در واقع این کتاب روایتی از یکی از کمتر دیدهشدهترین عرصههای جنگ جهانی دوم است؛ عرصهای که در آن ایران به محل رقابت دستگاههای اطلاعاتی آلمان و متفقین تبدیل شد. نویسنده برای فهم این رقابت، ماجرا را از زمان شکلگیری روابط آلمان و ایران پیش از جنگ آغاز میکند؛ دورهای که حضور تجاری، صنعتی و فرهنگی آلمان در ایران زمینهای برای شکلگیری ارتباطات و شبکههایی فراهم کرده بود که بعدها میتوانستند اهمیت اطلاعاتی پیدا کنند. با آغاز جنگ، این روابط وارد مرحلهی تازهای شد. سازمانهای مختلف اطلاعاتی آلمان تلاش کردند از ظرفیت موجود در ایران برای جمعآوری اطلاعات، ارتباط با نیروهای محلی و انجام عملیات پنهانی استفاده کنند. رقابت میان سازمانهای اطلاعاتی آلمان، اختلاف میان افراد و نهادها، مشکلات ارتباطی، ضعف در هماهنگی و دشواری انتقال اطلاعات، به تدریج شکاف میان طراحی یک عملیات و اجرای موفق آن را آشکار کرد. ساختار فصلهای کتاب نیز دقیقا این مسیر را دنبال میکند: از برنامهریزان و مأموران اطلاعاتی و رقیبان تا آموزش نیروها، عملیات و در نهایت «نقصها و کمبودها» و «شکست». اشغال ایران در سال ۱۹۴۱ شرایط را برای آلمان دشوارتر کرد. حضور نیروهای بریتانیا و شوروی و شکلگیری یک فضای امنیتی جدید، امکان فعالیت آزادانهی شبکههای آلمانی را محدود کرد و دستگاههای اطلاعاتی متفقین نیز بهطور فعال در پی شناسایی و خنثی کردن این شبکهها بودند. در نتیجه، ایران به عرصهای برای رویارویی دو دستگاه اطلاعاتی تبدیل شد. سالیوان در روایت خود توجه زیادی به شخصیتها و سرنوشت مأموران نیز دارد و حضور چهرههایی مانند MAX، MORITZ، SABA و دیگر مأمورانی که کتاب بهطور جداگانه دنبال میکند، شکست یک دستگاه بزرگ را در سطح انتخابها و رفتار انسانها نیز قابل مشاهده میسازد.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
در سرزمین بارانهای بی وقفه، پس از جنگی طولانی، سرهنگیست که خواب و آرامش به چشمانش نمیآید، چرا که مدام خاطرات کشتهها و آنها که شکنجهشان دادهاست جلوی چشمانش است. خاطرات «انسانماهیها»،او را تنها نمیگذارند. او زیر بار وظیفه انسانها را که دیگر برای او«چیز» هستند میکشد و خود نیز میمیرد. اما آیا شکنجه گر میتواند لحظهای خواب و آرامش را تجربه کند؟
اگه به خوندن آثار کلاسیک طولانی و چند جلدی علاقه دارین، خوندن تیبو رو از دست ندین...حدود ۴ ماه طول کشید تا تموم بشه و خوشحالم که کتاب طولانی امسالم، تیبو بود...🫰🏻
در وصف این کتاب و اهمیت مطالعهش برای تمام افراد که چیزی نمیشه گفت. قلعه حیوانات داستان تمامی انقلاب های شکستخورده و آشناست! روایت تلخ آرمانی که قرار بود همه رو آزاد و برابر کنه، اما در نهایت به ابزاری برای سلطهی عدهای دیگه تبدیل میشه. اورول به خوبی نشون میده که چطور قدرت میتونه حتی شریفترین آرمانها رو از درون تهی کنه و چطور کسانی که روزی علیه ظلم قیام کردن، بهتدریج به همون چیزی تبدیل میشن که باهاش مبارزه میکردن!! چیزی که کتاب رو ترسناکتر میکنه، فقط فساد رهبران نیست؛ فراموشی، ناآگاهی و دستکاری تدریجی حقیقته. وقتی تاریخ بازنویسی میشه، حافظهی جمعی تضعیف میشه و واژهها معنای خودشون رو از دست میدن، تشخیص ظلم از عدالت هم دشوار میشه. یادآوری اینکه گاهی انقلابها ساختار قدرت رو تغییر میدن، اما خودِ منطق سلطه همچنان باقی میمونه و شاید فاجعه دقیقا از جایی شروع میشه که دیگه نتونی تشخیص بدی چه کسی در جایگاه ظالم ایستاده و چه کسی قرار بود ناجی باشه!! قدرت ماندگار قلعهی حیوانات در اینه که نشون میده چطور زبان، حافظه و ترس میتونن به ابزار حفظ قدرت تبدیل بشن؛ "الگویی که محدود به یک دوره یا حکومت نیست!"
