خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

من این کتاب رو وقتی نوجوان بودم خوندم و واقعا لذت بردم. داستان با اینکه طولانی بود کشش داشت و شخصیت پردازی فوق العاده بود

سه تفنگدار

کتاب مقداری سخت خوان هست به راحتی پیش نمیره. درباره جامعه‌ای کمونیستی هست. بین این کتاب و ۱۹۸۴ انتخاب من قطعا ۱۹۸۴ خواهد بود

ما

کتاب «در» اثر ماگدا سابو، داستان رابطه پرفرازونشیب یک خانم نویسنده روشنفکر و پیرزن سرایداری به نام «امنس» در مجارستان پس از جنگ است. زنی مرموز و خودرای که هیچ‌کس را به حریم خانه پشت «در» بسته‌اش راه نمی‌دهد. متاسفانه این کتاب اثر سنگین، زیادی کش‌دار و یکنواختی است. نویسنده سعی کرده در قالبی روان‌شناختی، امنس را به عنوان نماد طبقه کارگر، شرافت، و انسانی آسیب‌دیده از جنگ، فقر و تراژدی‌های تاریخی به ما بشناساند، اما به دلیل رفتارهای سمی، خشن، کنترل‌گر و تحکم‌آمیز او، مخاطب به جای همزادپنداری و دوست داشتن، بیشتر از او فاصله می‌گیرد و دچار حس فرسایش ذهنی می‌شود. عشق و وابستگی عمیق میان این دو زن اصلاً قابل‌درک نیست و نویسنده نتوانسته عمق آن را منتقل کند، چرا که این رابطه در اصل منطقی ندارد و بیشتر یک وابستگی روانی ناسالم و پر از سوءتفاهم است. از طرفی، وابستگی شدید داستان به فرهنگ و تاریخ مجارستان آن را برای مخاطب غیربومی گنگ و مبهم کرده است. در مجموع این اثر با وجود ارزش فنی، از نظر جذابیت داستانی جذب‌کننده نیست.

در

در ژانر علمی-تخیلی از بهترین هاست ، تنها ایرادی که میشه به این کتاب گرفت توجه کم به ویلن داستان است

