خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

اثر جین آستن در مجموعه‌ی رمان انگلیسی ادبی و کلاسیک طبقه‌بندی می‌شود و خالی از لطف نیست که به زبان اصلی خوانده شود. رمان هجوی درخشان بر ادبیات گوتیک است، همچنین کندوکاوی ظریف در ذهن دختری جوان که مرز میان تخیل رمانتیک و واقعیت را می‌آزماید. آستین با طنزی نیش‌دار، بلوغ ذهنی و اجتماعی قهرمانش را در دل رمانسی پر از سوءتفاهم و کشف به تصویر می‌کشد.

نورثنگر ابی

«داستان‌های جنون، ترس و خیال» مجموعه‌ای است که به‌خوبی جهان تاریک و ناآرام ادگار آلن پو را نشان می‌دهد؛ جهانی که در آن ترس همیشه از یک هیولا یا خطر بیرونی نمی‌آید، بلکه اغلب از ذهن انسان سرچشمه می‌گیرد. پو با فضاسازی سنگین و ورود به ذهن شخصیت‌هایش، حس اضطراب و ناامنی را به‌تدریج ایجاد می‌کند. برای من، جذاب‌ترین بخش کتاب همین بازی میان واقعیت و خیال بود؛ جایی که گاهی نمی‌توان مطمئن بود اتفاقات واقعاً رخ داده‌اند یا حاصل ذهن آشفته شخصیت‌ها هستند. البته بعضی داستان‌ها به دلیل سبک نوشتار و فضای خاصشان ممکن است برای همه خوانندگان به یک اندازه جذاب نباشند. با این حال، اگر به داستان‌های روان‌شناختی، تاریک و کلاسیک علاقه دارید، این مجموعه تجربه‌ای ارزشمند است و نشان می‌دهد چرا ادگار آلن پو هنوز یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان ادبیات ترس و جنون به شمار می‌رود. امتیاز من: ۴ از ۵

یکی از تجربه های خوبم درباره این کتاب سال ۱۴۰۴ روی صحنه بردمش و جالب تر از هر چیزی من با این خانواده زندگی کردم و چیزی که تو ذهنم ساختم با چشم خودم دیدم و این نمایشنامه جزو مورد علاقه های من میمونه تا ابد دختری که میخواد هر جور شده از اون زندگی خلاص شه برادری که برای کمک به مادر و خواهرش اومده عشقی که به سرانجام نمیرسه و در آخر مرگ و کمکی که حتی پیشخدمت پیر هم به این عشق و پایان نمیتونه بکنه

سوءتفاهم

خیلی سادس وقتی اشتباهی انجام میشه به قول هر آدمی شیطان گولت میزنه یا هر چیزی شما کدومو انتخاب میکنید شما کسی یا چیزی که باهاش گناه و انجام دادید مجازات میکنید یا خودتونو؟ منم هنوز به جوابش نرسیدم

شیطان

مورسو آدم راستگویی بود تو کل کتاب از احساسات واقعیش حرف زد ولی هیچ کس نفمید

بیگانه

همه‌چیز لازم نیست معنی عمیقی داشته باشه تا ارزش تجربه کردن داشته باشه. مثل همین کتاب. چیز عجیب و غیرتکراری نخواهید خوند ولی احتمالا این توانایی رو خواهد داشت که حس خوبی رو بهتون منتقل کنه.

گناه مضاعف مجموع شش داستان‌‌های کوتاه بود. در چهار داستان با کارگاه پوآرو همراه هستیم که مستقیما استخدام می‌شود و یا در جریانی قرار می‌گیرد تا ماجراهای معمایی و جنایی پیچیده را حل کند. و دو داستان هم به صورت مرموز اتفاقی می‌افتد که با حضور خانم مارپل در میان خویشاوندان افرادی که با داستان‌ها در ارتباطند مواجه می‌شویم که کمک به حل آن‌ها می‌کند. . من داستان سرقت یاقوت سلطنتی که اتفاقا از طولانی ترین داستان‌های کتاب بود و پیچیدگی بیشتری داشت را بیش از همه دوست داشتم.