آخه در وصف شازده کوچولو چی میشه گفت که حق مطلب ادا بشه؟ اونم اگر با ترجمه احمد شاملو باشه... شازده کوچولو کتابی که تو بچگی، وقتی هنوز خوندن رو درست بلد نبودم باهاش وارد دنیای کتاب بزرگسال شدم و از معدود کتابهاییه که بارها و بارها طی سالها بهش برگشتم و عجیب اینه که هر بار، انگار با کتاب تازهای روبهرو شدم. هر بار چیزی رو دیدم که قبلاً از کنارش گذشته بودم و معنایی رو فهمیدم که شاید در خوندنهای قبلی هنوز آمادگی درکش رو نداشتم. اگزوپری با ظرافت، دنیای کودکان و بزرگسالان رو مقابل هم قرار میده؛ کودکانی که هنوز بلدند سؤال بپرسن، خیالپردازی کنن و از کنار چیزها بیتفاوت عبور نکنن، و بزرگسالانی که به قول خود اگزوپری یادشون میره که روزی خودشون کودک بودن و درگیر اعداد، مالکیت، مقام و منطقهای بیپایان خودشون شدن که بهتدریج توانایی دیدن چیزهای ساده اما مهم زندگی رو از دست دادن. خود شازده کوچولو هم برای من شخصیت عجیبیه؛ کوچیک و موجز، اما با دنیایی بهمراتب بزرگتر از سیارهای که ازش اومده. کنجکاوه، گاهی لجباز، گاهی آسیبپذیر و در عین حال در جستوجوی پاسخهایی که حتی بزرگترها هم از فهمیدنشون عاجزن. انگار در تمام سفرش، بیشتر از اینکه به دنبال کشف جهان باشه، تلاش میکنه معنای چیزهایی رو بفهمه که بهشون دل بسته. شازده کوچولو برای من کتابی نیست که یک بار بخونمش و کنار بذارمش؛ کتابیه که هر بار با آدمِ تازهای که تو زندگی ساخته شده، دوباره معنا پیدا میکنه. و قطعا مخاطب این کتاب بزرگسالیه که یادش رفته خودش روزی کودک بوده🙃
تصویرسازی بسیار دلنشین و آرامشبخشی داشت :) چقدر لازمه آموزشِ پذیرش و آشنا کردن بچه ها با روان و حال خوب و بدشون. و همچنین بزرگسالانی که به عنوان کودکان سابق هنوز با احساساتشون در جنگن... پس باید گفت مناسب برای کودکان ۴ تا ۹۴ ساله :)
توی کتابهای معمایی کتاب بدی نبود واقعا و ارزش خوندن داره اما فکر میکنم یکمی میتونست بهتر اشاره بشه به قاتل و خیلی غیر منتظره و غیر واقعی بود نمیدونم. درکل همه چیزش خیلی خوب بود فضا سازی شخصیت ها و خود کارکتر هری هوله. فلش بکها همش خوب بود.
