«امروز مرگ حسابی کفرم را درآورده است، مرگی که همهجا هست. گلهای سرخ روی میزم که وقتی مشغول نوشتنم با بوی خوش خود هوا را عطرآگین میکنند، همین گلها که به شکل هولناکی زندهاند، در واقع چیزی نیستند جز ذرات اجسادی که ما آنها را در آب میگذاریم و واداراشان میکنیم سه روز بیشتر به زیستن تظاهر کنند. مردم به این رنج و تقلا عشق میورزند، به تماشای سکرات مرگ.»
صفحه ۱۱۴
















