خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

چه چیز دیگر است عشق؟ شکل عاقلانه‌یی از جنون. صفرایی خفقان آور. و یک شیرینی ماندگار.

رومئو و ژولیت

ما، وقتی احتياج وادارمان کند با آدم‌های منفور نيز ناچاريم روابطی برقرار کنيم.

قمارباز

درحقیقت خوب می‌دانم به چه کسی و چگونه خسارت وارد کنم. اما نمی‌خواهم دستانم آلوده شود.

همزاد

در میانِ علف‌هایی که علت و معلول را پوشانده کسی باید دراز بکشد با ساقهٔ گندم میانِ دندان و به ابرها نگاه کند.

آدم ها روی پل

عشقِ به دیگری ضرورت نیست، حادثه است. عشقِ به وطن، ضرورت است، نه حادثه. عشقِ به خدا ترکیبی‌ست از ضرورت و حادثه.

بیش از هر چیز باید این را بپذیریم که جماعت روشنفکران یک دستهٔ ناهمسان ناهمجور است. از این بدنه، یک مشت کسانی‌اند که عقاید و نظریاتی درست می‌کنند که دغدغهٔ انسان و جامعه را دارد: اینان روشنفکران تولیدگرند؛ قوم دیگر کسانی‌اند که بیشتر مصرف‌کنندهٔ این عقایدند: همچون خیلی از آموزگاران دبیرستان‌ها؛ و دستهٔ سومی هم هست که تو کار پخش این عقایدند، یعنی میان تولید‌کننده‌ها و مشتری‌ها انگار نقش واسطه را دارند: مثل خبرنگاران رسانه‌ها. گفتن ندارد که انواع ترکیبی از این اقسام هم موجود است، مثلا روشنفکر توزیع‌گر می‌تواند از شهرت و اعتبار خود استفاده کند تا نیم‌رخ یک متفکر را از خود نشان بدهد؛ برعکس، روشنفکر مولد و متفکر هم می‌تواند ظاهر یک واسطه، یعنی یک عنصر رسانه‌ای، را به خود بگیرد تا بتواند، بدون متهم‌شدن به از خود تعریف کردن، عقایدش را تبلیغ کند. این یک پلوتیک یا همان شگرد مجرِّب و مورد توصیه است، خصوصا در دورهٔ «تورم فرهنگی» که عرضهٔ تولیدات فرهنگی خیلی زیاد است، و نمی‌توان نشست و امید برد که چشم مردم، همینطور خودبه‌خود، به این کتاب یا آن اثر بیفتد بگذریم، داشتم می‌گفتم که در این ابتدای بحث باید ملتلفت این باشیم که روشنفکر جماعت آن‌طور هم «یک جماعت» نیست. نکتهٔ دومی که باید به آن توجه کرد این است که کلمه‌های «لیبرال» و «لیبرالیسم» هم وضوح کافی و آنی ندارند.

هر چه در قلبتان حس می کنید درست است، انجام دهید. حتی اگر به خاطرش مورد انتقاد واقع شوید. چه آن کار را انجام دهید و چه انجام ندهید عذابش را خواهید کشید.

رابطه ها و آدم ها آن طور که تصویر سازی می کنیم نیستند. منتظر عاشق ذهنی تان نباشید که این انتظار شبیه نیرو فرسایشی از درون عمل می کند..

ما فقط ادم های غمگینی هستیم که تلاش می‌کنیم تا امروزمان را به فردا برسانیم. بعضی‌مان از بقیه غمگین‌تریم. بعضی هم نسبت به بقیه اشتیاق بیشتری برای بخشش داریم. کینه و عداوت بر روح ادمی سنگینی می‌کند، اما برای ادم‌هایی که رنج بیشتری دیده اند، شاید بخشیدن سخت تر باشد

یاد او

اطلاعات دیداری و شنیداری ما تحت‌تأثیر تجربه‌ها، افکار، شرایط، خیالات افسار گسیخته، پیش‌داوری‌ها، اولویت‌ها، دانش، آگاهی و بی‌شمار فعالیت ذهنی دیگر تغییر شکل می‌دهد.

می‌گوید «در چیزهایی که زمان حال را تغییر می‌دهد مداخله نکن.» مثل رفتن به گذشته و ممانعت از ازدواج پدر و مادرت یا آشنایی‌شان، چون آن‌وقت شرایط تولد تو از بین می‌رود و باعث می‌شود خود اکنونت ناپدید شود.

با اين سرشت ناسازگار با دنيا مجبور بود در جايى زندگى كند كه روز خوش در آن نمى‌ديد. عطشِ آرامش و عطوفت داشت و آنچه نصيبش مى‌شد بى‌تفاوتى و سنگدلى و جار و جنجال بود. سرشتش به گونه‌اى بود كه حتی با وجود زندگى اجبارى در فضاى غريب و غير دوستانه، سبعيت جنگيدن با نيروهاى بى رحمى كه در برابرش قد علم مى‌كردند نداشت و تنها مى‌توانست به كنج عزلتی عقب‌نشينی كند که متروک وكوچک و غمناک بود.

استونر

اما درد تو همون مرض ریشه‌دار قدیمیه. تو فکر می‌کنی این‌جا چیزی هست، چیزی که می‌شه پیداش کرد. اگه اون‌ور دیوار توی دنیا بودی، به وقتش می‌فهمیدی که همچین خبرهایی نیست. تو هم برای شکست‌خوردن ساخته شدی. نه این‌که با دنیا می‌جنگیدی. نه فقط می‌ذاشتی خوب بجودت و بعد تفاله‌ت رو تف کنه بیرون، تو هم اون‌جا پخش زمین، حیرون و ویلون، به تنها چیزی که فکر می‌کردی این بود که کجای کار می‌لنگه. چون همیشه فکر می‌کردی دنیا همونیه که می‌بینی. چیزی مثل شپش پنبه، کِرم بوته‌ی لوبیا، آفت ساقه‌خوار ذرت. اما دنیا این‌جور چیزها نیست. هیچ‌وقت نبوده. دنیا به کل یه چیز دیگه‌ست. وایستادن جلوش کار تو نیست، چون هم زیادی ضعیفی و هم زیادی قوی. توی این دنیا تو جایی برای رفتن و موندن نداری.

استونر

گاه می‌ایستاد، کتابی را از قفسه بیرون می‌کشید و مدتی آن را در دستان بزرگش نگه می‌داشت. حس همچنان ناآشنای لمس عطف و جلد و صفحه‌های شکننده‌ی کتاب انگشتانش را به گزگز می‌انداخت. بعد کتاب را باز می‌کرد و سطری از این‌جا یا آن‌جا می‌خواند. حین ورق‌زدن مراقب بود مبادا انگشتان چغر و زمختش چیزی را که برای به‌دست‌آوردنش رنجی چنین به جان خریده پاره و نابود کند.

استونر

آدمی باید انگار گاهی از مسیری که می‌رود، ایست کند و برگردد و یک مسیر بزند به راهی که آمده تا به خاطرش بیاید چند وقت گذشته است و زمان از هر دری وارد می‌شود که تو نفهمی کجا بوده ای و خامایت که بوده و فقط می‌خواهد تو را ببلعد؛ گویی زمان است که عاشقِ آدمی است و دوست ندارد جز خودش،تو را کسی با خود ببرد.

خاما