کتاب کوتاه وجالبی و پر سوپرایز وغیرقابل پیش بینی 😅😅😅
«داشتن و نداشتن» حقیقت اینه که «نداشتن» میتونه انسان رو مجبور به انتخابهایی کنه که اگر «دارا» بود، شاید هرگز انتخابشون نمیکرد. به همین خاطره که در انتهای کتاب نمیتونی بگی هری مورگان آدم خوبی بود یا بد؛ و همینطور شاید درباره هیچکس نتونی بهسادگی چنین قضاوتی کنی. چون آدمها رو نمیشه فقط از روی یک عمل قضاوت کرد؛ باید دید چه شرایطی اونها رو به اون نقطه رسونده.
کتاب خوبیه و به نظر من از موضوعی حرف میزنه که به خصوص اینجا مهمه همه دربارهاش آگاه باشیم.
کتاب خوبیه و به نظر من از موضوعی حرف میزنه که به خصوص اینجا مهمه همه دربارهاش آگاه باشیم.
کتاب خوبیه و به نظر من از موضوعی حرف میزنه که به خصوص اینجا مهمه همه دربارهاش آگاه باشیم.
ساختار کتاب جوریه که ممکنه موقع خوندنش مدام با خودتون بگید:«خب بالاخره قراره چه اتفاقی بیفته؟» برای همین پیشنهاد میکنم قبل از خوندن این اثر همینگوی ، یه سرچ مختصر دربارهاش داشته باشین تا با دید بازتری شروعش کنین.
فریاد در ویرانهها که عنوانش اشارهایست به شعر لویی آراگون ماجرای همبازی کودکی و عشق نوجوانی میان لنا و ایوان است. آنها در زادگاهشان، بهشتی زمینی برای خود دارند تا روزی که فاجعهای آنها را روبه روی هم قرار میدهد: انفجار چرنوبیل. ارتباط و زندگی آنها و تمام نزدیکانشان دستخوش بازیهای سرنوشت میشود، و هر کدام از آن دو به خاطر آنچه که فراتر از کنترل و قدرت آنهاست ناگزیر به زندگی دیگری پرتاب میشوند، یکی از آنها باید همیشه رو به جلو باشد و به گذشته برنگردد و دیگری این خط سیر را به سمت عقب طی میکند. اما نمیتوان همیشه از ریشهها فرار کرد؛ زمانی میرسد که آن دو در یک نقطه همدیگر را ملاقات میکنند و شرح آنچه برایشان گذشته فاش میشود. فریاد در ویرانهها، فریاد خاموش مهاجرانیست که ناگزیر و نه به انتخاب خود، وطن خود را ترک میکنند و سعی میکنند فراموشش کنند، همه چیز را پشت سرشان قرار دهند و به آنهم بر نگردند، بلکه فقط به جلو پیش بروند، داستان مهاجرانی که نام، هویت و زبان خود را هر بار در مواجهه با نام دیگری، زبان دیگری و هویت دیگری باید بازیابی کنند تا جایی برای خود در فضای جدیدشان پیدا کنند. و البته داستان کسانیست که شرّی ناپیدا زندگیشان را تغییر میدهد…
پیشنهاد میکنم بعد از خوندن کتاب، فیلم همنت رو هم ببینید. درباره همنت جملهای رو خوندم که اینجا مینویسم: (همنت هرگز روی صحنه نرفت، اما شکسپیر یادش را با «هملت» ماندگار کرد.)
روش سوگواری جولی برام دیدگاه جدیدی بود برای درک غم از دست دادن
داستان عجیبی بود. پیشنهاد میکنم سریال سه قسمتی بی بی سی رو هم ببینین.
داستان عجیبی بود. پیشنهاد میکنم سریال سه قسمتی بی بی سی رو هم ببینین.
داستان عجیبی بود. پیشنهاد میکنم سریال سه قسمتی بی بی سی رو هم ببینین.
به نظرم چیزی که جنایت و مکافات رو ماندگار میکنه، اینه که میبینیم راسکولنیکف چطور از نظر فکری برای جنایتش دلیل میتراشه، اما در عمل نمیتونه از عذاب وجدانش فرار کنه. انگار داستایفسکی میخواد نشون بده فاصلهی بین چیزی که فکر میکنیم بهش باور داریم و چیزی که واقعاً در وجودمونه، خیلی بیشتر از اونیه که تصور میکنیم.
