دیدن جزئیات زندگی آدمها یکی از مهم ترین ویژگیهای قلم این نویسنده هستش. توصیفات و نگاهی که به اتفاقات ساده زندگی داره و اهمیت پشت این اتفاقات، باعث میشه که از خوندن کتاب خسته نشی.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
حالا مالا هم مثل من از وطنش دور شده بود. آنهم فقط بخاطر ازدواج با من. حتم داشتم وقتی از هند بیرون میآمده، هیچ تصوری از جایی که میرود نداشته.
هر لحظه از زندگی میتونه یه قصه باشه. قصه ای که یا بخشی از گذشته ما بوده یا بخشی از آینده ما رو میسازه.
به نظرم نازنین یکی از اون داستانهایی که ترسناکیاش بیشتر از اون اتفاقی که افتاده، از رابطهای میاد که قبل از اون ساخته شده. چیزی که برای من خیلی جالب بود اینه که داستایوفسکی تقریباً همهچیز رو از زاویه دید شوهر تعریف میکنه. مردی که بعد از مرگ همسرش تازه شروع میکنه به مرور رابطهشون و توضیح دادن رفتار خودش. ولی هرچی بیشتر حرف میزنه، بیشتر حس میکنی شاید خودش هم دقیقا نمیدونه چه بلایی سر این رابطه آورده. به نظرم مسئلهی اصلی داستان فقط خودکشی نازنین نیست. مسئله ناتوانی دو آدم در فهمیدن و شنیدن واقعی همدیگهست. شوهر به همسرش علاقه داره، ولی علاقهاش با غرور، مالکیت و نیاز به کنترل قاطی شده. از طرف دیگه نازنین هم بیشتر سکوت میکنه و همین سکوت، فاصلهی بینشون رو بیشتر میکنه. چیزی که داستان رو تلختر میکنه اینه که بعد از مرگ همسر، شوهر تازه شروع میکنه به فهمیدن چیزهایی که شاید اگر زودتر میفهمید، سرنوشت رابطهشون عوض میشد. و شاید مهمترین سؤال کتاب برای من اینه: آیا ما واقعاً آدمی رو که دوست داریم میبینیم، یا فقط تصویری رو که خودمون از اون آدم ساختهایم دوست داریم؟ و به زبان ساده ، به نظرم نازنین بیشتر از اینکه داستان یک خودکشی باشه، داستانِ یک رابطهی شکستخورده و آدمهاییه که خیلی دیر متوجه میشن چقدر از هم دور بودن.
به گیتی به از راست نیست. / به از راستی هیچ اندیشه نیست
بهنظرم میرسد که او تا امروز به چشم آن شهبانوی باستانی به من نگاه کرده است، که در حضور بندهاش لخت میشد زیرا او را آدم نمیشمرد. آری، اغلب پیش میآید که مرا آدم حساب نکند...
من حالا چه هستم؟ هیچ! صفر! فردا چه خواهم شد؟ فردا ممکن است باز از میان مُردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم. و «انسان» را، تا هنوز کاملاً در من تباه نشده، کشف کنم.
حس میکنم تو 60 سالگی باید بخونمش. برای الان یکم حوصله سر بر بود. روند داستان برای من خیلی آروم پیش میرفت.
«حالت چطوره؟ بیمصرفترین عبارت دوکلمهای در دنیای ارتباطات. هیچکدام از کسانی که این را میپرسند نمیخواهند جوابش را بدانند و هیچکدام از کسانی که جوابش را میدهند حقیقت را نمیگویند.»
«در تمام زندگیام تنها یک نفر بود که فکر کردم میتواند مرا بفهمد. یک نگاه، یک لبخند، و ناگهان حس کردم دیوارهای سرد دنیا ترک برداشت. اما همین فهمیدهشدن، همان جرقهی کوچک، مرا تا اعماق تاریکترین تونل کشاند… و دیگر راهی به بیرون نبود.»
هیچ قلمرویی نیست که در آن تنها شادی باشد و بس، بی هیچ رنجی.
خیلی دوستش دارم
اگر رنجی هست "رنج جمعی" است و اگر شادی ای هم هست، "شادی جمعی" خواهد بود.
این کتاب رو من با ترحمه خانم سپیده حبیب خوندم بهترین ترجمه از اثار اروین یالوم هم از خانم سپیده حبیب هست کتابی است که میتونید بار ها بخونید
قسمت فرزندانش رو بار ها خوندم و عاشق این بخشم 😍😍
این کتاب رو میتونید هزاران بار بخونید ونه تنها خسته نمیشید بلکه هنوز هم آموزنده هست 😍😍
جز کتاب هایی هست که منو کتابخون کرد عاشقشم 😍😍😍
پروسه ی برگشتن مردم به بینایی برام سوال برانگیز بود و کلا ابهام زیاد داشتم. اما زیبا بود خوندن کتاب
کتاب بسیار جالبیه در رابطه با زندگی کسی که خیلیا باور دارن خود شخص بودا بود
سه قطره خون مجموعه ای داستان کوتاه از صادق هدایت هست که میتوان بار دیگر پیچیدگی و در عین حال زیبایی قلم هدایت را به چشم دید. یکی از محبوب ترین داستان های آن (حداقل برای من) داش آکل است ، هدایت در داش آکل صادق است : داش آکل داستانی کوتاه ولی عمیق از جامعه ما هست ؛ افرادی که می توانند ظاهر گرگ و باطن گنجشک داشته باشند و برای همین باطن گنجشکمانند و مهربان در دام زندگی گرفتار شوند... خیلی از افراد فکر میکنند که زندگی آزادی دارند اما فقط فکر میکنند ، داش آکل می گفت " آزادی ام را از همه چیز بیشتر دوست دارم " اما داش آکل داستان ما اصلاً آزاد نبود ، مرام و مسلک لوطی گری او ، مانند بندی او را مقید کرده بود. او در قید و بندهای اجتماعی اسیر شده بود. اما به روی خود نمی آورد ، فقط شب های شیراز بود که حقیقتِ گرفتاری اش را مثل سیلی به صورتش می زد (شب ها با اینکه تاریک هستند اما بیشتر از روزها حرف برای گفتن دارند ) تفکرِ آزادی واهی داش آکل ، عشق او به مرجان را در (رفتارش) کمرنگ میکند اما مگر عشق در باطن هم کمرنگ می شود؟؟ داش آکل برخلاف همشهری خود ،حافظ، که میگفت : فاش میگویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم نه احساس خود را فاش کرد و نه آزاد بود. ولی عاشق بود. ✍🏻 میم کاف
