خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

ساختار کتاب جوریه که ممکنه موقع خوندنش مدام با خودتون بگید:«خب بالاخره قراره چه اتفاقی بیفته؟» برای همین پیشنهاد میکنم قبل از خوندن این اثر همینگوی ، یه سرچ مختصر درباره‌اش داشته باشین تا با دید بازتری شروعش کنین.

فریاد در ویرانه‌ها که عنوانش اشاره‌ای‌ست به شعر لویی آراگون ماجرای همبازی کودکی و عشق نوجوانی میان لنا و ایوان ا‌ست. آن‌ها در زادگاهشان، بهشتی زمینی برای خود دارند تا روزی که فاجعه‌ای آن‌ها را روبه روی هم قرار می‌دهد: انفجار چرنوبیل. ارتباط و زندگی آن‌ها و تمام نزدیکان‌شان دستخوش بازی‌های سرنوشت می‌شود، و هر کدام از آن دو به خاطر آن‌چه که فراتر از کنترل و قدرت آن‌هاست ناگزیر به زندگی دیگری پرتاب می‌شوند، یکی از آن‌ها باید همیشه رو به جلو باشد و به گذشته برنگردد و دیگری این خط سیر را به سمت عقب طی می‌کند. اما نمی‌توان همیشه از ریشه‌ها فرار کرد؛ زمانی می‌رسد که آن دو در یک نقطه همدیگر را ملاقات می‌کنند و شرح آن‌چه برایشان گذشته فاش می‌شود. فریاد در ویرانه‌ها، فریاد خاموش مهاجرانی‌ست که ناگزیر و نه به انتخاب خود، وطن خود را ترک ‌میکنند و سعی می‌کنند فراموشش کنند، همه چیز را پشت سرشان قرار دهند و به آن‌هم بر نگردند، بلکه فقط به جلو پیش بروند، داستان مهاجرانی که نام، هویت و زبان خود را هر بار در مواجهه با نام دیگری، زبان دیگری و هویت دیگری باید بازیابی کنند تا جایی برای خود در فضای جدیدشان پیدا کنند. و البته داستان کسانیست که شرّی ناپیدا زندگی‌شان را تغییر می‌دهد…

پیشنهاد میکنم بعد از خوندن کتاب، فیلم همنت رو هم ببینید. درباره همنت جمله‌ای رو خوندم که اینجا مینویسم: (همنت هرگز روی صحنه نرفت، اما شکسپیر یادش را با «هملت» ماندگار کرد.)

همنت
تصویر پروفایل NahalNahal@inahalجمله

با نگرش به در هم بودگی، بینشی که نشان می‌دهد ما با یکدیگر و با تمام زندگی در ارتباط هستیم، نیازی نیست منتظر بمانیم تا روزی در بهشت با عزیزانمان ملاقات کنیم. آنها همین حالا در کنار ما حضور دارند.

همیشه که نمی‌تونی همهٔ جزییات رو برنامه‌ریزی کنی. همیشه یه اتفاق‌هایی می‌افته که امادگیش رو نداریم. گاهی باید در لحظه زندگی کنی. بذار زندگی غافلگیرت کنه

ما تا کنون دريافته‌ایم که نمی‌توان زمین را یک مکان امن و در حصار حفاظت پیچیده برای زیست انسان تلقی کرد چرا که امکان پیش‌بینی خیر یا شری که هرزمان ممکن است ناگهان از فضا بر سر ما نازل شود نداریم.

جنگ دنیاها

شاید مریخی‌ها هم مثل ما به وجود خدا ایمان داشتند و دعا می‌کردند. بدون شک اگر از این جنگ هیچ‌چیز دیگری یاد نگرفتیم، دست‌کم به ما شفقت آموخت - شفقت برای آن موجودات زبونی که از برتری ما رنج می‌کشند.

جنگ دنیاها

به نظرم چیزی که جنایت و مکافات رو ماندگار می‌کنه، اینه که می‌بینیم راسکولنیکف چطور از نظر فکری برای جنایتش دلیل می‌تراشه، اما در عمل نمی‌تونه از عذاب وجدانش فرار کنه. انگار داستایفسکی می‌خواد نشون بده فاصله‌ی بین چیزی که فکر می‌کنیم بهش باور داریم و چیزی که واقعاً در وجودمونه، خیلی بیشتر از اونیه که تصور می‌کنیم.

«کافی بود این گفت‌وگو یک‌دقیقه‌ی دیگر ادامه یابد تا خصومت دیرینه فروکش کند. ایوان نیکیفورویچ دیگر دستش را هم در جیبش کرده بود تا انفیه‌دانش را بیرون بکشد و بگوید: باشد خدمت تان بگذارید دوستانه خدمت‌تان عرض کنم ایوان ایوانویچ! شما اصلاً معلوم نیست برای چه رنجیدید، فقط برای خاطر این‌که من شما گفتم غاز!»