اولین تجربهی من از ادبیات سورئال بود. همیشه یه حس مقاومت داشتم، شاید چون نمیدونستم دقیقاً چی در انتظارمه. ولی این کتاب کاری کرد که نظرم عوض بشه. اوایل، مخصوصاً با این همه اسم عجیب و پرشهای داستانی، چندباری از قصه پرت شدم، ولی دوباره برمیگشتم. انگار کتاب یه جور جاذبهی خاص داشت که نمیشد ازش فرار کرد. بیشتر از همه، تمثیلهاش برام جذاب بودن. اونجاهایی که نشون میداد آدمها چطور با عادتها و تصمیمهای خودشون نابود میشن. یه حسی مثل فیلم *Se7en* داشت، البته نه اونقدر تاریک و خشن، ولی با همون منطق سرنوشتساز. چندتا دیالوگ بود که خیلی باهام موندگار شد. مثلاً وقتی که ولند به مرشد میگه: *"دستنوشتهها نمیسوزند."* عجب جملهای! حس جاودانگی هنر رو با یه جمله منتقل میکنه. ناخودآگاه یاد فیلمهای رسولاف افتادم و اون فضای سنگینی که میسازه. یا اون صحنه که متی باجگیر پیش ولند میاد و بحث شر و سایه پیش میاد؛ اینکه شر همیشه هست، چون هر چیزی سایه داره. یه تلنگر فلسفی عمیق که ذهنمو مشغول کرد. *اسپویل* اما پایان داستان... راستش رو بخوای، حس کردم یه چیزی کمه. انتظار داشتم یه اتفاق خاص، یه جملهی بهیادماندنی، یه نقطهی اوج که سرنوشت مرشد و مارگاریتا رو تکمیل کنه. ولی در عوض یه جور *"خوب و خوش زندگی کردند"* تحویلمون داد. شاید این هم یه جور پیام خاص داشت، ولی برای من یه کم ابتر موند. "مرشد و مارگاریتا" یه رمان معمولی نیست، یه سفره؛ سفری که شاید اوایلش سخت باشه، ولی وقتی توش غرق بشی، دیگه راه برگشت نداری. یه تجربهی عمیق و ماندگار که پیشنهاد میکنم ازش فرار نکنید."
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
عسل واقعی... شیرین و جذاب و آموزنده. عسلی که" زرد" نیست
رومن گاری، و دیگر هیچ! این کتاب، بعد از خداحافظ گاری کوپر(که فوقالعاده دوست داشتنیه) دومین اثریه که از ایشون میخونم. فضای داستان بشدت گیراست و وقتی شروع میکنی نمیتونی نیمه تموم رهاش کنی. توی این کتاب قراره یجاهایی چشم تو چشم سیاهی زندگی بشی یجاهایی بخندی و یجاهایی بترسی... مومو و داستاناش روایت کاملی از ی زندگیه پر از تناقضه، تناقضی که زندگی رو شکل میده این اثر(مثل خداحتفظ گاری کوپر) بهمون کمک میکنه دنیارو متفاوت تر ببینیم. در کل دوسش داشتم و به بقیه پیشنهادش میکنم.
فقط همون فصل مردان بدون زنان برام جذاب بود...
جزو کتاب هایی مورد علاقه ام شد👌🏻
خیلی دوست داشتم این کتابو و پیشنهاد میکنم بخونینش و قسمت های سانسور شده رو هم پیدا کنین و بخونین
خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم ولی گویا یه مجموعه سه کتابی بوده شاید واسه همین برام گنگ بود فقط خوندن همین کتاب
ناگهان اشتیاق عجیبی احساس کرد که همه چیز را همینجا رها کند و خود به همانجایی برود که آمده بود، و برود به جایی، هر چه دورتر بهتر، جایی دورافتاده و فورا برود، بی خداحافظی با کسی. احساس میکرد که اگر، ولو چند روز دیگر، آنجا بماند به داخل این دنیا کشیده میشود و بیبازگشت. و از این به بعد جز همین دنیا نصیبی نخواهد داشت.
"ترس از عشق، همان ترس از زندگی است، و کسانی که از زندگی میترسند، مرده ایی بیش نیستند."
ـ آزادی ؟ آیا تو میدانی آزادی با چه بدست می آید ؟ ـ با چه ؟ ـ تنها با اراده و خواست شخصی اراده و خواست ، حاکمیت به تو میدهد که بالاتر از آزادیست. اراده کن و بخواه ، هم آزادی و هم فرمانروا.
«هرچه بیشتر میتوانی از زندگی بگیر و تابع هیچ کس نباش». به خود تعلق داشتن:این است رمز زندگی!
موضوع خاص و متفاوتی داشت ولی از پتانسیل این موضوع خوب استفاده نشد و به نظرم میتونست خیلی بهتر بشه
کتابی بود که منو به این ژانر علاقه مند کرد واقعا
در همهمهی نیازهای مردان، صدای تنهایی و بیکسی مرگان شنیده نمیشود آن زن که به دوش میکشد تمام درد و رنج را، بی آنکه دم بزند نه راه گریزی دارد و نه تاب ماندن کم نیستند چنین زنانی که هر چند خاموش، هر چند در پس پرده، ماندهاند و کمر خمیدهای خود را ستون کردهاند برای بقای خانواده و جگرگوشههایشان
اوایلش یکم گیج کننده است ولی واقعا آخرش جالب بود برام
داستان جالبی داشت من به شخصه نتونستم پیش بینی کنم
یه کتاب سورئال باید این سبک و دوست داشته باشی تا کتاب رو دوستش داشته باشی
یه کتاب آروم و لطیف
عالی بود واقعا آخرش به فکر فرو میرید
جالب بود دوستش داشتم اوایل داستان نمیتونی حدس بزنید ولی بعدش میشه فهمید که چی میشه اخذ داستان
