البته او هرگز نمیتوانست کاملاً آسودهخاطر باشد چون برای آسودگی کامل باید میمرد. در زندگی همیشه وحشت وجود دارد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
زندگی بی تفاوت ترین جریانی است که درحال تجربه اش هستیم
آنتوان گفت: ایران خزانهٔ بزرگ جهان است. زر و گوهر موجود در ایران بهتنهایی بیش از زر و گوهر همهٔ دنیا است و من هرچه زر و گوهر به دست بیاورم، از ایران خارج خواهم کرد و برای اینکه انتقام شکست کراسوس را بگیرم، صدها هزار تن از ایرانیان را اسیر خواهم کرد و قسمتی از آنها را برای بردگی به روم خواهم فرستاد و یک قسمت را هم به تو خواهم داد تا برده کنی و در مصر به کار بگماری.
سکوت سمفونی محبوبم است؛ وقتی زندگی پر سروصدا میشود، نمی توانم درست فکر کنم.
تفاوت بین قصد داشتن و آرزو داشتن این است که وقتی انسان قصد دارد، هر کار که بخواهد میکند، ولی وقتی آرزو داشت، باید منتظر باشد تا دیگری آن کار را بکند.
مثل بیماری که پوشیده در لباسهایش، حالش خوب به نظر میرسد، ولی بلوزش را که بالا میزند، میبینید زخمهایش بخیهنخورده باقی ماندهاند.
به هرحال، ما بهای زندگی مان را می پردازیم، چه با پول باشد، چه با گناه، چه با افسوس.
بار که اتاقم را مرتب میکردم و هر بار که مرتب نمیکردم، هدف همهشان یک چیز بود. اینکه مادرم را وادار کنم به من توجه کند. این که دلواپسم باشد. چهارده سال تمام سخت تلاش کرده بودم که دختر بینظیری باشم، اما هرگز برایش کافی نبود. فرقی نمیکرد دستخطم چقدر قشنگ بود، فرقی نمیکرد نمرۀ املایم چقدر بالا میشد، یا تمرین هنرم را چقدر خوب انجام میدادم، هرگز، کافی نبود. ممکن بود تمامِ بعدازظهری را به رنگ کردن نقاشیای برای او بگذرانم و او فقط متوجه تنها نقطهای میشد که من عطسه کرده بودم و رنگ از خط بیرون زده بود.
به هنگام بمیر .. تا زندهای، زندگی کن ، اگر زندگیات را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت. وقتی کسی بهنگام زندگی نمیکند، نمیتواند بهنگام بمیرد.
پدر مات و متحیر خشکش زده بود، اصلاً درک نمیکرد چرا بدنش که در طول روز اینهمه فهمیده و مؤدب است باید شبها صداهای ناخوشایند و ترسناکی از خودش دربیاورد. پدر به این نتیجه رسید که نمیشود به بدنی اعتماد کرد که شبها به او خیانت میکند. او با صبروحوصله منتظر ماند تا بدن بیوفایش سر عقل بیاید و دست از این مخفیکاریها بردارد و آنقدر منتظر آن لحظه ماند که دیگر بدنش خسته شد و پدر را بُرد بیرون، هر چند ذهن پدر بهشدت مخالف چنین کاری بود.
شما فکر میکنید این کتاب میخواد بگه حق با شماست و آدمای اطرافتون خوب نیستند اما این کتاب بهتون دیدگاهی میده از آدمای دیگه و باهاش یاد میگیرین به بقیه برچسب نزنین
Last words are harder to remember when no one knows someone's about to die.
حتی خاطرهها هم نقطهٔ پایانی دارند. هیچ خاطرهای نیست که تا ابد دوام بیاورد مگر پیوندی با زمان حال داشته باشد. و هیچکس نیست که بتواند زمان حال را به یاد بیاورد. زمان حال قاتل خاطرههاست.
با تظاهر به آرامش گفتم: «جرم. متضاد جرم چیست؟ این یکی سخت است.» هوریکی با لحنی بیاحساس پاسخ داد: «البته قانون.» دوباره به صورتش نگاه کردم. چهره هوریکی که در نور قرمز چشمکزن تابلوی نئونی روی ساختمان مجاور گرفتار شده بود، وقار غمانگیز دادستانی بیرحم را داشت.
«جامعه؟... منظورت خودت نیست؟» به نوک زبانم رسید. اما جلوی خودم را گرفتم، چون نمیخواستم عصبانیاش کنم. «جامعه تحملش نمیکند.» «این جامعه نیست. تو هستی که تحملش نمیکنی، درست است؟» اگر چنین کاری بکنی، جامعه تو را به خاطرش رنج خواهد داد. این جامعه نیست. تو هستی، مگر نه؟
زندگی من پر از شرمساری بوده است. حتی نمیتوانم خودم حدس بزنم که زندگی یک انسان چگونه باید باشد
خدایا، از تو میپرسم، آیا عدم مقاومت گناه است؟ با آن لبخند فوقالعاده زیبای هوریکی به گریه افتاده بودم و با فراموش کردن احتیاط و مقاومت، سوار ماشینی شده بودم که مرا به اینجا رساند. و حالا دیوانه شده بودم. حتی اگر آزاد میشدم، برای همیشه با کلمه "دیوانه" یا شاید "رد کردن" روی پیشانیام داغ میزدم. دیگر انسان نیستم. حالا دیگر کاملاً از انسان بودن دست کشیده بودم.
کتاب عزیزیهو من دوسش دارم
I know that you believe he loves you, and I'm sure he does. But he's not loving you the right way. He doesn't love you the way you deserve to be lived.
ما یا پیش از تولد، خطاهای بیشماری مرتکب شدهایم و یا پس از مرگ، به خوشبختی بزرگی خواهیم رسید که خداوند در زندگانی این جهان، این همه زجر و دردهایی که دلیل آن است بر ما روا میدارد.
