خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

دوستش داشتم... تمام مدت حس میکردم دارم یه فیلم نگاه میکنم کمی قابل پیش بینی بود ولی در کل قشنگ بود

به نظرم، نباید قضاوت کنم که کی به کمکم احتیاج داره و کی نداره، نیازی نیست برام برقصن یا آواز بخونن که بهم ثابت بشه واقعاً نیاز دارن. همین که وقتی نیاز داری، از کسی کمک بخوای، از نظر من کافیه.

«چقدر اندک می‌دانیم از آنچه در دل دیگران می‌گذرد؛ نزدیک‌ترین آدم‌ها می‌توانند بیگانه‌ترین دشمنان ما باشند و دشمنی که از او می‌ترسیم، گاهی تنها کسی است که حقیقت را به ما می‌گوید.»

لیر شاه

در این جهان، انسان برهنه و بی‌پناه به دنیا می‌آید و سرانجام نیز چیزی جز همان انسان برهنه باقی نمی‌ماند؛ هرچه میان این دو است، غرور و توهم است.»

لیر شاه

آدمی تا زمانی که قدرت دارد، خود را مرکز جهان می‌پندارد؛ اما کافی است تاج از سرش برداشته شود تا بفهمد در برابر طبیعت و مرگ، هیچ تفاوتی با فقیرترین مرد ندارد.»

لیر شاه

«خودت را بشناس.» گویی این دشوارترین کاری است که انسان می‌تواند انجام دهد.

لیر شاه

«آنچه دور به نظر می‌رسد، ممکن است نزدیک باشد؛ و آنچه نزدیک است، شاید دست‌نیافتنی باشد.»

قصر

چندان حوصله خانه را نداشتم. همان جا ماندم و به چیزهای غم انگیز و احمقانه فکر کردم. من این طوری ام. با چنان جدیتی به چیزهای بی معنی و چرت و پرت فکر می‌کنم که انگار با معنا هستند. وقتی هیچ میلی به کاری که باید بکنم ندارم، میخ نقطه ای می‌شوم و به چیزهای پوچ فکر می‌کنم.

روز رهایی

واقعاً از ته دل آرزو کردم دنیا مثل یک آتش بازی خونین منفجر شود. این اتفاق نیفتاد. آرزوها هیچ وقت برآورده نمی‌شوند. این را خوب می‌دانم. مهم نیست. اگر سیاره زمین سرخ شود، بعد ترک ترک شود و توی این آسمان رنگ‌ورورفته منفجر شود، دل من خنک نمی‌شود. باید خودم هم بتركم و مثل قطره های باران بپاشم به کل جهان. همین و بس.

روز رهایی

رمان قلعه مالویل یکی از قشنگ ترین آثار آخرالزمانی است که به جای روایت یک فاجعه ی هسته ای، درباره ی ماهیت انسان، قدرت، اخلاق، تمدن، امید، دین، غریزه بقا و... نوشته شده. نشان می‌دهد که مفاهیم درست و غلط در شرایط عادی یه شکل دارند ولی در بحران و جنگ و قحطی تعاریف اخلاقی تغییر می‌کنند. شخصیت پردازی داستان و واقع گرایی آن در ترسیم فروپاشی جامعه جزء نقاط قوت این کتاب است. شخصیت اصلی امانوئل، رهبری عمل گرا و اخلاق مدار است. شخصیت های دیگر داستان هر یک نماینده دیدگاهی درباره قدرت، مذهب، خشونت و همکاری هستند. مرل نشان می‌دهد تمدن بیش از آنکه به فناوری وابسته باشد، به همکاری، مسئولیت پذیری و اعتماد میان انسان ها وابسته است. این داستان نکات خیلی خوب زیادی داره که من فقط چندتا از آنها را مطرح کردم ولی این داستان نقاط ضعفی هم داره مثلا ابتدای کتاب کمی کند پیش میره و ممکن هست برای بعضی ها خسته کننده باشه ولی باید اجازه بدید داستان کمی جلوتر بره. همچنین برخی از شخصیت های زن در داستان نسبت به شخصیت های مرد عمق و استقلال کمتری دارند و نقش آنها در پیش بردا داستان است. من کتاب صوتی این داستان رو گوش دادم با صدای آقای مهدی صفری. در کل جزء قشنگ ترین کتاب هایی که خوندم. پیشنهاد میکنم حتما یک بار بخونید.

