«بدو گفت کاین بر من از من رسید زمانه به دست تو دادم کلید تو زین بیگناهی که این کوژپشت مرابرکشید و به زودی بکشت به بازی بکویند همسال من به خاک اندر آمد چنین یال من نشان داد مادر مرا از پدر ز مهر اندر آمد روانم بسر همین جستمش تا ببینمش روی چنین جان بدادم به دیدار اوی کنون گر تو در آب ماهی شوی و گر چون شب اندر سیاهی شوی وگر چون ستاره شوی بر سپهر ببری ز روی زمین پاک مهر بخواهد هم از تو پدر کین من چو بیند که خاکست بالین من ازین نامداران گردنکشان کسی هم برد سوی رستم نشان که سهراب کشتست و افگنده خوار ترا خواست کردن همی خواستار»
صفحه ۲۹۵ · داستان رستم و سهراب
















