«زندگی برای همنوع، جایی که میل به زندگی برای خودم نیز ندارم چه معنایی دارد؟»
سعادت زناشویی
Family Happiness
معرفی کتاب سعادت زناشویی
«سعادت زناشویی» رمانی کوتاه و ظریف از لئو تولستوی است که با نگاهی دقیق به عشق، ازدواج و تغییرات آرام اما عمیق احساسات انسانی میپردازد. داستان درباره رابطهای است که از شور و دلبستگی آغاز میشود و کمکم در برابر واقعیت زندگی، تفاوت سن، تجربه و خواستههای پنهان دو نفر قرار میگیرد. تولستوی در این اثر، بیش از آنکه یک ماجرای عاشقانه ساده روایت کند، فضای درونی یک زن جوان را نشان میدهد؛ زنی که میان شیفتگی، تردید، بلوغ و نیاز به معنا در زندگی مشترک حرکت میکند. لحن رمان آرام، صمیمی و در عین حال تأملبرانگیز است و بهخوبی نشان میدهد که سعادت در رابطه، همیشه با هیجانهای آغازین تعریف نمیشود. این کتاب برای کسانی مناسب است که به ادبیات کلاسیک، روایتهای روانشناختی و داستانهای ظریف درباره عشق و زندگی علاقه دارند. «سعادت زناشویی» از آن رمانهایی است که با حجم کم، حس و فکر زیادی به خواننده میدهد و بعد از تمام شدن هم در ذهن میماند.
مشخصات کتاب سعادت زناشویی
نسخهها و ترجمههای موجود
جملههای ماندگار
نقلقولهای سعادت زناشویی
«ما همه، خاصه شما زنها، باید کشاکش زشت و بی معنای زندگی را تنها طی کنیم تا به اصل پاکیزه آن برسیم. کسی تجربه های دیگری را باور نمیکند و نمیپذیرد.»
فعالیت خوانندهها
۵ نفر این کتاب رو توی لیست مطالعه دارن
به این کتاب امتیاز بده
ثبت نظر درباره این کتاب
نظر کاربران درباره کتاب سعادت زناشویی
۱۴۰۵/۶/۱۳
بعضی کتابها رو که تموم میکنی، همون لحظه میدونی چه نظری دربارهشون داری. بعضیها اما باید یه گوشهای از ذهنت بمونن؛ چند روز بگذره، اتفاقی به یک جمله یا یک صحنهشون فکر کنی و تازه بفهمی چرا اینقدر درگیرت کردهاند. فکر میکنم «سعادت زناشویی» برای من از دستهی دومه. هنوز دربارهی پایانش نظر قطعی ندارم. نه اینکه پایانش ناراحتم کرده باشه؛ اتفاقاً کتاب برای من تلخ و ناگوار نبود. بیشتر شبیه دیدن یک واقعیت بود؛ واقعیتی که شاید چندان رمانتیک نباشه، اما صادقانهست. چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم این بود که تولستوی عشق رو فقط در لحظههای پرشور و قشنگش نگه نمیداره. میذاره عشق وارد زندگی بشه؛ وارد روزمرگی، ازدواج، خانواده، عادت و گذر زمان. و بعد نشونمون میده که آدمها همون آدمهای روز اول نمیمونن و شاید سختترین بخش یک رابطه، نه عاشق شدن، که فهمیدنِ آدمی باشه که کنارته و فهمیدنِ خودت در طول این سالها. برای همین، «سعادت زناشویی» برای من خیلی ملموستر از «مرگ ایوان ایلیچ» بود. «مرگ ایوان ایلیچ» من رو به فکر مرگ و معنای زندگی انداخت، اما این یکی بیشتر من رو برد سمت خودِ زندگی؛ سمت رابطههایی که قرار نیست همیشه شبیه روزهای اولشون بمونن، آدمهایی که تغییر میکنن و احساساتی که شکلشون عوض میشه، بدون اینکه الزاماً تمام چیزی که بین دو نفر بوده، دروغ یا بیارزش شده باشه. شاید عجیب باشه، ولی با اینکه کتاب دربارهی «سعادت» حرف میزنه، من بیشتر از خوشبختی، دربارهی واقعی بودن فکر کردم. اینکه شاید یک رابطهی واقعی قرار نیست همیشه هیجانانگیز باشه. قرار نیست همیشه همدیگه رو کامل بفهمیم. قرار نیست عشق همیشه همون شکلی بمونه که روز اول بوده. و شاید پذیرفتن همین تغییرات، خودش بخشی از بزرگ شدن آدمهاست. نمیدونم هنوز دقیقاً چه برداشتی از پایان دارم. باید بذارم کتاب کمی توی ذهنم بماند. ولی دربارهی یک چیز مطمئنم: من این کتاب رو خیلی دوست داشتم. شاید حتی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم. ۱۰ از ۱۰.
