گناه مضاعف

کمی که سردرآوردم GOTHIC چیست و ادبیاتش چگونه است، فهمیدم یکی از کتاب‌هایی که در نوجوانی عاشقش بودم در این حال و هوا و فضاسازی دسته‌بندی می‌شود، پس علاقه‌مند شدم بیشتر بخوانم و خود را در فضای تاریک و قلعه‌هایی با شمع‌هایی سو سو زن و باغ مه‌آلودش غرق کنم. در مورد این ژانر ویدئویی در یوتوب ساختم که خوشحال میشم تماشا کنید❤️(هر موقع که نت وصل شد دیگه🥲) . ساردونیکوس سه داستان در فضای گوتیک است. اما داستانی که توجه من رو جلب کرد خود ساردونیکوس بود. پزشکی که به دعوت دوست قدیمی برای تعطیلات به قلعه‌ آن‌ها میره و با دوستش و شوهرش آشنا میشه، مردی که به بیماری عجیبی مبتلاست، لبانی خندان اما ترسناک و با عضلاتی سفت شده دارد و از دکتر می‌خواد هر جوری شده اون رو درمان کنه و دوستش رو ابزار فشار میکنه، در این بین مرد داستان چرایی این اتفاقی که سرش آمده را تعریف میکند و دکتر تلاش می‌کند تا به هر طریقی شده مرد را درمان کند. . داستان دوم الهام گرفته از داستان دکتر جکیل و مستر هاید بود و کسی که خیال می‌کند بچه‌ی اوست. . داستان سوم فضایی ادبی ـ موسیقایی داشت که در نوع خودش هراس انگیز و دلهره آور بود. . هر سه داستان کاملا فضاسازی و مولفه‌های گاتیک را دارد،وحشتنی که در داستان‌ها حاکم است نه از آن دست است که انسان را بترساند و نه موجودی ترسناک یا روح و شبحی از صرفا دستمایه ترس خود قرار دهد، بلکه آن وحشتنی که از رازهای مگوی آدم‌ها و وحشتناک بودن عمل و رفتار و دنیای ناشناخته است که در دل رخنه می‌کند.