Dune 1: تلماسه

✍🏻پروژه دفترهای زندان از آنتونیو گرامشی (مجموعه ۸جلدی) خواندن هشت جلد دفترهای زندان برای من بیشتر شبیه دنبال کردن ذهن انسانی بود که در شرایطی ساخته شده بود تا اندیشیدن را از او بگیرد، اما درست در همان شرایط، اندیشه را به تنها امکان مقاومتش تبدیل کرد. گرامشی در زندان صرفا درباره‌ی سیاست نمی‌نویسد؛ از تاریخ، فرهنگ، زبان، آموزش، روشنفکران، ادبیات، مذهب، دولت و حتی شیوه‌ای که مردم جهان را در ذهن خودشان می‌سازند حرف می‌زند. همین گستردگی باعث می‌شود دفترهای زندان را نتوان فقط یک متن سیاسی یا مارکسیستی دانست؛ با نوعی تلاش مداوم برای فهمیدن سازوکار جامعه روبه‌رو هستیم. چیزی که در تمام این هشت جلد برایم پررنگ‌تر شد، وسواس گرامشی نسبت به مفهوم هژمونی بود؛ اینکه قدرت فقط با زور حکومت نمی‌کند. بخش مهم‌تری از قدرت زمانی شکل می‌گیرد که یک نظم اجتماعی بتواند ارزش‌ها و باورهای خودش را آن‌قدر طبیعی جلوه دهد که انسان‌ها بدون اینکه مجبور باشند، همان چیزهایی را بخواهند و باور کنند که آن نظم از آنها انتظار دارد. این نگاه، سیاست را از ساختمان دولت بیرون می‌آورد و وارد مدرسه، خانواده، زبان، روزنامه، ادبیات و زندگی روزمره می‌کند. به همین دلیل، مفهوم روشنفکر نزد گرامشی برایم یکی از جذاب‌ترین بخش‌های مجموعه بود. روشنفکر در نگاه او صرفا کسی نیست که کتاب می‌خواند یا درباره‌ی مسائل نظری می‌نویسد؛ مسئله این است که هر گروه و هر جامعه چگونه اندیشه‌ی خودش را تولید می‌کند و چه کسانی در شکل دادن به فهم عمومی نقش دارند. اینجا اندیشیدن دیگر یک فعالیت شخصی و منزوی نیست؛ تبدیل به مسئولیت اجتماعی می‌شود. از طرف دیگر، هرچه جلوتر رفتم، بیشتر احساس کردم گرامشی برخلاف تصویری که گاهی از یک نظریه‌پرداز سیاسی ساخته می‌شود، به پیچیدگی جهان بی‌اعتنا نیست. او بارها از ساده‌سازی فاصله می‌گیرد و نشان می‌دهد تغییر اجتماعی چیزی نیست که فقط با یک تصمیم سیاسی یا یک شورش ناگهانی اتفاق بیفتد. ساختارها، فرهنگ، تاریخ و عادت‌های فکری به هم گره خورده‌اند و همین تغییر را دشوار می‌کند.  مفهوم جنگ موضعی برای من دقیقا از همین منظر اهمیت پیدا کرد: تغییر واقعی گاهی نه در یک لحظه‌ی انفجاری، بلکه در فرایندی طولانی و فرساینده اتفاق می‌افتد. دفترهای زندان البته کتابی نیست که همیشه آسان خوانده شود. تکرار بعضی مفاهیم، یادداشت‌های ناتمام، بازگشت دوباره به موضوعات و ماهیت پراکنده‌ی نوشته‌ها باعث می‌شود خواندن مجموعه به صبر زیادی احتیاج داشته باشد. گاهی حتی احساس می‌کردم گرامشی به جای اینکه یک نظریه را تمام کند، آن را رها می‌کند تا از زاویه‌ای دیگر دوباره به سراغش بیاید. اما همین شکل ناتمام، بخشی از جذابیت مجموعه هم هست؛ ما با یک دستگاه فکری کاملا بسته مواجه نیستیم، بلکه با ذهنی روبه‌رو هستیم که دائما در حال آزمودن، اصلاح کردن و دوباره فکر کردن است. و شاید همین مسئله برای من مهم‌ترین چیزی بود که از هشت جلد باقی ماند: قدرت واقعی فقط در توانایی تغییر دادن دیگران نیست؛ در توانایی تعریف کردن واقعیتی است که دیگران در آن زندگی می‌کنند. گرامشی کاری می‌کند نسبت به چیزهایی که تا پیش از آن بدیهی به نظر می‌رسیدند، دوباره سؤال کنیم؛ چرا چیزی را طبیعی می‌دانیم؟ چه کسی این «طبیعی بودن» را ساخته؟ چرا بعضی ایده‌ها عقل سلیم به نظر می‌رسند و بعضی دیگر افراطی؟ بعد از تمام کردن هر هشت جلد، بیشتر از اینکه احساس کنم مجموعه‌ای از پاسخ‌ها گرفته‌ام، حس کردم کیفیت سؤال پرسیدنم تغییر کرده است. و شاید ارزش اصلی دفترهای زندان برای من همین باشد: کتابی که به جای اینکه جهان را برایت توضیح دهد، وادارت می‌کند به چیزهایی که فکر می‌کردی توضیحشان را می‌دانی، دوباره و از ابتدا نگاه کنی.

