انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست.
انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست.
انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست.
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
کتاب خوب و کاملیه و بهترین چیزی که یاد میده اینه که ایدئولوژی یا سیاست پذیرفته شده هر شخص جدای از خود ایدیولوژی ، ریشه ای ترین بخش های شخصیت و طرز فکر هر ادمی رو نشون میده ولی بزرگترین ایرادکتاب و نویسنده اینه که برخلاف نظر عموم کتاب بی طرفی نیست ، شما نسبتا با یک لیبرال چپی طرف هستید ، به توصیف ها دقت کنید من از نشر سایلاو این کتاب رو خوندم و نسبتا ترجمه واضح و راحتی هم نشده بود
کتاب خوب و کاملیه و بهترین چیزی که یاد میده اینه که ایدئولوژی یا سیاست پذیرفته شده هر شخص جدای از خود ایدیولوژی ، ریشه ای ترین بخش های شخصیت و طرز فکر هر ادمی رو نشون میده ولی بزرگترین ایرادکتاب و نویسنده اینه که برخلاف نظر عموم کتاب بی طرفی نیست ، شما نسبتا با یک لیبرال چپی طرف هستید ، به توصیف ها دقت کنید من از نشر سیلاو این کتاب رو خوندم و نسبتا ترجمه واضح و راحتی هم نشده بود
به راستی زندگی در پی مرگ هدف دارد؟
اینکه این کتاب رفتار گربه ها رو به عنوان یک الگو برای زندگی انتخاب کرده خیلی جذابه. کلا یه کتابی پر از حال خوبه
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
ارزش خوندن داشت اما پایان بندیش یک مقدار باز بود برای من.
اگر به این ژانر علاقه دارید. توصیه میکنم. از فیلمش بهتر بود
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
به نام آن ذاتِ بی چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید چیزی در درونم نجوا میکرد که با اثری خاص روبرو هستم. سال بلوا را در دست گرفته بودم و حسِ عجیبی داشتم—انگار از قبل میدانستم که قرار است غرق در واژههایی شوم که نبضشان به جای قلم، در دل نوشته شده. یقین داشتم که نباید حتی ذرهای از آن را از دست بدهم. در دلِ داستان، دختری بود زیبا و دلبسته، که هیچچیز جز عشقش، حسینا، برایش اهمیتی نداشت. تکهکلامش ساده بود: «چه اهمیتی دارد؟» و همین جملهی تلخ، سرشار از بیپناهی، اما پرشکوه—روایتگرِ عشقی بود که در سکوت میسوخت. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید؟ چه سوزناک، چه دردناک... و حسینا، چقدر زیبا، قدرتِ زیبایی و لطافتِ زن را درک میکرد. "زن" برای او نه فحش بود، نه نقطهی ضعف. "زن" در نگاهِ او نماد قدرتی بود پنهان در لطافت، جملهاش در ذهنم حک شده: «خیلی زنی». مگر نمیشود؟ مگر نمیشود زن بود و آزاد؟ مگر نمیشود عاشق بود و نجات یافت؟ این کتاب، پر از غافلگیری بود. در روزهایی که جنگ شهر را خالی کرده بود، فقط چهار مغازه در خیابان انقلاب باز بودند. هیچکس نبود، جز سکوت. حسابهای بانکی مسدود، و من بیآنکه درخواستی کرده باشم، از فروشنده پنجاه هزار تومان تخفیف گرفتم. نیمی از مبلغ را نقد دادم، از آنجایی که حساب بانکی ام مسدود بود، نیمهی دیگر باقی ماند. همانجا، مردی که مثل من در کتابفروشی بهدنبال کتاب بود، بیهیچ توقعی، نیمهی دیگر را پرداخت. چه مردی... چه بزرگمردی. شروع خواندن کتاب، آن هم در شمال، کنار جویبار آبی که از کوه سرازیر بود، زیر درختان سربهفلککشیدهی جنگل، گویا خودِ طبیعت هم گوش به روایت داده بود. نثر، تصویرسازی، درکِ روان شخصیتها... چقدر متعجب شدم که نویسندهای مرد، عباس معروفی، با چنین دقت و ظرافتی جهان زنان و معصومیتشان را آشکار کرده باشد. غافلگیری بعدی، شنیدن نسخه صوتی این کتاب، با صدای عاطفه رضوی بود. چقدر دلنشین، چه صدایی، چه حسی. با پایان کتاب، حس دلتنگی و غریبیِ عجیب سراغم آمد—انگار کسی بیخبر خانه را ترک کرده باشد، و تنها صداهایش لابهلای صفحهها جا مانده باشد.
مشکلی که بهش پرداخته بود به نظرم خوب بود
آدم از خود میپرسد که تو با این سالها که گذشت چه کردی؟ بهترین سالهای عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟
حس زنده شدن یک نوستالژی رو بهم میده، و جالب اینجاست که توی سن ۲۵ سالگی بیشتر باهاش اخت شدم. کاش در اون سالها به دنیا میاومدم و دنیای اون سالهارو تجربه میکردم.
حس زنده شدن یک نوستالژی رو بهم میده، و جالب اینجاست که توی سن ۲۵ سالگی بیشتر باهاش اخت شدم. کاش در اون سالها به دنیا میاومدم و دنیای اون سالهارو تجربه میکردم.
این کتاب یک واقعه رو از دید سه فرد تعریف میکنه و واقعا برای من اینطور بود که با هر زاویه دیدی تازه میفهمیدم چرا این اتفاق افتاده