ساردونیکوس

در کنهِ میل ما از دانستن چه‌چیزی محجوب است؟ جرثومه‌ی این میلِ توقف‌ناپذیرِ ادیپوس برای چه است؟ این میلِ لجام‌گسیخته و متقن از کجا مشتق می‌شود؟ آیا اگر کس دیگری به جای ادیپوس بود، باز همین راه را می‌گزید؟ درست از که تخمِ شک را در ابتدا تیرزیاس در دلِ او کاشت، اما اگر ادیپوس چنان به‌خودش اطمینان داشت و حرف‌های او را مهمل می‌دانست، چرا پس از بیرون انداختن تیرزیاس از قصر، اودیپوس دست از جست‌وجو نکشید و همچنان به راه خود ادامه داد؟ آیا میلی که فروید اسمش را «رانه مرگ» می‌گذارد، همان نیرویی است که ادیپوس را به کشف حقیقت وا می‌داشت؟! بارها تجربه کرده‌ایم فروریختن هرآنچه ساخته‌ایم چه لذت نهانی همراه با درد دارد. بارها دیده‌ایم، که خراب کردن پل‌های پشت سر تالمِ آمیخته با لذت داشته است. آیا ادیپوس نیز یک میلی ناخودآگاهی برای نابود کردن و محو کردن خود داشته است؟ طلیعه‌ی این جست‌وجوی مجنون‌وار او، از مکالمه‌اش با تیرزیاس بود. هنگامی که تیرزیاس هویت و معنای وجودیِ او را به چالش می‌کشد سپس ادیپوس بر آن شد که هویت و معنایِ وجودی‌اش را اعاده کند. آیا می‌توان اهتمام ادیپوس برای بازیابی معنا را به‌سانِ جست‌وجوی انسانِ مدرن در طبیعت دانست؟ این میل افسار گسیخته انسان برای رمزگشایی از تمام رازهای طبیعت. این تجسس عنان از کف داده‌ی انسان از کجا نشات می‌گیرد؟ شاید داستایفسکی نیز این میلِ مهارناپذیر انسان برای کسب معرفت و دانستن را از مدت‌ها پیش فهمیده بود آنجا که در یادداشتهای زیرزمینی نوشت: «سروران من، به جان عزیزتان قسم، که دانستنِ زیادی واقعاً بیماری است، یک مرض حقیقی و تمام عیار. برای گذران زندگی، فقط اندکی دانش بشری کفایت می‌کند؛ یعنی نصف یا حدود یک‌چهارم آگاهی یک انسان مترقی.» می‌توان از این نظرگاه دید که «دانستن» برآمده از یک «ترس نهان» است. آدمی با کسب معرفت می‌خواهد به‌جای مواجه شدن با آن ترسِ نامکشوف، آن را دور بزند. شاید با ذکر یک مثال بتوانم منظور را روشن کنم: دوستی داشتم که از دختری خوشش می‌آمد اما به جای رو در رو شدن و اظهار علاقه‌اش به آن دختر که مبادا جواب منفی بگیرد و آن دختر و عشق به آن دختر را نیز از دست بدهد، طی دو سال از صحبت کردن با آن دختر خودداری می‌کرد. و در عوض شروع به استاک(Stalk) محبوبش کرد. اطلاعاتی از آن دختر بدست آورد که شاید نزدیک‌ترین دوستانش هم از آن بی‌خبر باشند. حجم اطلاعات به‌شدت زیاد بود. اما اطلاعات سطحی و بدرد نخور بودن.[برای مثال: غذای مورد علاقه‌اش. کیک مورد علاقه‌اش. رنگ مورد علاقه‌اش و...] آشکار است که که اینجا دوستِ من دائماً میل‌اش را سرکوب می‌کرد. چرا که شجاعت مواجهه با میلِ واقعی‌اش را نداشت؛ در صورتی که به‌زعم خودش به‌دنبال خواستِ واقعی‌اش بوده است و به‌طور ناخودآگاه از میل‌اش فرار می‌کرد! حال سوال من این است، میلِ حقیقیِ ادیپوس چه بود؟ ادیپوس از چه‌چیزی فرار می‌کرد؟ کسب معرفت امر نیکی است اما توانایی برآمدن از مکافاتِ آن را داری؟ آیا ادیپوس توانست معنای واقعیِ زندگی و تقدیرش را بپذیرد؟ آیا انسانِ مترقی به قول داستایفسکی مسئولیتِ مکافاتِ این «کشف حقیقت» را بر دوش می‌گیرد؟ نمی‌دانم! آیا نباید به‌دنبال سرچشمه‌ی آن «ترسِ نهان» گشت؟ وقت آن نرسیده که باری دیگر تاریخ را ورق بزنیم و ببینیم خاستگاهِ این «ترس نهان» از کجا بوده؟ آیا این ترسی که بر ما مستولی است یک ترس ماهوی‌ست یا از تاریخی به بعد پدید آمده؟! — امیرمهدی

داستانی پرکشش و با احساساتی تنیده در هم از پیرمردی که حالا قاتل و شاعری بازنشسته محسوب میشه. به شخصه خیلی از خوندنش لذت بردم و شکنجه‌ی زمان و سردرگمی فردی مبتلا به زوال عقل رو کاملا حس کردم. فکر میکنم نویسنده احساسات رو به خوبی روی کاغذ آورده و از فلسفه هم در این راه به خوبی استفاده کرده. و باید اعتراف کنم که این کتاب نظرم رو نسبت به ادبیات کره‌ی جنوبی و جهان بینی موجود در این ادبیات تغییر داد.

صمیمانه یکی از بهترین کار های کلاسیک روسی. مقدار عمق و جزییات در این نوشته به مقداری زیاد هستش که بارها یک صفحه و حتی ۲ خط رو خوندم تا تلاش کنم تمامیشو دربربگیرم. واقعا شاهکار. ورژن زبان اصلی رو پیشنهاد میکنم.

خیلی بیشتر از ارزش واقعی کتاب بهش بها داده شده . به نظرم کتاب متوسطی است با ترجمه ای درخشان .

