خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

خاما از کمی دورتر می خندید و سر تکان می داد و من فکر می کردم راست می گوید. آدمی وقتی کنارِ کسی که دوستش دارد،باشد هیچ وقت آنقدر دوست اش ندارد که ازش دور باشد یا بشود.

خاما

آدمی وقتی از همه چیز دور می شود، مغزش بیشتر و بهتر حرکت می کند و تازه می فهمد قلبش نمی فهمیده است.

خاما

عزیزترین کتابِ،کتابخونمه🥲 نمیدونید چقدر این رمان تو دلیه داستان پرکششی که نمیزاره کتاب رو زمین بزاری قلم نویسنده ستونی بود محتوای متفاوتی داره. حتی فکر کردن های روای داستان کاملا برات جون میگیره و زنده ست چندین حال و حوای متفاوت داره تاریخ،جنگ و پیروزی، عاشقی باتوجه به حجم کتاب اصلا خسته کننده نیست بخاطر این کتاب بیوه کشی و زاهو رو هم خریدم که هنوز نخوندم امیدوارم اونام دوست داشته باشم🙂

خاما

دوسش داشتم داستان پرکششی بود دنیای جالبی داشت ارزش خوندن داره

بادیگارد

«بعضی رازها قرار نیست کشف شوند؛ چون حقیقتشان از خودِ راز ترسناک‌تر است.» مجموعه کتابهای کاراگاه کیندائیچی تو یه سطح دیگه ان

دلم می‌خواهد کمی با تو درددل کنم و از چیزهایی بگویم که در این لحظه فکرم را به خود مشغول کرده‌اند؛ با تمام جزئیات روزها ساعت‌هایی که با هم گذرانده‌ایم. این برای تو نیز فرصتی است که مرا به یاد بیاوری.

دختر پرتقالی

همانطور که مادرم میگفت، تنها راهی که دو نفر می توانند یک راز را نگه دارند این است که یکی از آنها مرده باشد.

بعد از تموم کردن کتاب، تازه متوجه شدم بعضی از جزئیات داستان از اول جلوی چشمم بودند.

مدیر مدرسه میگفت داشتن چشم و ندیدن زیبایی، داشتن گوش و نشنیدن موسیقی، داشتن شعور اما تشخیص ندادن حقیقت،و داشتن قلبی که هرگز برانگیخته نمیشود و در نتیجه هرگز آتشی به پا نمی‌کند، برای انسان امری وحشتناک است.

روایت دردناک از زندگی توی افغانستان که واقعا ارزش خوندن رو داره

بادبادک باز

چی میشه اگه یک شبه بین خانوادمون یه دیوار فاصله بیوفته،دیواری که نمیشه ازش رد شد و روزایی که دردناک میشن شاید هیچوقت اینطوری به این اتفاق تاریخی نگاه نکرده باشیم ینی هیچوقت فکر نکردیم وقتی دیوار رو کشیدن چه اتفاقی برای خانواده ها و ادم ها افتاد و چه چیزی رو تجربه کردن

یک شب فاصله

بر خلاف باقی کتاب های ادبیات فارسی با این کتاب کمتر تونستم ارتباط بگیرم و قلم نویسنده و روند داستانی برام جذاب نبود .

سووشون

کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بی‌خواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.

چشم هایش