«قدرتهای غربی در جنگ جهانی اول، در چارچوب بخشی از تبلیغات جنگی، به خود میبالیدند که دشمنانشان، قدرتهایی مرتجع، خودکامه و غیردموکراتیکاند. البته بزرگترین مشکل این ادعا این بود که روسیه تزاری با آن فرمانروایی خودکامهاش، یار باوفای متفقین غربی بود، و همین نشان میداد این دوگانه دموکرات و غیردموکرات چندان صادقانه نبود و جنگ بیش از هر چیز سر قدرت و تقسیم جهان بود نه سر ارزشها.»
باید توجه داشته باشیم؛ هر تصمیمی که با واژههایی مانند آزادی، عدالت یا امنیت توصیف میشود، لزوما از همان ارزشها سرچشمه نگرفته است؛ گاهی زبان اخلاق فقط روشی برای معنا دادن به تصمیمی است که دلایل دیگری پشت آن قرار دارد. این تمایز در مطالعهی تاریخ اهمیت زیادی دارد. اگر روایت رسمیِ یک دولت را بدون فاصله گرفتن از آن بپذیریم، ممکن است منافع مادی و محاسبات قدرت را پشت مجموعهای از مفاهیم آرمانی نبینیم. تحلیل تاریخی زمانی جدیتر میشود که میان آنچه یک حکومت دربارهی انگیزههای خود میگوید و آنچه در عمل دنبال میکند، فاصلهی لازم را حفظ کنیم. چرا که ارزشها زمانی معنا دارند که در موقعیتهای دشوار نیز به یک معیار ثابت تبدیل شوند. نمیتوان اصول اخلاقی را فقط زمانی جدی گرفت که با منافع ما سازگارند و در شرایط نامطلوب کنار گذاشت. شاید یکی از نشانههای صداقت اخلاقی همین باشد که انسان بتواند همان معیاری را که برای داوری دیگران به کار میبرد، دربارهی خود و نزدیکان فکریاش نیز حفظ کند.















