خوندنش خیلی طول کشید نه اینکه کتاب سخت خوانی باشه، نه. کتاب، خیلی روان بود. شخصیت پردازی قشنگ با یک پایان و جمع بندی عالی که برای یک کتاب طنز بهترین بود. این سوال اخرش در ذهنم ایجاد شد که واقعا براساس زندگی نویسنده بوده یا نه. بخش آخر کتاب برام جالبتر بود. هنوز هم نمیتونم با شخصیتهای داستان کنار بیام. هنوز هم با خیلی از مسائل اخلاقی کتاب و بی بند و باری به تصویر کشیده شده مشکل دارم. متاسفانه نسبت دقیق یه سری افراد رو متوجه نشدم مثلا عمو اسدالله دقیقا کی دایی جان ناپلئون می شد. کتاب مورد علاقه من نبود و احتمالا پیشنهادش نمی کنم شاید چون ژانر مورد علاقه من نبود. فکر نمیکنم شاهکار هم بوده باشه ولی در جای خودش جالب بود. شخصیت مورد علاقه ام هم که مشخصا میرزا اسدالله بود که در نهایت مشخص شد تراژدی جالبی پشت زندگیش بوده. خود بزرگ بینی و توهم دایی جان ناپلئون هم قابل توجه بود، اینکه چطور خودش رفته رفته دروغها و پزهایی که سعی می کرد به بقیه بقبولونه رو باور کرد اما هیچ کس اون رو باور نکرده بود.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
یکی از کتاب های مورعلاقمه و واقعا قشنگه
یکی از قشنگترین کتاب هایی بود که خوندم
شروع جالبی داشت ولی فقط شروعش جالب بود به نظرم و منو جذب نکرد
اولین کتابی بود که از همینگوی میخوندم و اصلا با قلمش آشنا نبودم. کتاب دیالوگهای کمی داره به نسبت اما باعث نمیشه حوصله خواننده سر بره و توصیف بیش از حد نداره. توی نقدها نوشته بود کتاب تفکر سیاله؛ خواننده متوجه پرش موضوع ها توی ذهن شخصیت میشه ولی اثر رو سنگین نکرده ترجمه ای که من خوندم علاوه بر مقدمه مترجم یه نقد هم داره که برای همین نسبت به ترجمه های دیگه صفحاتش بیشتره. حاوی اسپویل محتوای داستان: مانولین کاراکتر دوست داشتنی ای بود و عشقش به پیرمرد زیبا بود. جوری که قلبش از عذاب کشیدن اون به رنج میومد و جوری که اعتقادی مثل والدینش نداشت و برای سانتیاگو اون احترام و علاقه رو قائل بود خیلی قشنگ بود. داستان پیرمرد و دریا خیلی آروم بود. توصیف ها تو رو توی یه بندر با دریای بی نهایت بزرگی می بردن. پیرمرد تفکر جالبی داشت. تفکراتش حین جدال با ماهی و کوسه ها و جمله های خیلی قشنگی توی این بخش از کتاب بود. از شک کردن به اینکه باید ماهیگیر میشد یا نه تا احترام و علاقه اش به دریا، ماهی ها و ستاره ها. چقدر خوب که ما آدم ها مجبور نیستیم ستاره ها رو بکشیم. و آیا ما واقعا گناهکاریم که ماهی رو میکشیم؟ ماهی شجاعانه جنگید و سانتیاگو برای شجاعت و وقارش احترام قائل بود. معتقد بود اون نوع خاص کوسه، کثیف و نالایقه. جالبه برای حیواناتی که شاید چیزی از این ارزش ها نمیدونند، چنین ارزشهایی رو قائل بودن. سانتیاگو بالاخره موفقیت بزرگی رو پس از صبر زیاد و ناامید نشدن بدست آورد. اما هرچقدر ماهی بزرگتری بگیری، کوسه های بیشتری هم به دنبالش میان. در نهایت از دستش داد اما شجاعانه جنگید. درد میکشید پس میدونست هنوز زنده است. و خسته بود، خیلی خیلی خسته. متاسفانه اونقدر خواننده خوبی نیستم که درک کاملی از چیزی که خوندم داشته باشم اما امیدوارم یه روز دیگه دوباره بخونمش.