تنگنا

قدرت سیاسی تا وقتی فقط قرار است بر رفتار انسان اثر بگذارد، یک مسئله است؛ اما وقتی بخواهد به ذهن، روابط، زبان و حتی برداشت انسان از واقعیت دسترسی پیدا کند، دیگر با حکومت کردن به معنای معمول کلمه روبه‌رو نیستیم. آدم‌ها نیز فقط به دلیل اعتقاد به یک ایده وارد جمع‌ها نمی‌شوند؛ گاهی بخاطر نیاز به دیده شدن و داشتن جایگاهی مشخص، از خود عقیده نیرومندتر است. آرنت در تحلیل توده‌ها دقیقا به همین خلأ اجتماعی توجه می‌کند؛ جایی که انزوا می‌تواند انسان را آماده‌ی پیوستن به یک حرکت فراگیر کند. از طرف دیگر، به نظرم هیچ چیز به اندازه‌ی یک توضیح ساده برای یک جهان پیچیده وسوسه‌کننده نیست. ایدئولوژی دقیقا همین جذابیت را پیدا می‌کند: برای تاریخ، جامعه و رفتار انسان یک منطق کلی می‌سازد و به پیروانش احساس فهمیدن می‌دهد. و خطر هم از جایی آغاز می‌شود که این احساس فهمیدن، جای مواجهه‌ی واقعی با جهان را بگیرد. باید بدانیم در سیاست، دروغ، گاهی با تکرار آن‌قدر زیاد یک روایت اتفاق می‌افتد که دیگر نیازی به اثبات خودش احساس نمی‌کند. آرنت، تبلیغات توتالیتاریستی را از همین منظر بررسی می‌کند و برای ما این پرسش را باقی می‌گذارد که انسان تا چه اندازه می‌تواند در برابر چیزی که دائما می‌شنود، استقلال ذهنی خود را حفظ کند. یکی از نکات مهم کتاب، نقش «دشمن عینی» است؛ مفهومی که نشان می‌دهد در یک نظام ایدئولوژیک، ممکن است انسان به دلیل چیزی که هست یا نماینده‌ی آن تلقی می‌شود، مجرم شناخته شود. این تغییر بسیار عمیق است، چون فقط هویت اوست که پیشاپیش درباره‌اش حکم می‌دهد. مشخصا ترور هم در چنین ساختاری، وسیله‌ای برای ایجاد جهانی تبدیل می‌شود که در آن هیچ‌کس نمی‌داند نوبت چه کسی خواهد رسید. و ترس؛ رابطه‌ی انسان با دیگری را تخریب می‌کند. چرا که پلیس مخفی؛ جامعه را به مکانی تبدیل می‌کند که در آن اعتماد ارزش خود را از دست می‌دهد. وقتی احتمال نظارت همه‌جا حاضر باشد، انسان به روابط خودش هم با سوءظن نگاه می‌کند. جامعه‌ای که در آن اعتماد از میان رفته باشد، پیشاپیش بخش مهمی از امکان مقاومت جمعی خود را از دست داده است. اردوگاه‌ها اما نشان می‌دهند که قدرت می‌تواند از سرکوب سیاسی هم فراتر برود. آرنت آن‌ها را مکانی برای نابودی تدریجی فردیت می‌بیند؛ جایی که انسان ابتدا حقوقش را از دست می‌دهد، بعد جایگاه اجتماعی‌اش و سرانجام آن بخش از وجودش که او را به عنوان یک فرد یگانه تعریف می‌کند. این نگاه برای من معنای «حقوق بشر» را هم دشوارتر می‌کند. انسان ممکن است از نظر اخلاقی صاحب حقوق باشد، اما اگر از یک جهان سیاسی که آن حقوق را تضمین کند کنار گذاشته شود، در عمل با وضعیتی بسیار شکننده‌تر روبه‌رو خواهد شد. آرنت، ما را به فکر کردن درباره‌ی تنهایی و انزوا وادار می‌کند. انسان منزوی؛ بخشی از امکان تجربه‌ی یک واقعیت مشترک را نیز از دست داده است. شاید به همین دلیل یک سیاست سالم به انسان‌هایی احتیاج دارد که هنوز بتوانند با یکدیگر حرف بزنند و در عین اختلاف، در یک جهان مشترک باقی بمانند. در یک جمله؛ توتالیتاریسم بیشتر از تاریخ نازیسم و استالینیسم، شکنندگی چیزهایی را نشان می‌دهد که معمولا بدیهی فرضشان می‌کنیم.

توتالیتاریسم

جذبم کرده بود، آخرش میتونست بهتر تموم بشه ولی بازم کتاب خوبی بود.

همکار