قلعه ی مالویل

کتاب فوق العاده ایه، تمام احساسات رو توی یک کتاب بهتون میده، تاریخ مصر، مامراجویی، غم، عشق، هیجان، طنز و سیاست پشت کار های کاراکتر ها و ... با قلم فوق العاده اقای منصوری.

فضاسازی کتاب رو دوست داشتم و یکی از قشنگترین فانتزی های گوتیکی ایی بود که خوندم

راستش «بیگانه» برای من بیشتر از اینکه یک رمان درباره‌ی پوچی باشه، درباره‌ی آدمی بود که آن‌قدر از احساس، رابطه و معنای زندگی فاصله گرفته که کم‌کم به یک آدم خالی تبدیل شده. مرسو برای من نه قهرمان بود، نه آدمی که بشه به خاطر «صادق بودن با خودش» تحسینش کرد. اتفاقاً یکی از چیزهایی که در طول خواندن کتاب آزارم داد همین بی‌تفاوتی عجیبش بود. انگار هیچ‌چیز واقعاً برایش اهمیت نداشت؛ نه مرگ مادرش، نه احساسات ماری، نه آدم‌هایی که وارد زندگی‌اش می‌شدند و نه حتی آینده‌ی خودش. اینکه مرسو احساساتش را تظاهر نمی‌کرد، به‌خودی‌خود برای من فضیلت محسوب نمی‌شه. آدم می‌تونه اهل تظاهر نباشه و در عین حال نسبت به آدم‌های اطرافش احساس مسئولیت داشته باشه. اما مرسو به نظرم از این مرحله هم فراتر رفته بود؛ انگار اصلاً پیوندی با جهان اطرافش نداشت. و همین‌جا بود که برای من «پوچی» ترسناک شد. من فکر می‌کنم وقتی آدم هیچ معنا، دلبستگی یا مسئولیتی برای خودش قائل نباشه، ممکنه کم‌کم مرز بین درست و غلط هم براش بی‌رنگ بشه. اگر هیچ‌چیز ارزشمند نباشه، پس چه چیزی قراره جلوی آدم رو از ویران کردن خودش یا حتی دیگری بگیره؟ برای همین من با این نگاه که «مرسو فقط آدم متفاوتی بود که جامعه نتونست درکش کنه» خیلی کنار نمیام.

بیگانه

بودن یا نبودن؟ مسئله این‌است... آیا شریف‌تر آن‌است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم یا آنکه سلاح نبرد به دست‌گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری هارا از میان برداریم؟ مردن... خفتن... همین و بس. اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم‌مستولی میکند پایان بخشد، غایتی‌است که بایستی البته آرزومند آن بود مردن... خفتن... خفتن، و شاید خواب دیدن آه مانع همین‌جاست در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم در آن خواب مرگ، شاید رویاهای ناگواری را ببینیم و ترس از همین رویاهاست که مارا به تامل وامیدارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت را آنقدر طولانی می‌کند زیرا اگر انسان یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می‌تواند خودرا آسوده کند کیست که در برابر لطمه‌ها و خفت‌های زمانه، ظلم ظالم، تفرعن جابر ، تکبر متکبر، دردهای عشق شکست خورده و رنج‌هایی که لایقان صبور از دست نالایقان می‌بینند تن به تحمل دهد؟

هملت

و من نمی‌دانم آیا مادرش هم اورا به اندازه‌ی من دوست‌داشت؟ ایا کسی میتوانست بفهمد که دوست‌داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