«سن عقل»‌ نخستین جلد از سه‌گانه‌ی «راه‌های آزادی» صرفاً یک رمان نیست، بلکه میدانی است برای آزمون و نمایش زنده‌ی مفاهیم فلسفی، به‌ویژه در باب آزادی، انتخاب، مسئولیت، و ماهیت وجود انسان در دنیایی پرتنش و در آستانه‌ی بحران. این اثر، که در روزهای پرفشارِ ژوئن ۱۹۳۹ رخ می‌دهد، پیش از آنکه به جزئیات پیرنگ داستانی بپردازد، تلاشی است برای فهمیدن اینکه انسان در مواجهه با انتخاب‌های سرنوشت‌ساز، چگونه خود را می‌سازد و چگونه پیامدهای آن انتخاب‌ها او را تعریف می‌کنند. در هسته‌ی اصلی «سن عقل» مفهوم آزادی رادیکال قرار دارد؛ آزادی‌ای که سارتر آن را نه به معنای فقدان محدودیت، بلکه به مثابه بار سنگین و ناگزیر انتخاب تعریف می‌کند. شخصیت محوری، ماتیو دلماس، استاد فلسفه‌ای که خود را پیرو اندیشه‌های آزادی‌بخش می‌داند، در اوایل رمان به دنبال حفظ همین آزادی ظاهری و گریز از قید و بندهای مرسوم زندگی است. اما پیش‌آمدی کاملاً ملموس و مادی، بارداری ناخواسته‌ی نامزدش، مارسل، او را در نقطه‌ی تلاقی با واقعیتی قرار می‌دهد که تمام تئوری‌هایش را به چالش می‌کشد. اینجاست که سارتر نشان می‌دهد انسان محکوم به آزادی است؛ یعنی نمی‌تواند از انتخاب شانه خالی کند، حتی انفعال و عدم تصمیم‌گیری، خود انتخابی است با پیامدهای خاص خود. ماتیو برای فرار از مسئولیت این وضعیت، ناچار به جستجوی راه‌حل‌هایی چون سقط جنین می‌شود، که این خود او را درگیر زنجیره‌ای از انتخاب‌های دیگر و پیچیده‌تر می‌کند. این کشمکش، ما را به مفهوم مسئولیت رهنمون می‌سازد. از دیدگاه اگزیستانسیالیستی سارتر، آزادی نه تنها حق انتخاب، بلکه پذیرش کامل پیامدهای آن انتخاب است. ماتیو در تلاش برای حفظ آزادی خود، ناخواسته به دام مسئولیت سنگین‌تری می‌افتد. او این را درمی‌یابد که هر انتخاب، او را در مسیری قرار می‌دهد که دیگر راه بازگشتی به وضعیت پیشین نیست. این درک، اضطرابی عمیق را در او برمی‌انگیزد؛ اضطرابی که سارتر آن را «آنگوئس» (Angoisse) یا همان اضطراب اگزیستانسیال می‌نامد. این اضطراب، نتیجه‌ی آگاهی به آزادی مطلق و تنهایی انتخاب در جهانی بی‌هدف است. در بطن این مبارزه، پدیده‌ی بدبینی، خود را نشان می‌دهد. ماتیو، و بسیاری از شخصیت‌های دیگر، در لحظاتی از خودفریبی و گریز از پذیرش مسئولیت کامل انتخاب‌هایشان رنج می‌برند. آن‌ها سعی می‌کنند خود را در قالب نقش‌های از پیش تعیین شده (مانند فیلسوف منتقد جامعه، یا فردی که قربانی شرایط است) پنهان کنند. ماتیو با تکیه بر ایده‌های انتزاعی خود، سعی در توجیه رفتارهایش دارد، اما موقعیت، او را مجبور به رویارویی با تناقضات درونی‌اش می‌کند. بدبینی، روشی است برای انکار آزادی و خودساختگی، و پناه بردن به جبر یا تقدیر، که انسان را از سنگینی بار خود بودن رهایی می‌بخشد. اما «سن عقل» تنها به کاوش در درون فرد نمی‌پردازد؛ این اثر، نقش دیگری را نیز در شکل‌گیری هویت و تجربه‌ی ما برجسته می‌سازد. مارسل، نامزد ماتیو، تنها یک شخصیت داستانی نیست، بلکه او «دیگری» است که وجود ماتیو را به چالش می‌کشد و او را مجبور به بازنگری در خود می‌کند. نگاه، قضاوت، و انتظارات مارسل، بر تصمیمات ماتیو تأثیر می‌گذارند و او را در مواجهه با جنبه‌هایی از واقعیت که پیش از این نادیده گرفته بود، قرار می‌دهند. این تعامل با دیگری، در عین حال که می‌تواند موجب خودشناسی شود، خود بخشی از چالشِ آزادی است، زیرا انسان در جامعه و در نسبت با دیگران زندگی می‌کند. در نهایت، سارتر «سن عقل» را در بستری تاریخی و پرتنش قرار می‌دهد: آستانه‌ی جنگ جهانی دوم. این فضای پر از اضطراب، به طور نمادین، وضعیت انسان مدرن را در جهانی که به سوی پوچی و خشونت پیش می‌رود، بازتاب می‌دهد. انتخاب‌های فردی، هرچند به ظاهر کوچک، در چنین جهانی از اهمیت مضاعفی برخوردار می‌شوند، چرا که پیامدهای آن‌ها می‌تواند فراتر از دایره‌ی شخصی رفته و دامنه‌ی گسترده‌تری بیابد. شخصیت‌ها در این رمان، در حال جستجوی معنا در جهانی هستند که به نظر می‌رسد هیچ معنای از پیش تعیین شده‌ای ندارد. آن‌ها در مواجهه با پوچی، تلاش می‌کنند تا با انتخاب‌های خود، مسیری برای خود بسازند، حتی اگر این مسیر پر از تردید، اضطراب، و مواجهه با بدبینی باشد.

