خانه کتاب بی

جامعه خانه کتاب بی

همه جمله‌ها و نقدهای کاربران

تازه‌ترین جمله‌های ماندگار و نقدهایی که کتاب‌خون‌ها درباره کتاب‌ها نوشته‌اند.

برای انتخاب یه رمان الهام‌بخش انتخاب خوبیه؛ هرچند ‌پیام های کتاب یکم مستقیم و تکراری .

هم کلیت کتابو دوست داشتم هم پایان بندیشو هم اینکه حس میکنم نقطه قوتش این بود که از وسط ناکجا اباد داستان شروع میشه و هرچی میری جلوتر میفهمی قضیه چیه

نان و شراب

یه وقتایی یادمون میره بشر خودش میتونه بدترین و ظالم ترین موجود روی کره زمین باشه.این کتاب بهمون یاداوری میکنه که انسان قادر به چه کارهایه

سفر سیلکا

شايد هانا علاقه اى به او نداشت يا درك نمى كرد كه آن جاى ديگر چگونه بود، اما سيلكا برايش احترام قائل بود. آنهايى كه قربانى جنگ، اسارت يا ستم شده اند، واكنش هاى گوناگونی از خود نشان میدهند وگذشته از اين، مردم ممكن است خود رادر موقعيت انها بگذارند وحدس بزنند خود چه مى كردند، اما تا جاى انها نباشى نمى فهمى.

سفر سیلکا

اگه کاری هست که دلت می‌خواد انجام بدی، دست‌دست نکن. فقط انجامش بده. کی از فردای خودش خبر داره؟

ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی می‌کنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمی‌دهند.

دختر گفت: فرض كن اين آدم رو بگیرن وبكشن. کشیش گفت: كشتن مردى كه میگه "نه”كار خطرناكيه. بعد ازمرگ جسد اون فرد باسرسختى وكله شقى بازهم ادامه مى ده: نه، نه، نه. چطور میشه يه جسد رو خفه كرد؟ هیچ وقت چیزی درباره جاكوموماتئوتى شنيدى؟ بيانكينا گفت: ((يادم نمى آد. كيه؟)) -جسدى كه هیچ كسى به زور نمى تونه بهش بگه خفه شو.

نان و شراب

درمورد کسانی حرف میزنم که ظاهر خوبی دارند؛اما از درون در حال پوسیدن هستند، کسانی که نه هنوز کاملا ویران شده اند و نه دیگر رنگ و بوی خوشحالی و خوشبختی را می‌شناسند و در حالتی مبهم سرگردان‌اند‌.

We always think there's enough time to do things with other people. Time to say things to them. And then something happens and then we stand there holding on to words like 'if'.

کتاب جالبیه درباره یک آدم کش حرفه ای که آلزایمر گرفته و به مرور خاطراتش دارن محو میشن و نمیدونه داره چیکار میکنه.

He shall never know I love him: and that, not because he's handsome, but because he's more myself than I am. Whatever our souls are made out of, his and mine are the same.

وحشت پیشین خود را از مرگ، که به آن عادت کرده بود می جست و آن را نمی یافت. «پس کجاست؟ چه مرگی؟» دیگر وحشتی از مرگ نداشت. زیرا دیگر اثری از مرگ پیدا نبود. به جای مرگ روشنایی بود.

حالش خوب بود. وقتی می فهمی کسی حالش خوب است که قادر است چیزهایی را که نمی تواند کاری درباره شان بکند، نادیده بگیرد و از آن ها بگذرد. کاش من هم اینطور بودم.

خون بر برف

گفت: خیلی می ترسم و من گفتم: چرا؟ او گفت: چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول. خوشحالی این شکلی وحشتناک است. وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد، می گذارد این طور خوشحال باشی.

بادبادک باز

به خاطر هراس از دست دادن، چه چیزهایی را از دست داده ام.

بریدا

زندگی فرصت های لازم برای کسب چیزی را به او میداد، و هنگامی که به هدف نزدیک می‌شد، زمین دهان میگشود و آن هدف را می بلعید.

بریدا

رهایی بخش‌ترین قسمت ماجرا، دور شدنش از سایر انسانها بود.

عطر