روند داستانش واقعا قشنگه فقط اخرش رو دوست نداشتم
روند داستان کمی کند پیش میره ولی اخرش واقعا غافلگیرکننده و غیرقابل پیش بینیه
کتاب از دو بخش مجزا از هم تشکیل شده که در نهایت به هم می رسن. کلی سوال توی ذهنمه کلی مسئله حل نشده باقی موند که هیچ ایده ای راجع بهشون ندارم. ولی خوندنش باعث شد یادم بیاد چرا عاشق ادبیاتم. فضای داستانی راز آلود و مبهمش و ترکیبش با تراژدی قشنگ بود؛ اگرچه عاشق تراژدی های یونان باستانم اما خیلی طرفدار حضورشون به این صورت توی داستانهای امروزی نیستم. کتاب هر لحظه عجیب و عجیب تر میشه. پر از دیالوگ های قشنگه و تو رو با دریایی از موسیقی ها و افسانه های قشنگ آشنا می کنه. من هیچ تصوری از کتابهای موراکامی نداشتم و فکر می کردم با یه کتاب واقع گرایانه طرفم؛ اما اونقدر مرز بین واقعیت و تخیل و رویا و بیداری توی اون در هم بود که هنوز هم نمیدونم دقیقا چی شده. در کل پیشنهاد میشه
زمان داره ما رو می بلعه و ما هرروز بیشتر داریم فرو میریم ... اگه نگیم امروز روز خوشیه، باید بپذیریم روز بدیه، روزیه که داریم به مرگ نزدیک میشیم، برای همین از زبان، از گفتگو، از خیال استفاده می کینم به کارهای روزمره ی عادی چنگ می زنیم تا بگیم اینا خوشی ان . ولی در اصل داریم بین زبان و واقعیت زندگی شکاف ایجاد می کنیم، شکافی عمیق.
بازنویسی مدرن اسطوره ی یونان- ژآن آنوی، این اسطوره رو تبدیل به نماد مقاوت می کنه، کسی که جلوی دیگران می ایسته و سازش نمی کنه. حتی اگه هم بدونه در نهایت هیج تغییری در کل و اساس و ساختار پیش نیاد اون مقاومت می کنه چون خودش بودن مساویه با نه گفتن. همونطور که خودش میگه : «من برای این نیامدم که بگویم بله، من آمدم که بگویم نه.»
گودو/خدا/نجات دهنده/ مرگ/ امیدواهی یا همه ی چیزهایی که منتظرش هستیم تا روزی برسه و به خاطرش زنده میمونیم ولی هیچ وقت هم نمی رسه....
اگه نتیجه از دست بره بااز هم باید تلاش کرد؟ آره چون ارزش نسان به نتیجه ای نیست که می گیره بلکه به تلاشیه که میکنه. از این کتاب این رو یاد گرفتم.
«قوانین روزانه» بیشتر از اینکه یک کتاب مستقل با استدلالی پیوسته باشد، مجموعهای از ایدهها و نکتههای کوتاه از آثار رابرت گرین است. مزیتش این است که میتوان هر روز یک ایده را خواند و درباره آن فکر کرد، بدون اینکه لازم باشد کتاب را به شکل متوالی مطالعه کرد. اما همین ساختار باعث میشود عمق و انسجام آن به اندازه «چیرگی» یا «۴۸ قانون قدرت» نباشد. برای من، این کتاب بیشتر ابزاری برای مرور و یادآوری ایدههای گرین است تا اثری که بخواهم از ابتدا تا انتها با همان جدیت دو کتاب دیگر بخوانم. امتیاز من : ۳.۵ از ۵
«چیرگی» را میتوان ادامه عمیقتر و روانشناختیتر ایدههای گرین درباره قدرت دانست. کتاب بیشتر از اینکه صرفاً بگوید چگونه بر دیگران اثر بگذاریم، روی خودشناسی، تسلط بر احساسات، شناخت انسان و تبدیل استعداد به مهارت تمرکز دارد. نقطه قوت آن تحلیل شخصیتهای تاریخی و تلاش برای استخراج الگوهای رفتاری از زندگی آنهاست. البته حجم زیاد مثالها و تکرار برخی ایدهها ممکن است در بخشهایی ریتم کتاب را کند کند. در مجموع، نسبت به «۴۸ قانون قدرت» برای من کتاب پختهتر و کاربردیتری است، چون قدرت را بیشتر از مسیر تسلط بر خود بررسی میکند. امتیاز من: ۴.۵ از ۵
«۴۸ قانون قدرت» کتابی بحثبرانگیز درباره سازوکارهای نفوذ، رقابت و رفتار انسان در روابط قدرت است. نقطه قوتش این است که بسیاری از بازیهای پنهان اجتماعی را بیپرده مطرح میکند و خواننده را وادار میکند به رفتار خودش و دیگران دقیقتر نگاه کند. با این حال، مشکل کتاب این است که گاهی رفتار انسان را بیش از حد بر اساس منطق قدرت و بدبینی تفسیر میکند و بعضی قوانین را نمیتوان نسخهای اخلاقی یا قابلتعمیم برای زندگی دانست. به نظرم ارزش اصلی کتاب در شناخت بازی قدرت است، نه لزوماً پیروی از تمام قوانین آن. امتیاز من: ۴ از ۵