سن عقل

سلین از همان ابتدا آدم را وارد جهانی می‌کند که در آن تقریبا هیچ‌چیز آن‌طور که باید نیست؛ جنگ، استعمار، فقر، کار، عشق و حتی خود انسان، همه در معرض یک نگاه بی‌اعتماد و بی‌رحم قرار می‌گیرند. فردینان باردامو از جنگ شروع می‌کند و در مسیرش از آفریقا و آمریکا تا حاشیه‌های پاریس می‌گذرد؛ اما این سفر، سقوط تدریجی توهمات او درباره‌ی انسان و جهان است. نویسنده تقریبا هیچ فرصتی به خودش نمی‌دهد که از این تاریکی فاصله بگیرد. او آدم‌ها را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که تمام ادعاهای اخلاقی، تمدنی و انسانی‌شان را بی‌اعتبار می‌کند. سرباز، کارگر، سرمایه‌دار، استعمارگر و حتی آدم معمولی، وقتی پای منفعت و بقا وسط می‌آید، آن‌قدرها هم از هم فاصله ندارند. اما خودِ زبان سلین تلخ‌تر از محتوا بود. جمله‌ها انگار آرام نمی‌نشینند؛ مدام می‌پرند، می‌پیچند، طعنه می‌زنند و دوباره به همان زخم برمی‌گردند. لحن عامیانه و عصبی او باعث می‌شود روایت بیشتر شبیه حرف زدن آدمی است که آن‌قدر از دیدن جهان خسته شده که دیگر حوصله‌ی مؤدب بودن درباره‌اش را ندارد. طنز سیاه کتاب هم دقیقا از همین‌جا می‌آید؛ گاهی آن‌قدر به یک موقعیت می‌خندی که چند ثانیه بعد متوجه می‌شوی چیزی که خنده‌دار بوده، در واقع وحشتناک است. باردامو برای من قهرمان قابل‌تحسینی نیست و اتفاقا قرار هم نیست باشد. ترسو است، متناقض است، گاهی خودخواه است و خیلی وقت‌ها فقط تلاش می‌کند از مخمصه‌ای به مخمصه‌ی بعدی برسد. اما همین باعث می‌شود روایتش انسانی‌تر باشد. او می‌خواهد بفهمد چطور می‌شود در جهانی که چندان میلی به انسان بودن ندارد، زنده ماند. البته همین بی‌رحمی مداوم گاهی برای من خسته‌کننده شد. وقتی تقریبا هیچ نقطه‌ی امنی برای امید، اعتماد یا حتی آرامش وجود ندارد، بعضی بخش‌ها به‌جای اینکه بیشتر تکان‌دهنده باشند، به تدریج اثر اولیه‌شان را از دست می‌دهند. اما حتی در این لحظات هم زبان سلین اجازه نمی‌دهد کتاب کاملا بی‌اثر شود.

