خانه کتاب بی
بازگشت به پروفایل

همه جمله‌های صبور

۱۳ جمله ثبت‌شده

صبور

@heysa · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «24 ساعت از زندگی یک زن»

«برخی اشخاص از لحاظ حدت فکر و نیروی تصور بسیار ضعیفند و هر حادثه‌ای، اگرچه مانند دشنهٔ تیزی بر مغزشان فرود آید، وقتی که خودشان شاهد آن نباشند، هرگز آنان را متأثر نمی‌سازد. اما اگر کوچک‌ترین حادثه‌ای در برابر چشمشان، به اندازه‌ای نزدیک‌تر که خودشان آن را احساس کنند، اتفاق بیفتد، همان‌دم هیجان سختی از خود بروز می‌دهند و در آن حال عدم علاقه‌ای را که به حوادث دنیای خارج نشان می‌دادند با شدت مبالغه‌آمیزی جبران می‌کنند.»

صفحه ۸

صبور

@heysa · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «24 ساعت از زندگی یک زن»

«انسان همین که توانست لب‌از‌لب بردارد و کلمه‌ای بر زبان آورد، دیگر همۀ موانع از پیش پای برداشته می‌شود و هیچ اشکالی برای سختن گفتن در میان نمی‌ماند. اشکال در گفتن همان کلمه‌ای است که در آغاز کار باید از دهان بیرون آید.»

صفحه ۲۹

صبور

@heysa · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «24 ساعت از زندگی یک زن»

«انکار این نکته که زن ممکن است در ساعت‌های بیشمار زندگانیش در برابر عواملی نیرومندتر از اراده و فکر خود سر تسلیم فرود آورد، دلیل این است که ما از غرایز خود می‌ترسیم. بیشتر زنان از اینکه، تنها به خیال خودشان، نیرومندتر، پارساتر، پاک‌تر از زنان دیگر هستند، لذت می‌برند اما به نظر من زنی که آزادانه و بی‌پروا از غریزۀ خود متابعت می‌مند، هزاربار بر آن زنی شرف دارد که در کنار شوهرش او را فریب می‌دهد.»

صفحه ۱۷

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مادرم»

«امروز مرگ حسابی کفرم را درآورده است، مرگی که همه‌جا هست. گل‌های سرخ روی میزم که وقتی مشغول نوشتنم با بوی خوش خود هوا را عطرآگین می‌کنند، همین گل‌ها که به شکل هولناکی زنده‌اند، در واقع چیزی نیستند جز ذرات اجسادی که ما آن‌ها را در آب می‌گذاریم و واداراشان می‌کنیم سه روز بیشتر به زیستن تظاهر کنند. مردم به این رنج و تقلا عشق می‌ورزند، به تماشای سکرات مرگ.»

صفحه ۱۱۴

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مادرم»

«دیگر همه‌چیز تمام شده است و او تا ابد خاموش است ــ سکوت سمج، ناشنوایی سمج، بی‌اعتنایی مخوف مردگان. ای مردگان عزیز، آیا دست‌کم اینک شادمانید که سرانجام از دست ما زندگان نابکار خلاص شده‌اید؟»

صفحه ۷۴

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «مادرم»

«زشت این است که در این دنیا، برای آن‌که تو را با آغوش باز بپذیرند، مهربانی و سادگی کفایت نمی‌کند.»

صفحه ۴۰

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «بیوه ها»

««بعد هم از من قول می‌گرفت هیچ‌وقت نگذارم معشوقم از پیشم برود، نه به جنگ و نه به شهری از پی کاری. می‌گفت مرد آدم مثل بدن آدم است و نباید لحظه‌ای از او غافل شوی. اما حالا دیگر دیرزمانی بود که معشوق‌های احتمالی‌مان را در ذهن مرور نمی‌کردیم، چون سال‌ها می‌شد که معشوق موجودی بود در دوردست‌ها، موجودی ناموجود.»‌»

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «درک یک پایان»

«و با احساسات نمی‌شد جروبحث کرد، چون زن‌ها در آن استادند و مردها نوآموزانی خشن.»

صفحه ۲۷

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاتوق ها»

«خداحافظی می‌کنیم و به راه خودمان می‌رویم. ما هم می‌شویم دو سایه بر دیوار: تصویری روزمره که ثبتش محال است.»

صفحه ۱۵

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «پاتوق ها»

«تنهایی پیشه‌ام شده، از آن‌جا که انضباط خاصی می‌طلبد، می‌کوشم بر آن تسلط کامل پیدا کنم. درعین‌حال، و گرچه دستش برایم رو شده، همچنان آزارم می‌دهد و بر دوشم باری است.»

صفحه ۳۲

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «موج ها»

«من سعی می‌کنم رازی را که تاکنون به کسی نگفته‌ام فاش کنم؛ از تو می‌خواهم (همچنانکه پشتم به توست) که زندگی‌ام را در دست‌هایت بگیری و بگویی آیا تا ابد محکومم در کسانی که دوستشان می‌دارم نفرت برانگیزم.»

صفحه ۱۴۰

صبور

@heysa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

جمله‌ای از «موج ها»

«آن اشباح قديم مهگون را كه شب و روز پرسه‌گرد خيال منند، كه در خواب از اين دنده به آن دنده مى‌غلتند، كه فريادهاى آشفته سر مى‌دهند، كه انگشت‌هاى شبح‌وار خود را دراز مى‌كنند و تا بخواهم بگريزم به جانم چنگ می‌اندازند- سایه‌های کسانی که شاید خود آدم بوده باشند؛ خویشتن‌های نازاده.»

صفحه ۳۶۹