خانه کتاب بی
برگشت به صفحه کتاب
جلد کتاب شب های روشن

جمله‌های ماندگار کتاب

جمله‌های ماندگار شب های روشن

فئودور داستایفسکی، فیودور داستایوسکی، فئودور داستایوسکی/ماهی/23 جمله

اینجا می‌تونی جمله‌ها، نقل‌قول‌ها و بخش‌های مهم کتاب شب های روشن رو ببینی، ذخیره کنی یا با بقیه به اشتراک بذاری.

جانا

@janaahar · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

M

@meli · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«آدم از خود می‌پرسد که تو با این سال‌ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال‌های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟»

صفحه ۵۲ · شب دوم

azade

@azade.a · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

«خدای من یک دقیقه ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟»

Amir Hossein

@amirhrezaei · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

BookWanderer

@fatemeh1383 · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

««من رؤیابافم. زندگی من پر از خیال و رؤیاست. من در خیال خودم دنیاهایی میسازم که هیچوقت وجود نداشته اند و در آنها زندگی میکنم…» «ما در خیال و رؤیا زندگی میکنیم، و این رؤیاها برای ما واقعی تر از خود زندگی اند.»»

Armita

@armiita · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«دست تو یخ کرده و مال من سوزان است. وای ناستنکا، تو مگر کوری نمیبینی؟ وای که آدم های خوشبخت گاهی غیر قابل تحمل اند!»

صفحه ۷۷ · شب سوم

🦋KetabBazshoo🍒

@ketabbazshoo · ۱۵ شهریور ۱۴۰۵

«دست تو‌یخ کرده و مال من سوزان است . وای ناستنکا تومگر کوری که نمی بینی ؟ وای که آدم های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل اند ! ولی من که نمیتوانستم با تو اوقات تلخی کنم!…..»

M

@mahlaa · ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

Narges

@narcissusw · ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

«این دخترخانم گل دوست در شهر بمان نیست و به زودی به بیلاق می‌رود و گلدان راهم با خود می‌برد🪴-»

صفحه ۱۴

عـارفـِه🌱

@arefe · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

«درست است که من او را بیش‌تر دوست دارم،اما شما از او خیلی بهترید.»

صفحه ۸۱

moonamiradi

@moonamoradi · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

«وای ناستنکا... محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ»

صفحه ۵۳ · شب دوم

Flyincage

@flyincage · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

این جمله ممکنه بخش مهمی از داستان رو لو بده.

ممرزا

@mohrez · ۱۷ شهریور ۱۴۰۵

«تو آمدی قلبم را تکان دادی و رفتی... انگار آمده بودی بگویی هنوز می‌شود درد کشید»

Mahshid

@mahshid · ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

«آدم رویایی، خاکستر رویاهای گذشته اش را بیخودی بهم می زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقه ی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده، قلب سرمازده ی او را گرم کند و همه ی آن هایی که برایش عزیز بودند، برگردند...»

Kimia

@kimia_s · ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

«از جان عزیزترم در شهریم که باتو برایم غریب نیست اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است.کاری کن که باور کنم انتظار،خود عشق است.آشکارا نهان کنم تا چند؟دوست میدارمت به بانگ بلند ...»

شیلان

@shilan · ۷ شهریور ۱۴۰۵

«گاهی یک لحظەی کوتاه از خوشبختی، تمام عمر انسان را ارزشمند می‌کند.»

ز

@zeinab23 · ۶ شهریور ۱۴۰۵

«ناستنکا...🫠»

Kian

@kiana_koosh · ۴ شهریور ۱۴۰۵

«پروردگارا، لحظه ایی شادی! آیا این نعمت برای تمام مدت زندگی یک انسان بسنده نیست؟»

جمله آخر کتاب

کمند

@kmnd · ۴ شهریور ۱۴۰۵

«حتی یک دقیقه خوشبختی برای عمری کافی نیست؟»

Mitra

@mitrar · ۲۷ مرداد ۱۴۰۵

«ناستنکا(فکر می‌کنم هیچ‌گاه از گفتن اسمت خسته نشم)!»

Sogand

@sogand · ۲۶ مرداد ۱۴۰۵

««شاید تمام چیزی که از تو می‌خواستم، این بود که برای چند لحظه، تنهایی‌ام را باور کنم که دیگر تنها نیستم.»»

Asmiii

@asmabarahoei · ۲۵ مرداد ۱۴۰۵

«در اندوه،کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟»

Aida

@aidaa777 · ۲۴ مرداد ۱۴۰۵

«آه ناستنکا.....»