اگر من با یقین به تباه کردن نعمت هایی که به من داده شده بود از دنیا بروم و هیچ راهی برای اصلاح این حال نباشد، آن وقت چه؟
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
شکنجهگران و شکنجهدیدگان چگونه میتوانند در یک سرزمین کنار هم زندگی کنند؟ چگونه میتوان جراحات کشوری را التیام بخشید که سخت از سرکوب آسیب دیده و ترس از بیپرده سخن گفتن بر همه جای آن سایه افکنده است؟ آنگاه که دروغگویی به عادت تبدیل شده، چگونه میتوان به حقیقت دست یافت؟ چگونه میتوانیم گذشته را زنده نگه داریم، بیآنکه اسیر آن باشیم؟ و چگونه آن را به فراموشی بسپاریم، بیآنکه بیم تکرارش درآینده وجود داشته باشد؟
ما هیچ وقت نمیتوانیم روح زن را کاملا تصاحب کنیم.
حقیقت زیادی هم ممکن است آدمها را تلف کند.
آزادی هرچه میخواهی بگویی، به این شرط که همه چیزهایی را که میخواهی نگویی.
اگر نقابی که بر چهره داریم سرانجام با چهرهٔ خودمان یکی شود، حقیقت را چگونه بیان خواهیم کرد؟ خاطرهٔ چگونه فریبمان میدهد، نجاتمان میدهد و هدایتمان میکند؟ چگونه میتوانیم معصوم بمانیم وقتی طعم پلیدی را چشیدهایم؟
بسیار زیاد لذت بردم از خوندن این نمایشنامه؛ توصیف ماهرانهی گذار از دیکتاتوری به دموکراسی و رویارویی با یکی از بزرگترین دغدغههای چنین گذاری، یعنی انتخاب بخشش و یا انتقام! نویسنده تونسته فقط با سه کاراکتر احساسات، غرایز، انگیزه، امیال و رفتار بشر رو در صورت در دست داشتن قدرت به نمایش بزاره و با پایانی که برای کتاب در نظر گرفته آینهای در برابر خوانندگان کتاب قرار داده تا با نگاه به اون نقاط مشترکشون با سه کاراکتر رو پیدا کنن و بسنجن. واما واقعا اگر نبخشیم چطور به دموکراسی برسیم و اگر ببخشیم با دیکتاتورهای کوچکی که در جریان این همه درد درونمون به وجود اومده چه کنیم؟! :)))
ابتدا میفهمیم ایوان مرده است و بعد زندگیاش را میبینیم. به نظرم تولستوی از همان ابتدا به ما میگوید: مرگ پایان داستان نیست؛ مرگ وسیلهای است برای دیدن حقیقت زندگی. مرگ او برای دیگران یک اتفاق اجتماعی است، اما برای خودش تبدیل میشود به بحران وجودی؛ چون مرگ چیزی نیست که بتوانی مثل یک مشکل اداری حلش کنی. ایوان برای اولین بار با چیزی مواجه میشود که کنترلش در اختیار او نیست و همین اتفاق، تمام ساختار زندگیاش را فرو میریزد. به نظرم اینکه چرا اطرافیانش اینقدر سردند، خیلی مهم است. همسر و اطرافیان ایوان لزوماً هیولا نیستند، آنها هم در همان جهانی زندگی میکنند که ایوان ساخته بود؛ جهانی که در آن آدمها باید نقش اجتماعی خودشان را حفظ کنند. برای همین، مرگ ایوان برایشان ناراحتکننده است، اما نمیتوانند واقعاً وارد رنج او شوند. تقریباً تمام آدمهای طبقه اجتماعی ایوان سعی میکنند مرگ را انکار کنند، و گراسیم هم برای همین مهم است چون مرگ را انکار نمیکند. او میفهمد ایوان در حال مردن است و از این حقیقت نمیترسد. به همین دلیل میتواند کنار او بنشیند، پایش را نگه دارد، به دردش احترام بگذارد و با او صادق باشد. گراسیم شاید تحصیلات و جایگاه ایوان را نداشته باشد، اما چیزی دارد که ایوان در تمام زندگی نداشته: ارتباط واقعی با واقعیت. او میداند انسان میمیرد و چون از این حقیقت فرار نمیکند، میتواند واقعاً مهربان باشد. درمورد درد، ایوان در اوج درد در واقع فقط نمیپرسد: «چرا من درد میکشم؟» سؤال عمیقترش این است: «این همه درد قرار است به چه چیزی منجر شود؟ قرار است چیزی را بفهمم؟ جبران کنم؟ به جایی برسم؟» و پاسخ: «برای هیچ.» این «هیچ» به نظرم یکی از بیرحمانهترین پاسخهای کتاب است؛ چون ایوان دنبال یک علت برای رنجش نیست، دنبال معناست و تولستوی برای مدتی هیچ معنایی به او نمیدهد. اما به نظرم یک نکته خیلی مهم هست: «برای هیچ» لزوماً به معنای «رنج تو بیارزش بود» نیست. یعنی قرار نیست رنج تو یک معامله باشد؛ قرار نیست به خاطر این همه درد، جهان به تو توضیحی بدهکار باشد. ایوان تمام زندگیاش را بر اساس نوعی منطق معاملهای گذرانده بود: اگر درست رفتار کنم، زندگی درست پیش میرود؛ اگر موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشم، خوشبخت میشوم؛ اگر همهچیز «همانطور که باید» باشد، اتفاق بدی برای من نمیافتد. اما بیماری تمام این معادله را خراب میکند. پس این درد برای چه بود؟ و شاید تلخی پاسخ این باشد: برای هیچ. نه به این معنا که زندگی هیچ است؛ بلکه به این معنا که جهان تضمین نکرده هر رنجی توضیح داشته باشد. اما درست همینجا، داستان از «بیمعنایی» به سمت «معنا» حرکت میکند. اگر رنج لزوماً معنایی از پیش تعیینشده ندارد، شاید معنای زندگی در نحوه مواجهه ما با آن شکل بگیرد...
این کتاب، اولین کتابی بود که با پول خودم خریده بودم، اون موقع فقط برای عکس BTS خریدمش ولی اعتراف میکنم باعث شد برای من دری باز بشه به سمت جدی کتاب خوندن! دری که بهم نشون داد من عقب نیستم از بقیه، من هم میتونم برای خودم یک آینده تصور کنم و هدف تایین کنم؛ برای من ارزش زیادی داشت.
خیلی برای من آموزنده بود و دوسش داشتم.
من دوسش داشتم و واقعا ناراحتم کرد. همیشه سعی میکردم برای دوستام بهترینمو بزارم، و همیشه طرد شدم چون انقدر بودم که دیگه نبودنم براشون مهم نبود...
علاوه بر تمام نتایج اخلاقی، ذهنمو درگیر این کرد که چقدر داریم به عواطف بچه ها کم توجهی میکنیم:) انقدر زندگی هامون سخت و پر دردسر شده که دیگه حوصله نداریم...
بابا به من یاد داد که اشکالی ندارد تسلیم احساساتم شوم، اما در عین حال، باید مبارزه کنم و خود را از احساسات بَدم نجات دهم.
هیچکس نباید به خاطر تلاشش برای خوب بودن، احساس بدی داشته باشد.
من نسبت به کتاب خدمتکار اینو به شخصه خیلی دوست نداشتم بنظرم کتاب خدمتکار خیلی جذابتر بود
خدمتکار جزو کتاب های مورد علاقه ام از فریداست و به شخصه خیلییی دوستش داشتم و از خط به خطش لذت بردم کاملا حس میکردم دارم یه فیلم روانشناختی - هیجانی میدیدم و واقعا دوستش داشتم
از اونجایی که تقریبا اکثر کتاب های فریدارو خوندم و به شخصه عاشق کتاباشم ولی به شخصه این کتاب رو برخلاف نظر خیلی ها دوستش نداشتم بنظرم خیلی کتاب های قشنگتری داره
بنظرم فریدا قطعا کتاب های خیلی قوی تری داره و به شخصه این کتابش رو دوست نداشتم و بنظرم وقایع کاملا قابل پیش بینی بود.
با وجود اینکه کتاب قویی هستش و توییست پایانی خوبی داره ولی جزو کتاب های مورد علاقه ام از فریدا نیستش. اما در کل خیلی کتاب قشنگیه
قلب من که فقط شاهد این اتفاق بودم، داشت از سینه بیرون میزد، دیگر چه برسد به متیو. حتماً قلبش درحال انفجار بود..