این کتاب روایتی درباره‌ی ساخته‌شدن تدریجی یک انسان است. ویلهلم در ابتدای مسیر هنوز خودش را نمی‌شناسد و تصورش از زندگی بیشتر تحت تأثیر میل، خیال و شور جوانی است؛ به‌خصوص شیفتگی‌اش به تئاتر که در ابتدا برایش چیزی فراتر از یک علاقه‌ی ساده است و بخشی از هویتی را که می‌خواهد برای خودش بسازد، شکل می‌دهد. اما هرچه جلوتر می‌رود، آدم‌ها، تجربه‌ها و موقعیت‌هایی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شود، کم‌کم فاصله‌ی میان تصویری که از خودش ساخته و کسی را که واقعاً می‌تواند باشد، آشکار می‌کنند. اهمیت رمان هم دقیقا در همین شدن است. تربیت در اینجا فرآیندی است که طی آن انسان یاد می‌گیرد خودش را در نسبت با جهان تعریف کند. ویلهلم قرار است بفهمد چگونه باید زندگی کند، چه چیزهایی را باید رها کند، در برابر دیگران چه مسئولیتی دارد و استعدادهای شخصی‌اش را چگونه از یک میل خام به چیزی پخته‌تر تبدیل کند. هشت بخش کتاب هم باعث شده این تغییر ناگهانی اتفاق نیفتد. زندگی ویلهلم پر از مسیرهای فرعی، آدم‌های مختلف، شکست‌ها، دلبستگی‌ها و موقعیت‌هایی است که بعضی وقت‌ها حتی بی‌ربط به نظر می‌رسند، اما در مجموع تصویری از شکل‌گیری تدریجی شخصیت او می‌سازند. اینجا گوته اجازه می‌دهد خود زندگی به بخشی از فرآیند تربیت تبدیل شود. ویلهلم باید مدتی زندگی کند تا بتواند این سؤال را جدی‌تر بفهمد. هنر هم در این میان جایگاه مهمی دارد. تئاتر برای ویلهلم در ابتدا راهی برای بیان خودش و فرار از زندگی معمولی است، اما مواجهه‌ی طولانی او با هنر باعث می‌شود معنای آن برایش تغییر کند. هنر دیگر فقط محلی برای رؤیاپردازی نیست؛ می‌تواند وسیله‌ای برای شناخت خود، شناخت دیگران و حتی فهم جامعه باشد. همین تغییر نگاه برای من جذاب بود، چون نشان می‌دهد یک علاقه‌ی شخصی زمانی ارزش پیدا می‌کند که بتواند انسان را از خودش فراتر ببرد. از طرف دیگر، رمان کم‌کم مسئله‌ی مسئولیت اجتماعی را وارد همین مسیر فردی می‌کند. آدم شدن فقط رسیدن به یک آرامش درونی یا کشف استعدادهای شخصی نیست. انسان در نهایت در جهانی زندگی می‌کند که دیگران هم در آن حضور دارند و رشد فردی وقتی کامل‌تر می‌شود که نسبت آدم با این جهان هم روشن‌تر شود. اینجاست که مفهوم اشرافیت روح برای من معنای جالبی پیدا می‌کند؛ نوعی کیفیت درونی که از خودخواهی صرف فاصله می‌گیرد و انسان را به مسئولیت، انضباط و فهم دیگران نزدیک می‌کند. با این حال، حجیم بودن رمان چیزی نیست که بتوان به‌سادگی از کنارش گذشت. بعضی مسیرها و گفت‌وگوها برای من طولانی شدند و گاهی حس می‌کردم گوته بیش از آنکه عجله‌ای برای پیش بردن داستان داشته باشد، می‌خواهد اجازه بدهد ایده‌هایش در ذهن خواننده ته‌نشین شوند. اما شاید همین کندی با ماهیت اثر تناسب داشته باشد؛ رمانی که درباره‌ی تربیت است، خودش هم از خواننده صبر می‌خواهد.

وقتی این کتابو خوندم دیدگاهم به رابطه ها به رفتار های اجتماعی و حتی فردی و رفتار های شخصی خودم حتی عوض شد ، خیلی کمک میکنه که چطور از یک دغدغه و منجلاب فکری عشقی رها شی یاد میگیری که خودت نجات گر خودتی و هیچ منجی جز خودت نمیتونه تو رو رها کنه ، واقعا ارزش خوندن و نگهداشتن توی قفسه برای روزای اینده که بش نیاز پیدا میکنی و داره

تصویر پروفایل NikiNiki@nikiنقد

واقعا داستان جالبی داره اما اونطور که باید روی کاغذ نیومده نویسنده داستان بمبی به سرش خورد ولی اصلا خوب ننوشته کاراکتر های اصلی تازه صفحه ۷۰ به بعد باهم اشنا شدن و این یعنی عملا یک سوم کتاب رفته سلیقه من نبود به شخصه و اینکه اولین کتابی ام بود رمانی که خوندم منو از این ژانر دور کرد ولی بعدش با کتاب های خیلی بهتری اشنا شدم درکل تنها کتابی که هیچ وقت دوسش نداشتم این بود🤷‍♀️

برای من تجربه خوشایندی نبود متأسفانه «سایه‌های میان ما» اصلاً با سلیقه من جور نبود. فضای داستان و نوع پرداخت بعضی از روابط و رفتارهای شخصیت‌ها برای من بیش از آنکه جذاب یا معنادار باشد، به فحاشی، خودآزاری و رفتارهای آزاردهنده نزدیک می‌شد. این عناصر نه‌تنها نتوانستند داستان را برایم جذاب‌تر کنند، بلکه باعث شدند نتوانم با اثر ارتباط برقرار کنم. در مجموع، کتابی نبود که از خواندنش لذت برده باشم و شخصاً آن را توصیه نمی‌کنم.