«دبی عزیز» رمانی کوتاه و روان است که بیشتر از آنکه بر پیچیدگی داستان تکیه کند، روی روابط انسانی، انتخابها و پیامدهای احساسی آنها تمرکز دارد. نقطه قوت کتاب، روایت ساده و صمیمی آن است که باعث میشود خواننده نسبتاً سریع با شخصیتها ارتباط بگیرد و اتفاقات را از زاویهای شخصی دنبال کند. با این حال، بعضی شخصیتها و موقعیتها میتوانستند عمق بیشتری داشته باشند و در بخشهایی احساسات داستان کمی مستقیم منتقل میشوند. در مجموع، کتابی مناسب برای یک مطالعه سبک و احساسی است، اما اگر دنبال شخصیتپردازی بسیار عمیق یا داستانی پیچیده هستید، احتمالاً انتظارتان را کاملاً برآورده نمیکند. امتیاز من: ۳.۵ از ۵
«مردی به نام اوه» در ظاهر داستان مردی عبوس و منزوی است، اما در لایههای زیرین، روایتی درباره سوگ، تنهایی، دوستی و دوباره پیدا کردن دلیل زندگی است. بکمن با طنز و شخصیتهای متفاوت، آرامآرام گذشته اوه را آشکار میکند و نشان میدهد پشت رفتار سرد و سخت او، انسانی آسیبدیده و وفادار پنهان شده است. نقطه قوت کتاب، همین ترکیب موفقِ طنز و اندوه است؛ هرچند در بعضی قسمتها احساسات و پیامهای داستان کمی مستقیم و قابلپیشبینی میشوند. با این حال، رمان بهخوبی نشان میدهد که گاهی یک آدم نه با یک اتفاق بزرگ، بلکه با حضور چند انسان دیگر دوباره به زندگی برمیگردد. امتیاز من: ۴.۵ از ۵
«بابا لنگدراز» رمانی ساده و دوستداشتنی درباره رشد، استقلال و پیدا کردن هویت شخصی است. نامههای جودی به بابا لنگدراز باعث میشوند تغییر نگاه او به زندگی را قدمبهقدم ببینیم؛ از دختری که در پرورشگاه بزرگ شده تا زنی که به تدریج برای آینده خودش تصمیم میگیرد. نقطه قوت کتاب، لحن صمیمی و شخصیتپردازی جودی است، هرچند بعضی روابط و نگاههای اجتماعی آن امروز کمی ساده یا قدیمی به نظر میرسند. در مجموع، کتاب بیشتر از یک داستان عاشقانه، روایتِ پیدا کردن صدا و استقلال فردی است. امتیاز من: ۴ از ۵
«زنان کوچک» داستانی درباره خانواده، رشد و پیدا کردن هویت مستقل در میان محدودیتهای اجتماعی است. جذابیت اصلی رمان در شخصیتهای متفاوت چهار خواهر است؛ هرکدام مسیر و تعریف متفاوتی از خوشبختی دارند و همین تفاوتها داستان را از یک روایت خانوادگی ساده فراتر میبرد. لوییزا می آلکات بدون اینکه شخصیتهایش را کاملاً بینقص نشان دهد، بلوغ عاطفی و فکری آنها را در طول زمان به تصویر میکشد. البته ریتم کتاب در بخشهایی کند میشود و برخی پیامهای اخلاقی آن رنگوبوی دوره تاریخی خودش را دارند. با این حال، «زنان کوچک» همچنان رمانی گرم و ماندگار درباره خانواده، انتخاب و تبدیل شدن به کسی است که واقعاً میخواهیم باشیم. امتیاز من: ۴.۵ از ۵
«دور دنیا در ۸۰ روز» از آن رمانهایی است که جذابیتش بیشتر از پیچیدگی داستان، در ماجراجویی، ریتم تند و میل به کشف ناشناختههاست. ژول ورن با سفر فیلئاس فاگ و پاسپارتو، خواننده را از کشوری به کشور دیگر میبرد و مدام مانعی تازه سر راه قهرمان قرار میدهد. در کنار ماجراها، کتاب درباره زمان، اراده، ریسکپذیری و این ایده است که گاهی یک تصمیم غیرمنتظره میتواند مسیر زندگی را کاملاً تغییر دهد. البته بعضی نگاههای فرهنگی و توصیفهای کتاب متعلق به زمانه خودش است و امروز ممکن است قدیمی به نظر برسد. با این حال، «دور دنیا در ۸۰ روز» همچنان یک ماجراجویی سرگرمکننده و کلاسیک است که حس کنجکاوی و سفر را در خواننده زنده میکند. امتیاز من: ۴ از ۵
