کتابی پر از جوایز گوناگون اما متفاوت با بقیه داستان های جنایی !! در کل انتخاب من نبود ولی جالب بود
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
واقعاا کتاب خوبی بود 🔥
یکی از کتاب های خوب مک فادن !
این کتاب بی نظیره این جمله رو از زبان کسی میشنوید که دیوونه کتاب های جنایی و معماییه !!
من با این کتاب، کتابخون شدم. هرگز حسی که موقع خوندن این کتاب داشتم رو یادم نمی ره. یه نوجوون 11 ساله که خودش رو گرگ داستان می دید. همین حس که می تونم هر وقت می خوام یه شخص دیگه باشم پای من رو به دنیای کتاب ها باز کرد. ممنون از پسر همسایه (نریمان زندی) که این کتاب رو بهم هدیه داد.
تا اخرش نمیتونید پیشبینی کنید چه اتفاقی قراره بیوفته. وایب و داستان جالبی داره پیشنهاد میشه.
گفتم: "یکبار دیگر لیست های حقوق را نگاه کن، لیست هایی را که تو می نوشتی- بلند و آن گونه که آدم شعر های مذهبی را می خواند با احساس - اسم آن ها را با صدای بلند بخوان و بعد از هر اسم بگو: مرا ببخش. بعدا اسم ها را جمع بزن، تعداد اسم ها را ضربدر هزاران نان بکن؛ نتیجه را دوباره در هزار ضرب کن. آنوقت از تعداد نفرین ها و فحش هایی که توی حساب بانکی پدرت جمع شده اند، اطلاع پیدا خواهی کرد. واحد محاسبات نان است، نان سالهایی که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است: سوپ بی مزه و گسی که به ما می دادند تنها شکم پرکن بود و شبها وقتی با تراموا در راه خانه تکان می خوردیم، مزه ی ترش و داغ آن را توی گلویمان حس می کردیم. بادگلویی که از روی ناتوانی و ناچاری می زدیم، و تنها تفریحی که داشتیم نفرت بود - نفرت "
من کتاب ها را بدون انتخاب بر می داشتم، معیار انتخاب من تنها قطر آنها بود؛ پدر من آنقدر کتاب زیاد داشت که فکر می کردم کسی متوجه نخواهد شد. تازه بعدا فهمیدم که او تک تک کتاب هایش را همچون چوپانی که گله ی گوسفندانش را می شناسد، می شناخت - و یکی از این کتاب ها خیلی کوچک و کهنه و زشت بود - من آن را به قیمت یک قوطی کبریت فروختم. اما بعدا اطلاع پیدا کردم که ارزش آن به اندازه ی یک واگن پر از نان بوده است. بعد ها پدرم از من تقاضا کرد که برنامه ی فروش کتاب ها را به او واگذار کنم ، او با گفتن این جمله از شرم صورتش سرخ شد، و به این ترتیب خودش کتاب ها را می فروخت و پول را برایم پست می کرد و من با آن برای خودم نان می خریدم...
من کتاب رو دوست داشتم حتی با وجود تلخی داستان. نویسنده حس فقر و بیچارگی رو هنرمندانه و واقع گرایانه به تصویر کشیده بود.
تنها یک چیز بدتر از پسری است که از شما متنفر است؛ پسری که شما را دوست دارد.
اگر مردم همه یک جورند، چرا نمی تونند با هم بسازند؟ اگر همه با هم مساوی اند، چرا فکر و ذکرشون فقط اینه که همدیگر رو تحقیر کنند؟
به نظرم «مرا بشکن» یه کتاب خیلی جذاب و هیجانانگیزه که آدم رو سریع با خودش همراه میکنه. داستانش پر از اتفاقای غیرمنتظره و شخصیتهای جالبه و باعث میشه دلت بخواد زودتر بفهمی چی میشه. در کل، اگه داستانای فانتزی و عاشقانه دوست داری، این کتاب میتونه انتخاب خوبی باشه.
یه داستان زیبا از تبعیض نژادی ... به نظرم آموزنده بود.
راننده موجودی بودبد ادا و بدخلق و نادرست. در حیرت بودم که چرا باید چنین آدمی زنده بماند و هزاران هزار نفر سراسر زمین از طاعون سرخ بمیرند. گویا بر خلاف مزخرفات اخلاقی و فلسفی، چیزی که در دنیا وجود ندارد عدالت است و بس ...
گاهی برای نجات جمع، فرد باید قربانی شود.
اغلب مردم به اشتباه گمان می کنند که قانون همه چیز را پیش بینی کرده است و هر جرمی عادلانه مجازات می شود. این مسئله خیال همه را راحت می کند. مردم مایل نیستند دادگاهی را تصور کنند که قادر به مجازات برخی قتل ها نیست.
یکی از بهترین مجموعه داستان های کوتاه با درون مایه گوتیک ... مخاطب خاص خودش را دارد. اگر از ژانر ترسناک و گوتیک خوشتون میاد حتما بخونید وگرنه شاید براتون جذاب نباشه و مثل دوستان دیگری که کامنت گذاشتن خوشتون نیاد.
کتاب کم حجم و قشنگی بود... من کلا سبک و سیاق جان اشتاین بک رو دوست دارم. واقع گرایانه و رک واقعیت ها رو می گه.
وقتی خودت درگیر نباشی راحت است بگویی "زمان حلال مشکلات است. این هم می گذرد. مردم فراموش می کنند." و حرف هایی از این قبیل ولی زمانی که خودت درگیر باشی زمان از حرکت می ایستند، مردم فراموش نمی کنند و آدم در میانه ماجرایی است که تمامی ندارد.
نفس عمیق و بلندی میکشم و به سمتش میروم. دقیقا شش قدم آنطرفتر میایستم. چشمانش با همان گرمای همیشگی مرا نگاه میکنند. من کاملا یک استلای دیگر شده ام. بهجز یک مورد. به او لبخند میزنم. یک قدم دیگر میدزدم. الان فقط پنج قدم فاصله داریم.
