امروزه متأسفانه... خوندنش خالی از لطف نیست.‌

ایکی گایی

کتابی بود که در مواقعی ، اوج شادی و در نقاطی دیگر خشم را در من می افروخت . سیر داستان از ترجیح 'ما ' به 'من' می‌گذشت ، و در جایی که فکر میکنیم این رفتار ، مضحک است یا برای من به شخصه درست نیست می تواند برای جمع ، راه گشا و بقا آفرین باشد . ما زمانی که برای یک هدف میجنگیم دیگر چه فرقی میکند که چقدر با هم متفاوتیم ، می توانیم کولی باشیم یا شهری ، زن باشیم یا مرد ، بی دین باشیم یا با دین ، و تا زمانی که یکپارچگی را داشته باشیم زندگی هم هست .

قلعه ی مالویل

کتاب بدی نبود و ارزش یکبار خوندن رو داره ولی مشکل از این قرار بود که نویسنده دست از گفتن حرف های تکراری برنمیداشت و شاید اگه حرفای تکراری حذف میشد از ۱۰۴ صفحه می‌رسید به ۴۰ یا ۵۰ صفحه

دو بار کتاب رو خوندم تا کامل درکش کنم و بفهمم اصلا چرا باید همچین اثری رو نوشت.‌ ‌کتاب از دو بخش تشکیل شده: نوولای «بونسای» و جستار یا مموار «چقدر خوب سیگار می‌کشیدم». دو روایت با فرم و حال و هوای متفاوت که وجه اشتراکشون بیشتر از اینکه در پیوستگی داستانی باشه، در صراحت نویسنده و شیوه نگاهش به تجربیات انسانیه. ‌نوولای «بونسای» : روایتی به تعبیر مترجم تنانه، رک و بی‌ پرده، و در عین حال آمیخته با ادبیات؛ با فرم متفاوتی در نوشتار و بازی‌های فرمی جذاب. برای من جذابیت این بخش بیشتر از اینکه در دنبال کردن یک داستان منسجم و پرکشش باشه، در تجربه همین بازی با فرم و مواجهه با روایتی صریح از روابط انسانی بود. ‌جستار «چقدر خوب سیگار می‌کشیدم» : جستاری برای اهل دود و دردمندان میگرن! اگر سیگار می‌کشید و یا دردهای میگرنی رو تجربه کردید، احتمالا با این جستار ارتباط برقرار می‌کنید. چون در این صورت سیگار صرفا موضوع نوشته نیست، بلکه بخشی از تجربه زیسته‌ایه که روایت از دل اون شکل می‌گیره. روایتی که ظاهرا دغدغه پیروی از یک مسیر روایی منظم رو هم نداره. شاید بهترین توصیف برای این جستار این بخش از خود کتاب باشه: «آنچه برای یک اهل دود ناداستان است، برای نااهل دود داستان است؛ نااهل دود این قبیل داستان‌ها را درک نمی‌کنند. به نظرشان اغراق آمیزند؛ صرفا از سر ادب تا ته داستان را می‌خوانند. از آن طرف، این گونه داستان‌ها برای اهل دود در حکم جواهر است.» نقدی بر مترجم: مقدمه باید مخاطب رو برای ورود به اثر آماده کنه نه اینکه پیشاپیش بخش مهمی از خوانش رو به جای اون انجام بده. و مقدمه‌ی جناب نورپناه بیشتر از اینکه مقدمه‌ای برای ورود به جهان کتاب باشه به نقد و بررسی اون شباهت داره و با اشاره به نمادها و بیان بخشی از مهم‌ترین جملات اثر، بخش قابل توجهی از مسیر مطالعه کتاب رو پیش از خوندن اسپویل میکنه؛ و این قضیه بخشی از فرصت کشف و مواجهه مستقل خواننده با متن رو از اون می‌گیره. ‌در نهایت باید گفت این کتاب برای هر سلیقه و هر حوصله‌ای نیست. و جذابیتش بیشتر از هر چیز به میزان ارتباط خواننده با جهان تجربه‌های نویسنده و پذیرش شیوه روایت اون بستگی داره. کتاب «چقدر خوب سیگار می‌کشیدم» رو نه میشه به همه پیشنهاد کرد و نه میشه صرفا به دلیل روایت نامتعارفش نادیده گرفت. کتابیه که برای ارتباط برقرار کردن با اون باید تا اندازه‌ای به جهان نویسنده نزدیک شد و این نزدیکی برای هر خواننده‌ای اتفاق نمی‌افته.

فقط اینکه بعد از خوندنش توی شوک فرو میرید غرق میشید توی جهانش و توی بهت احساسات شخصیت ها و رفتارشون میتونید داستایفسکی از این دقیق تر نمیتونست احساسات و روند تغییر حرکات نازنین رو که با اون اتفاقات رقم خورده از این دقیق تر به تحریر دربیاره.

نازنین

حقیقتا تو ژانر روانشناسی و ژانرهای مربوط به آن به شدت کتاب های زرد وجود داره اما میتونم بگم این کتاب تو هر فصل مجبورت میکنه به خودت یه نگاه بندازی و کارهایی رو انجام بدی که شاید هیچوقت فکر نمیکردی که همین کارهای معمولی چقدر میتونه تو ریکاوری کردن ذهن و بدن و برگشتن به اون خودی که تو دوران قدیم خیلی توانا و قدرتمند می‌شناختیم کمک و راهنمایی کنه.

شیمی مغز

من یه مدت این کتاب رو رها کردم ولی وقتی دوباره دست گرفتمش دیدم واااااااااای اصل کتاب از همونجا شروع میشده 😅😆

بلادونا

داستان کسی که به نظر خودشو اطرافیانش دیوونه بود اما فقط یه انسان عاشق و هیجان زده بود در کل خوب بود اما وفق العاده نبود

رمان پاییز فصل آخر سال است، روایت سه زن جوان‌ هست که با هم دوست هستند، اما هرکدوم درگیر مسائل و چالش‌های زندگی خودشونن؛ سه زن با دغدغه‌هایی آشنا برای خیلی از زن‌های ایرانی. تو این کتاب اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌افته، خبری از هیجان و ماجراهای پرکشش نیست. بیشتر با روزمرگی‌ها، تردیدها، دل‌مشغولی‌ها و انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شیم که گاهی مسیر زندگی آدم‌ها رو تغییر می‌دن. مهاجرت، عشق، ازدواج و تأثیر عمیق خانواده روی تصمیم‌ها و انتخاب‌های فردی، از موضوعات پررنگ این رمان هستن؛ مسائلی که گاهی اون‌قدر تو زندگی‌مون ریشه دارن که تشخیص خواسته‌های واقعی خودمون از انتظارات دیگران چندان آسون نیست. «پاییز فصل آخر سال است» برای من رمان آروم و خوبی بود؛ نه اون‌قدر درخشان که بتونم بگم اثری فوق‌العاده‌ست و نه اون‌قدر معمولی که خوندنش بی‌فایده باشه. شاید نقطه قوت کتاب همین باشه که تلاش نمی‌کنه از زندگی آدم‌ها داستانی عجیب بسازه؛ بلکه بخشی از واقعیت زندگی زن‌هایی رو روایت می‌کنه که بین خواسته‌های خودشون، محدودیت‌ها و انتظارات اطرافیان، دنبال راه خودشون می‌گردن. شاید گاهی زندگی یه داستان پرحادثه نباشه، که مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچیک و بزرگیه که آروم‌آروم ما رو به آدمی تبدیل می‌کنه که امروز هستیم. آذین