آدمها جدا از عطری که به خودشون میزنن، عطر دیگری هم دارن که اتفاقاً تاثیرگذارتر هم هست، عطر چشمهاشون، عطر حرفهاشون، عطری که فقط مختص شخصیت اونهاست و متاسفانه توی هیچ مغازهی عطر فروشی پیدا نمیشه.
جامعه خانه کتاب بی
همه جملهها و نقدهای کاربران
تازهترین جملههای ماندگار و نقدهایی که کتابخونها درباره کتابها نوشتهاند.
زندگی کردن با یه نویسنده، مثل زندگی کردن با یه زن پا به ماه با هوسهای عجیب و غریب میمونه.
«درسته که توی دیوونه خونه هستم اما احمق نیستم. کسی که از زیاد نوشتن بین انگشتهاش فاصله افتاده و ذهنی قوی هم داره، قطعاً سبزی فروش نیست!»
اخه میدونی پسر هممون راز هایی داریم به نظرت الان وقتش نیست که همشون گفته بشن؟
این کتاب بی نظیره این جمله رو از زبان کسی میشنوید که دیوونه کتاب های جنایی و معماییه !!
گفتم: "یکبار دیگر لیست های حقوق را نگاه کن، لیست هایی را که تو می نوشتی- بلند و آن گونه که آدم شعر های مذهبی را می خواند با احساس - اسم آن ها را با صدای بلند بخوان و بعد از هر اسم بگو: مرا ببخش. بعدا اسم ها را جمع بزن، تعداد اسم ها را ضربدر هزاران نان بکن؛ نتیجه را دوباره در هزار ضرب کن. آنوقت از تعداد نفرین ها و فحش هایی که توی حساب بانکی پدرت جمع شده اند، اطلاع پیدا خواهی کرد. واحد محاسبات نان است، نان سالهایی که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است: سوپ بی مزه و گسی که به ما می دادند تنها شکم پرکن بود و شبها وقتی با تراموا در راه خانه تکان می خوردیم، مزه ی ترش و داغ آن را توی گلویمان حس می کردیم. بادگلویی که از روی ناتوانی و ناچاری می زدیم، و تنها تفریحی که داشتیم نفرت بود - نفرت "
من کتاب ها را بدون انتخاب بر می داشتم، معیار انتخاب من تنها قطر آنها بود؛ پدر من آنقدر کتاب زیاد داشت که فکر می کردم کسی متوجه نخواهد شد. تازه بعدا فهمیدم که او تک تک کتاب هایش را همچون چوپانی که گله ی گوسفندانش را می شناسد، می شناخت - و یکی از این کتاب ها خیلی کوچک و کهنه و زشت بود - من آن را به قیمت یک قوطی کبریت فروختم. اما بعدا اطلاع پیدا کردم که ارزش آن به اندازه ی یک واگن پر از نان بوده است. بعد ها پدرم از من تقاضا کرد که برنامه ی فروش کتاب ها را به او واگذار کنم ، او با گفتن این جمله از شرم صورتش سرخ شد، و به این ترتیب خودش کتاب ها را می فروخت و پول را برایم پست می کرد و من با آن برای خودم نان می خریدم...
تنها یک چیز بدتر از پسری است که از شما متنفر است؛ پسری که شما را دوست دارد.
اگر مردم همه یک جورند، چرا نمی تونند با هم بسازند؟ اگر همه با هم مساوی اند، چرا فکر و ذکرشون فقط اینه که همدیگر رو تحقیر کنند؟
راننده موجودی بودبد ادا و بدخلق و نادرست. در حیرت بودم که چرا باید چنین آدمی زنده بماند و هزاران هزار نفر سراسر زمین از طاعون سرخ بمیرند. گویا بر خلاف مزخرفات اخلاقی و فلسفی، چیزی که در دنیا وجود ندارد عدالت است و بس ...
گاهی برای نجات جمع، فرد باید قربانی شود.
اغلب مردم به اشتباه گمان می کنند که قانون همه چیز را پیش بینی کرده است و هر جرمی عادلانه مجازات می شود. این مسئله خیال همه را راحت می کند. مردم مایل نیستند دادگاهی را تصور کنند که قادر به مجازات برخی قتل ها نیست.
وقتی خودت درگیر نباشی راحت است بگویی "زمان حلال مشکلات است. این هم می گذرد. مردم فراموش می کنند." و حرف هایی از این قبیل ولی زمانی که خودت درگیر باشی زمان از حرکت می ایستند، مردم فراموش نمی کنند و آدم در میانه ماجرایی است که تمامی ندارد.
نفس عمیق و بلندی میکشم و به سمتش میروم. دقیقا شش قدم آنطرفتر میایستم. چشمانش با همان گرمای همیشگی مرا نگاه میکنند. من کاملا یک استلای دیگر شده ام. بهجز یک مورد. به او لبخند میزنم. یک قدم دیگر میدزدم. الان فقط پنج قدم فاصله داریم.
ولی لذت همیشه مفید است و قدرت بی امان و بی حد ، ولو بر مگسی، خالی از لذت نیست. آدمیزاد ذاتا جابر است و شکنجه کردن را دوست دارد.
نه، چشم ها هرگز اشتباه نمی کنند، فرقی ندارد فاصله چقدر باشد. به هر حال چشم ها بسیار با ارزش هستند. مانند هوا سنج، چشم ها همه چیز را فاش می کنند و می گویند چه کسی بی رحم است، چه کسی اگر زیر دستش بیفتی دنده هایت را خورد می کند و چه کسی از شما می ترسد.
نابودی در فکر و ذهن انسان هاست. برای همین است که وقتی شعار دهندگان فریاد می زنند که "مرگ بر نابودی" خنده ام می گیرد.
گاهی ترسناک ترین چیز، چیزی نیست که پشت در منتظرته؛ چیزی است که بعد از باز کردن در، درباره آدم ها می فهمی.
آدم ها هرکار بخواهند میتوانند بکنند به شرطی که طبیعت سرِ جنگ نداشته باشد.
بدیش این بود که آدم ها فقط یکبار می مردند. و همین یکبار چه فاجعهی دردناکی بود.
